جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
غمت در نهان خانه ی دل نشیند ..... غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند ..... بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
ز بامی که برخاست و مشکل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
******
بنازم به بزم محبت که آنجا ..... بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند ..... گدایی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
نوایی نوایی نوایی نوایی
جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند
از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است تانسیم عطش در بن برگی بدود
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
چقدر دلم برای سهراب سپهری و نیاسر کاشان تنگ شده ..... سال ۱۳۸۶ زودتر باید برم ... اون بالای کوه هایش کلی گم شده دارم... دورها آوایی ست که مرا می خواند .... باید کوله بردارم ... به دامن کوههایی بروم که سهراب را میزبان بودند ..... آنچه سهراب امروز به من هدیه داده است از سخاوت آن کوه ها بوده .... کوه هایی چه بلند .... دشت هایی چه فراخ ..... براستی دشت های اون منطقه معرکه اند ..... بدوی بروی تا دشت .... تا بالای کوه ... بنشینی بر آن بلندای کوه .... جایی که دیگر دست هیچ آدمیانی به تو نرسد و تنها پرندگان زیبا و حشرات مهربانی دوستان من گردند که دوستان دیرینه سهراب نیز بوده اند ...... امشب بعد از سال تحویل به سهراب نیز سلامی خواهم کرد .... شعری ناب برای سال جدیدم از او هدیه خواهم گرفت .......
امروز که به سال گذشته و همه کسانی که شاید سالها را کنارشان عمر سپری کرده بودم می اندیشم به خود تنها می گویم
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
آنچه که کنون در خود می بینم همین است که چرا من اینگونه نبودم ..... چرا با اینکه برخی را سه سال است که ندیده ام اما هنوز با آن ها زندگی میکنم ..... عزیزی را هقت سال است ندیده ام ... اما هنوز با من است ...... آبان ماه یه دوست تازه پیدا کرده بودم که از دستش دادم خیلی زود ( آرین رهبری ).... فکر کنم با اونکه هنوز زبان برای سخن گفتن با مردم خاکی نداشت اما قلب آسمانی اش نوای " چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست " را سر داده بود .... برای مدت کوتاهی آشنایی من با او یک فرشته بود .... آقا گل من بود ..... هنوز هم هست .... نوروز آدرس دنیایی اش رو بهم داده .... به دیدارش خواهم رفت ..... کلی حرف دارم چون مردونه است و خیلی خیلی خصوصی باید یواش در گوشش بگم ....... او را نیز همانند همه کسانی که سالهاست ندیده ام شان و شاید دیگر سعادت دیدار در این دنیا یشان را نداشته باشم ، هرگز فراموش نخواهم کرد .... و با خود خودش و هم خاطراتش خواهم زیست .... آدرس خونه اش اینجاست فقط خیلی مرتب و تمیز بروید چون از اون پسرای خوش تیپ و با سلیقه است و دارای آداب معاشرت بالاست ....
در آخرین ثانیه ها در حالیکه سعی می کنم خود را در کنار همه کسانی که دوستشان دارم تصور کنم به خود می گویم که فردای خوبی در راه است .....
یاد شب های پایانی سال های نوجوانی می افتم که از بند یخچال بعد از سنگنوردی یی سرد به شوق چای و نیمرو داغ کافه عباد می آمدیم پایین و در مسیر شعر زیر بر لب تک تک مان زمزمه گر بود ....
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب يک سر شوق و شورم
از اين عالم گويی دورم
از شادی پر گيرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
بر آسمانها غوغا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويی دورم
با ماه و پروين سخني گويم
وز روي مه خود اثری جويم
جان يابم زين شبها
جان يابم زين شبها
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گوئی دورم
براستی اون بالا بودم ..... در اوجی دل خواسته .... در اوجی که تنها من بودم .... پسرکی تنها و کوله بدوش ..... بر هر درختی سلام و به هر ستاره ای شما می گفت ... خدایا آن روزگاران را چه شد .... امروز در دوری دوساله خود از کوه خود را در این شعر می بینم .....
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود
ای برگ ستم دیده پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا دلداده رسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی باشد نه وفایی
جز ستم ز دل نبرده ام
آه
بارلهش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن زیب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی بنشست
من ماندم و صد خار ستم
این پیکر بی جان
ای تازه گل گلشن پژمرده شوی
هر برگ تو افتد به رهی پژمرده ولرزان
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود
و در دم دوباره بر آمده از سینه به خود می گویم .......
حجاب چهـــره ی جــــــــان می شود غبار تنم
خوشا دمـــی که از آن چهــــره پرده برفکنـــم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشـــــن رضـــوان که مرغ آن چمنـــم
عیـــــان نشــــد که چــــــرا آمدم کجـــــا بودم
دریــغ و درد که غافـــــل ز کـــــار خویشــــتنم
چگـــــونه طوف کنم در فضـــــــای عالم قدس
که در سراچـــه ترکیــــب ، تـــختــه بنـــــد تنم
اگـــــر ز خون دلـــــــم بوی شــــوق مــــی آید
عجــــــب مـــــدار که همــــــدرد نافه ی ختنـم
طـــــــراز پیرهـــــن زر کشــم مبین چون شمع
که سوزهاســــــت نهـــــــانی درون پیرهــــنم
بیـــــا و هســـــتی حـــــافظ ز پیـــــش او بردار
که با وجــود تو کس نشنــود ز مـن که منــــم
روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام
فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین
جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون
عکس قلبت رو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
تو با خوشحالی و امید
منو تنهایی و حسرت
تو تو باغ پر از گل
من یکی ای تو شهر غربت
روح من همسفر غم
توی شهر غصه پوسید
قلب من همراه قلبت
پاکو غمگنانه کوچید
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
روزی که از تو جداشم
روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام
فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین
جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون
عکس قلبت رو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
روزی که از تو جداشم
روز مرگ خنده هامه
روز تنهایی دستام
فصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین
جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بید مجنون
عکس قلبت رو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
تو با خوشحالی و امید
منو تنهایی و حسرت
تو تو باغ پر از گل
من یکی ای تو شهر غربت
روح من همسفر غم
توی شهر غصه پوسید
قلب من همراه قلبت
پاکو غمگنانه کوچید
بعد تو گریه رفیقم
غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
توی این شهر غریبم
..........







و ادامه راه .... همه جا سپید پوش از برف ... آرام .... خدا با ماست ......
آرام آرام می رفتیم تا می رسیدیم به دوراهی بند یخچال .... بریم از پایین بند بریم .. آخه یک کافه آخر راه است .... همیشه موسقی سنتی های معرکه پخش می کنه و سربالایی تا مسیر اصلی رو بی اونکه متوجه بشیم با همنوایی با موسیقی میریم بالا .... آرام آرام تا قرارگاه امداد و نجات داوودی و اول سنگی های دربند .... همه سنگها در بستری از برف زیبا خود رو پوشانیده اند ....استراحتی در اونجا ....
شروعی دوباره .... آرام آرام سنگی ها رو رد کرده ... پله فلزی ها .... سیم بکسلی ها .... و آبشار دوقلو که خود را در پرده ای یخ آرایش نموده .... آخرین پله فلزی ها .... و کافه پایین شیرپلا رو میرفبیم آرام .... دیدار آبشار شیرپلا .... سلام ..... بلور های یخ همچون مروارید در پای آبشار ریخته است ....
وای چه تفالی اومد ..... همنورد ..... دوستت دارم ..... گام بر ادامه راه می نهیم تا امشب را در پناهگاه سیاه سنگ بگذرانیم .... چادر زیبای کوهنوردی مان امشب میزبان داغی برای مان است .... گتر ها بسته ... بند کفش ها محکم .... باتوم ها آماده ... ۱ و ۲ .... ۳ .... سلام کوه زیبا .. ما دو را در آغوش خویش پذیرا باش .... یا حق ... اول یال که اصلی که قرار گیریم ...همه جا سپید است ..... 

عصر پرالتهاب رو پشت سر میگذاره ... فردا خیلی ها استراحت میکنند ....
و به درون آن از سوز باد پناه می بریم .... چای داغ .... حافظ خواندن .... نهارمان را با سوپ داغ و اندکی ماکارونی صرف ... چادر برچیده و به سمت ایستگاه هفت و هتل توچال که مملو از اسکی بازان است و از دور هیاهویشان به گوش میرسد ، حرکت می کنیم .... ایستگاه ۷ ..... گذر از اسکی بازان ..... و راه جاده را به سمت ایستگاه ۷ در پیش می گیریم ..... قرارمان شده از مسیر جاده برگردیم و میانبرها رو بخاطر حجم زیاد برف نرویم .... آسه آسه به سمت ایستگاه ۵ که مملو از جمعیت است می رویم .... مردم در زمینه سپید برف همچون سیاهی هایی ریز ریز بنظر میرسند .... کوههای درکه چه برفی دارند .... معرکه است .... ورودمان به ایستگاه ۵ توچال ... پر از اسکی بازان و خانواده هایی که برای برف بازی آمده اند با تله کابین ..... اندکی به سمت اسپید کمر که خلوت تر است رفته ..... چیزی خورده .... عکسبرداری مان را داریم .... و ادامه مسیر از جاده ولنجک ...... از بیراهه ها میرویم و از ردپای بر برف گذاشتنمان لذت می بریم .... امروز خیلی ها برای کوهپیمایی آمده اند .. چه خوب ...... ایستگاه ۳ .. ایستگاه ۲ و نهایت ولنجک در حالیکه آخرین پرتو خورشید در پشت کوهها نمایان است .... چایی داغ ..... تا هفته دیگه دلمان برای کوه تنگ میشه ..... تجریش ..... خونه ... خالی کوله ها .... چای داغ .... حمام داغ ..... ووی .... خالی عکسها ..... و دوباره نگاه کردنشان ..... گزارش برنامه را همنورد میگوید و من با ذکر جزئیات می نویسم ( تایپ می کنم ) تا با عکسها در فولدر امروز ذخیره شود ..... و بعد ... خواب ... آماده برای فردا و هفته ای پر کار و نشاط ..... الهی شکرت ....... همنورد خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا همنورد
از اینجا دانلود کنید