خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
.
.
عيد آمد
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
مانندهي افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم، و جز افسانهي بيهوده نخوانديم
از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم

برگرفته از سایت رسمی : http://www.makhmalbaf.com/movies.php?m=49
A 40 year old man who has celebrated his birthday alone by himself invites his four lovers to a dance class that he teaches in order to search for the roots of his own loneliness and by reminiscing the memories of how each of his love affairs were evolved and diminished, he realizes that the more the contemporary world has become sexually oriented the farther it has moved away from love.. Synopsis:
سکس و فلسفه .. گذر از تاریکی درون ... رسیدن به روشنایی عشق را جلوه می نماید ....
.
.
سخن یافتن عنصر گمشده است ..... از میان اینهمه گل نمی تونند اون کسی رو دوستش دارند رو پیدا کنند ....
با هر کدوم در فصلی از سال آشنامیشه ..... بهار ...تابستان ...پاییز .... زمستان ..... و آخر تنهاست ...
.
.
.
تا این عشق با تو چه کند ......
ادامه مطلب
درگذشت حامد گلکار در پی سقوط بالگرد در جاده هراز
به گزارش روابط عمومی فدراسيون کوهنوردی ، يک فروند بالگرد که به منظور حمل تجهيزات ساختمانی جهت احداث پناهگاه جديد فدراسيون کوهنوردی در جبهه جنوبی دماوند عازم اين منطقه بود ، صبح روز جمعه 20 مرداد ماه در 4 کيلومتری پلور و در ارتفاعات پل لاسم در جاده هراز سقوط کرد .
در اين سانحه هر 6 نفر سرنشين اين بالگرد جان باخنتد که 5 تن از اين افراد از اعضای کادر پرواز شرکت پاسکو بوده و نفر ششم حاج حامد گلکار از افراد شناخته شده در فدراسيون کوهنوردی و از دست اندرکاران توليد ديواره های سنگنوردی سالنی در شرکت کسا بود .
از وبلاگ سرود کوهستان ...
یاداشتی بر پرواز آخرجواد حامد گلکار
کوله پشتی های کهنه و آفتاب خورده .طناب ها زخمی و کارابین ها و مشتی میخ دست ساز همه ابزار عشق بازی ما بود بر سر صخره های اخلومد و اندرخ * و حال چه نا کار آمد بر کناره اتاق افتاده بود . هر دو از جنگ برگشته ایم ! قیافه هامان این را داد می زند .تو از بازی دراز آمده ای و من از میمک و خاموش به تصویر حسین نگاه می کنیم که جامانده در کرخه . دل دل گریه اما هیچ کدام نمی ترکیم جنگ پوست کلفتمان کرده بس که مرگ تماشا کرده ایم .
در روزگار صلح مردان جنگی به جان هم می افتند ! این را نیچه می گوید . گور پدرش ! . هر دو را می گویم هم نیچه و هم جنگ را. دست ها مان را از خون شسته ایم وباز سراغ میخ و ریسمان می رویم قله ها جای خوبی برا ی فراموش کردن است و صخره ها ی خاموش اخلومد هنوز جا برای کوبیدن میخ غیض های فرو خورده دارند !
جنگ که تمام میشود رسم آدم ها دیگر می شود . سرخوردگی های کشته شدن و کشتن . ترازوی معلق عقل . فرصت برای اندیشه کردن در این که باخته یا که برده ایم !؟ خوب رسم بازی اینست همیشه یکی برنده است و یکی هم لابد بازنده.و برنده ها ترازو داری می کنند و بازنده ها سکوت پیشه می گیرند دره ها هنوز گنجای هزار هرای فرو خورده در خود دارند . باز هم به کوه می زنیم !
یک اتاق پر از کتاب و کوله پشتی با چند تا خاطره کهنه قاب گرفته این بار باز گرد همیم . کار کار رویا ست !
- سلام !
به همین ساد گی . یخ که نه اما چندان گرم هم نیست پاسخ به حرمت میهمانی که پا بر فرشت گذاشته است . بچه ها در چنین زمانی بهترین مفرند برای اینکه هیچکداممان از کوه نگوئیم که کوه این روز ها چه معنای متفاوتی یافته است در ذهن ما دو تا که به اندازه دریای مرده ای از هم دوریم.
- یخ کرد واز دهان افتاد این یک لقمه نان !
شام گوشت و بادمجان داریم و خوراک بادمجان بهانه لبخندی است به خاطره سالهای با هم بودن . گوشت و بادمجانی که تو می پختی پای کلاهک کتیبه آن سال ها هر چه بود ما از صخره برگشته های هار! را نان خورشی بود که هنوز طعم ش زیر دندان است با ضرباهنگی از صدای چکش که بر سر میخ صخره می کوبیدیم . تمام میهمانی به پهنای لبخند رویا و قهقهه کیمیا و هلیا** گذشت. و آنچه به عمد به فراموشی سپرده شد صحبت کوه و کوهنوردی بود .
فراخی دشتها و کوه های مغموم این سرزمین خود چاره مشکل ما ست. هنوزهستند سرزمین هایی که بشود در آن نفس کشید و از دامنه اش بالا رفت حتی تا قله های بی نام و نشان ودور افتاده اش که سودای هیچ فتحی را در کله ی ماجراجویی نمی پزد. پس دور بودن ها غنیمت است تنها سکوت است و سربالایی . سکوت و مرور هزار خاطره در ریتم نفس نفس و ضربان قلب هایی فشرده تنها چاره ی آن هایی که بازنده بازی اند. بازی بدی نیست در تنهایی و کوهستان خاموش !
می گذشت روزگار بدین کردار آنچه هنوز ما را به هم پیوندکی می داد نه کوه که رویا بود . رویا صبور روز های کوه و جور کش دعوای ما دو تا که همیشه با خنده ای فیصله می داد به تیزی کلام من که گوشه اش اول از همه تو را می گرفت و خنده اش به جمله ای یا کلامی غالبا به ترکی ذهن را از دلخوری های قدیمی به خاطرات خوش سال های دور بر می گرداند . و ذهن در خنکای نسیم دره های بینالود . دیز باد و شیر باد غوطه می خورد. کینه ها گم می شد در عطر اورس های دره سیستان و هزار مسجد . اولنگ مراد را که یادت هست حاجی؟ !
لقمه ی نان و عسل در پیچ پلور در گلو می ماند جلال است که با هیجان همیشگی اش داد می زند : دوربین تو بردار و بدو یک هلی کوپتر تو پیچ لاسم داره تو آتـش میسوزه !
اول بازالت های هراز دود و نور منیزیم چشم را خیره می کند سه جنازه در خط القعر دره در کیسه های سبز بسته بندی شده اند
عکس هایی می گیرم و پیش از آن که مامور عصبانی به من برسد از محل دور می شوم .
بغض منصوره پشت تلفن می ترکد میدونی .یکی از اون شش نفری که کشته شدند حاجی بود !
سربرمی گردانم تماشایش می کنم در ابر به خود می پیچد یال و بالش همه ی چشم انداز را پر کرده است وهرازدر پایش خسته خاطره های خاموش را یکی یکی با خود می شوید و می برد !
عباث!
* برخی نام جای های کوهنوردی در خراسان بزرگ
** نام دخترکان حامد گلکار
.
.
.
.
.
.
یادش و نام اش جاوید ... راه اش پایدار....
آمین
تناقضی آشکار در پیش است ....
بین بودن ... خواستن و نخواستن ...
می گذرم از تاریخ پشت سر گذاشته شده مان ....
نمی دان م ایا تاریخی بوده یا نه ....
خاطرات شیرین یکی یکی در من مرور میشه و سعی دارم
چیزی از سیاهی ها به یاد نیارم ....
الهی ما مقربان ات را دریاب ....
خدایا آیا جمال تو دوباره بر ما خواهدبود...
غبار سیاهی همه جا را در بر گرفته است ...
خدایا سیاهی ها را از ما بدور نگهدار ...
الهی ... در گذر از دیروز به امروز اتفاقات زیادی افتاده است ...
برخی پیش بینی شده بودند و برخی نه ...
آنان که مستقیم تاراج بردند شانس هامان را نمیدانم چگونه با تو مطرح سازم ....
تاراج اعراب .... تاراج نادینان
دینداران بی دین
نادانان دینی ....
الهی چه شد ؟
بردند ... کسی چیزی نیاورد تنها و تنها بردند ....
آنقدر که حتی به جزیی ترین ها هم رحم نکردند ...
خون آشامان مسلمان نما ...
چرا آمد ... کاش آنروز را نمی آفریدی .....
بیدینی به دیار ما آمد ....
خفتگی این جوانان را چکونه بیداریشان دهی ؟...
چون جوانه ای سر خواهد بر آوردن ..اعدام ... مرگ ... تمام ....
آیا این رسم ما بود ....
نوشته شده سرنوشت تیره ما ....
الهی بیداری مان ده ....
همه خوابان را بیدار کن ....
گام به گام به سمت امروز می آیم .... تا ببینم چه امده است بر سر دیار یاران و خوبان و عاشقان الهی ....
خدایا ... صدایم را بشنو ....
اینروزها خستگی عشق بی عاشقی .... دوباره به سراغم آمده ....
گذر از برزخی به نام بودن .... یا نبودن ....
خلسه ای دوباره روح ام میطلبد ...
آرامشی که دیروز داشتم ... امروز با تفکر بیشتر به واقعیت پیرامون کمرنگ شده است ...
آیا تنها نشستن و اندیشیدن ثمره روزهای شیرین جوانی بود .... که به واقعیت اندیشی و کشف سررشته امروزمان گذشت ....
خدایا ... دیروز حرف خود را داشت و امروز ثمره خواسته دیروزمان است ....
دوری از او ...نزدیکی به تو ...
شاید جای خالی یک فرشته ناجی ..اینگونه ام کرد ...
تناسخ ام وارد مرحله ای تازه شده است ...
چیزی تا دوره چهل سالگی و تحول آن نمانده شاید ...
تا ببینمش ... بشناسمش .... هردومان تحولی خواسته را آغاز خواهیم کرد ....
الهی ..امشب دست به دعا ... رو به آسمان ... نه به این دلیل که اونحایی به این دلیل که ازبالا مرا نظاره می کنی ....
از تو میخواهم .... درها را بگشایی برای منتظران آن گشایش ...
الهی ایمان به گشایش دارم ....
آمین ....

باز ای تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بی رهم تو بی زار تر است
بگزاشتیم غم تو نگزاشت مرا حقا که غمت از ته وفادار تر است
برمن در بد بسته میدارد دوست دل را به عنا شکسته میدارد دوست
زین پس منو دل شکستگی بر در دوست چون دوست دل شکسته میدارد دوست
من درد تورا زدست اسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صدهزار درمان ندهم
![]()
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگزاشته ام امروز به خون دل قفا خواهم کرد
ازبس که براورد غمت اه از من ترسم که شود بکام بد خواه ازمن
دردا که ز حجران تو ای جان جهان خون شد دلمو دلت نه اگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود هم در غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورا بهانه ای بس باشد مه گوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا مارا سر تازیانه ای بس باشد
![]()
سیر توان کرد....
دیده توان گشود.. اغوش نیزهم....
گوش ها را بازنمودم....ترانه صدای پرندگان بود ...
آفرینش زیباتر می نمود .....
گستره عشق را چه میزان است .....
در این شب های تنهایی خویش .... در اندیشه های دور خود به نزدیکی به
ایینه ها می اندیشم ...
درپیش روی اینه از همیشه به خود نزدیک تربوده ام ...
صادق تر ..
بی شیله پیله
.
.
دریا وار اواز تنهای خویش را سر میدادم ....
از کجا امدم.... چرا ....کجا شاید بروم ......
.
.
.
من دردمشترک ام ....مرا فریاد کن .....

گویی مبعث امسال با اون رابطه ای تازه برام داشت .....
داره ....
توی اینترنت دنبال کلیپ های تصویری و اشعارش هستم .....
ارشیو خودم کامل نیست ....
غرق در او ... مبعث واشعارش.....
.
.

ادامه مطلب

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست!
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره!
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن!
تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن!
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس!
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا!


