نوشته های دلنشین ...... زیبا ..... بوی عرفان .... نیاز کودکی نا تمام من
ادامه مطلب
با سایه ها از تو می گفتم .....

و با تو روشن می شد وجودم ......

در سبزه ها دست پرورده خود را پنهان می کردم .....

و در تابلو ها ساعت ها می خواستم خیره گردم ....

و به شیطنت های پسرانه نظاره کنم .....

تا کس نداند عاشق بودن در مهرماه و مردن به فروردین ... من را نشانی بوده است .....
http://sonycybershot.persianblog.ir/post/18/
در مورد روز ولنتاين روز عاشقان
روز ولنتاين يا روز سينت ولنتين يك روز تعطيل در تاريخ 14 فوريه ميباشد كه توسط بسياري از مردم جهان تجليل ميشود.
در غرب مرسوم است كه در اين روز عاشقان علاقه خود را نسبت به يكديگر ابراز ميكنند. اين ابراز علاقه معمولا توسط فرستادن كارت ولنتاين ، تقديم گل و فرستادن شيريني انجام ميشود.
گلش بايد گل رز باشه!
شيرينيش بايد شكلات باشه!
معمولا شمع و يك نامه عاشقانه هم ميفرستن.
هويت روز ولنتاين مبهم است و 3 روايت در مورد آن ذكر شده:
روايت اول:
جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه در رم باستان ميان كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند. مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن طي بزرگداشت الهه اي بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند!
كليساي كاتوليك حداقل 3 قديس بنام VALENTINE و يا VALENTINUS شناسايي كرده كه هر سه در روز 14 فوريه به شهادت رسيده اند.
ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.
خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: “از طرف ولنتاين تو.” اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.
ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد. تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.
پاپ اعظم GLASIUS فردي بود كه روز 14 فوريه را، در سال 498 پس از ميلاد، روز ولنتاين (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وي اين روز را جايگزين آيين كفرآميز لوپركاليا كه مختص كافران بود كرد. وي در گلدانها عوض نام دختران اسامي مقدسين مسيحي را نهاد. و با اين كار به لوپركاليا تقدس بخشيد. در اين آيين مرد و زن هر دو يك نام قديس را از گلدان بيرون ميكشيدند كه ميبايست تا آخر سال خصوصيات اخلاقي آن قديس را الگو قرار داده و در خود متجلي مي ساختند.
روايت دوم:
در دوران كلاديوس مسيحيت به شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني مسيحيان نيز بود. اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا سازند.
كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.
روايت سوم:
روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد اعدام شد.
برخي هم روز ولنتاين را به باور مردمان انگليس و فرانسه قرون وسطي نسبت ميدهند. آنها اعتقاد داشتند كه پرندگان در روز 14 فوريه جفت خود را انتخاب ميكنند.
منبع : وبلاگ فلانوس

بالاخره با اینکه می خواستم حالا حالا ها نیاد اومد ...... انگار
طرفدارهای اومدنش بیشتر از من و مایی بود که ولنتاین بوی زیبایی
نداشت و کهنه بودن خاطرات دیروز مان را بهمراه داشت .....
می خواستم امروز رو نگهش دارم و بعد یکشنبه بیاد 15 فوریه .....
اما نشد ..... باید پذیرفت که عشق حاکم دنیاست ...... عاشق باش
دوباره پسر تا همراه انانی که به ره عشق شده اند تو نیز جاری
گردی ... جاری شدن برای زنده شدن ..... برای بودن ... و
دوباره دوست داشتن همان یار قدیمی ... بیش از پیش تا اخر آخرش
........
Valentine's Day or Saint Valentine's Day is an occasion celebrated on February 14 by many people throughout the world. In the West, it is the traditional day on which lovers express their love for each other by sending Valentine's cards, presenting flowers, or offering confectionery. The holiday is named after two among the numerous Early Christian martyrs namedValentine. The day became associated with romantic love in the circle of Geoffrey Chaucer in the High Middle Ages, when the tradition of courtly love flourished.
از دوستان دو رنگم عجیب دل تنگ است...... فدای همت آن دشمنی که یکرنگ است |
| امیر حسین | چهارشنبه بیست و سوم بهمن |
![]()
http://www.4shared.com/file/87448904/e4a194e1/Aref_-_01_Bogzar_Ze_Man_Ey_Ashena.html
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگرگذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
.
دوستت دارم بانوی گل ام ......
.
.
چه اشکال داره آدم سکوتش سرشار از ناگفته ها نباشه .......
از ترس گفتن دوستت دارم باشه .
.
بگویم دوستت دارم و بعد انقدر بدوم تا دور از تو گریه آرامم کند
.
.
یا بمانم خیره در چشمانت و تنها شعری نو را بسرایم ......
دل بری های تو .... نمایان گر عشقی بود که در دل من نشسته بود .....
فراموش ناشدنی هستند و هرروز هم نو تر می شوند .....
همنورد همیشه یار و دل دارم دوستت دارم تا مرگ ... و بعد از ان ......
نویسنده: پائولو کوئیلو
مترجم: دکتر بهرام جعفری
http://ebooks.ketabnak.com/redirect.php?dlid=1109&ENGINEsessID=a7c1dbcf31c52996aad4b7e4e7785ea5
مجموعه نوشتههای کوتاه، حکایتها و تاملات و برداشتهای پائولو کوئلیو،
نویسندهی صاحبنام برزیلی، از جهان هستی و زندگی. مجموعهی نگرشها و برداشتهای
کوتاه پائولو کوئلیو که در ظاهر بدون پیوستگی مینمایند، اما در این مجموعه
به تار و پود هم بافت زیبایی میبخشند که هریک وظیفه و افسانهی شخصی خود
را دارد. این قطعات که از منابع و فرهنگ ها و کشورهای گوناگون الهام بخش پائولو
کوئلیو بوده اند، حاصل همکاری او با روزنامه فولیا است. او خود می گوید: "این
کتاب، پندنامه نیست، تبادل تجربه است."
کوئلیو در مقدمه این کتاب میگوید: «مکتوب، کتابی از نصایح و پند نبوده، بلکه
مجموعه ای از تجربیات حاصله میباشد. قسمت اعظم آن تشکیل شده از آموزشهای استادم به
من در طی 11 سال طولانی از همزیستی در کنار یکدیگر میباشد. بخشهای دیگر، قطعه
داستانهائی از دوستان و یا اشخاصی میباشد که با آنها حداقل یکبار تماس و برخورد
داشته ام، اما برای من پیامهائی فراموش نشدنی به همراه داشته اند.
سرانجام، کتابهایی وجود دارند که من آنها را خوانده و یا داستانهایی که در هر حال
متعلق به میراث روحانی نسل بشر هستند و مورد استفاده من قرار گرفته اند.
مکتوب در واقع متولد یک تماس تلفنی آلیسنو لیته، نوه پسری رئیس بنگاه نشد
"دفترچه ای با ورقهای درخشان" در سائوپائولو میباشد. من در آن زمان در
آمریکا بوده و پیشنهادی در زمینه تالیف این کتاب، بدون آن که دقیقا بدانم که قصد
نوشتن چه مطلبی را دارم، دریافت کردم. اما آن دعوت به همکاری، تحریک آمیز بوده و
من تصمیم به رفتن به جبه و روبرو شدن با مخاطرات گوناگون آن گرفتم.
با مواجه شدن با نوع کاری که میطلبید، تقریبا از انجام آن منصرف شدم، چرا که علاوه
بر آنکه برای معرفی کتابهایم باستی سفرهای زیادی به خارج از کشو انجام میدادم،
ستون روزنامه ای که در آن من هر روز مطلب مینوشتم دچار وقفه میشد. معذالک نشانه
هایی به من میگفتند که در آن کار را انجام دهم: نامه ای از یک خواننده به دستم
میرسید، دوستی دست به انجام تفسیری میزد، شخصی به مکن بریده هائی از جراید را نشان
میداد..
به تدریج این مطلب را آموختم که در متون تالیفی خود مستقیم و بی طرف باشم. همچنین
مجبور به خواندن مجدد متونی که مینوشتم بودم و لذت این کار زایدالوصف بود. در ضمن
به هنگام استفاده کردن و نوشتن کلمات و سخنان استادم احتیاط بیشتری به خرج میدادم.
درکل، به تمام چیزهائی که در اطراف و حول و حوشم میگذشت، بعنوان انگیزه و دلیلی
برای نوشتن مکتوب توجه داشته و نگاه میکردم. و این امر تا اندازه ای مرا غنی ساخت
که حتی امروز هم بابت این وظیفه روزانه، احساس شعف میکنم.»
● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، راهنما را
مطالعه کنید.
» توسط: Hamid
در تاریخ ۰۹.۰۳.۱۳۸۷
» حجم 2.13 مگابایت; زمان لازم برای دریافت 4,236 دقیقه با ISDN
» نوع فایل کتاب: PDF
» مجموع دریافتها: 2083
» کتابناکهای مرتبط:
جایی در بهشت
یازده دقیقه
هفت گناه کبیره
روزگار زیبایی است ...
از نام دیگران به تفع خود بهره جستن .......
می دانم این قلم تو نیست ........
از خاندانی با سواد اینگونه نوشتن نمی آید .....
شاید همانانی که عرب زاده هستند و بر درب خانه خانوم شیرین عبادی
لغت "عجوزه" را با اجوزه می نوبسند امروز به نام خاندان پهلوی نوشته باشند .....
خداشان مستدامشان بادا .......

فال روز يكشنبه 8 فوريه 20 بهمن

فروردين
در شرايطي كه هر كس سعي مي كند زير پاي رفيق خود را خالي كرده يا از پشت به او خنجر بزند بايد فقط به خدا پناه برد واز او كمك خواست تا دوباره دوستي ها را زنده كند و به رفاقت ها معني دهد.
ارديبهشت
هوس هاي آدمي گاه او را به سوي چيزهايي مي كشاند كه جز دردسر چيزي را به همراه نخواهد داشت. اينجاست كه بايد با چاقوي عقل و خردمندي كردن اين هوس ها را زد و خود را آسوده خاطر داشت.
خرداد
رفته رفته حاصل تلاش ها و كوشش هاي گذشته آشكار مي شود درختي را كه ديروز كاشته بودي امروز به ثمر خواهد نشست و تو را از ميوه هاي رنگارنگ و پر شكوه آن برخوردار مي سازد.
تير
به همان چيزي بايد عمل كرد كه وجدان آدمي بر آن گواهي مي دهد بعضي هيجانات و احساسات چشم و دل آدمي را كور مي كنند و راه را به روشن شدن حقايق مي بندند بايد مراقب بود.
مرداد
بهتر است حرف آخر را همين ابتدا بزني و خود را خلاص كني . وقتي قاطعيت و استواري باشد وسوسه ها و ترديدها به كناري مي رود طول دادن برخي مسايل زيان آور خواهد بود.
شهريور
از دوستي حرف هايي مي شنوي كه قابل انتظار نبود. مدتي را بايد صبر كرد تا علت و ريشه هاي اين برخورد بر تو روشن شود پس از آن مي توان تصميم لازم را گرفت و در بعضي امور تجديد نظر كرد.
مهر
متولد ماه مهر ! اي كه خصلتي چون ترازو و در اعتدال داري اميد اين كه اين بار ترازوي اعمالت به نفع تو راي دهد و گرنه برخي از دوستان محبوب ممكن است از تو فاصله بگيرند.
آبان
آنچه را براي تو نيست رها كن بيهوده به چيزي كه در واقع به تو تعلق ندارد چنگ نزن سهم تو نيز در جايي ديگر محفوظ است و تو از كشف و استخراج آن ناتوان نخواهي بود.
آذر
بهتر است دوباره به همان روش سابق خود بازگردي و با تساهل و تسامح اين موضوع را حل و فصل نمايي. مدارا كردن با ديگران خويي پسنديده و انساني است كه هر كس از آن برخوردار نيست.
دي
قلب هميشه سرگردان و حيران است و در يك تپش دائم به سر مي برد اگر چنين نبود نا م ديگري بر آن مي گذاشتند اتفاقا در اين تپش هاي دائمي است كه راهنمايي مي كند و به زندگي جان و حيات مي بخشد.
بهمن
در اين شرايط سخت بايد در كنار همسر خود باشي و با تمام قدرت از او حمايت كني زيرا او به حمايت و پشتيباني تو نيازمند است پس از يك دوره سختي نوبت آساني خواهد بود.
اسفند
فردي در كنار تو قرار مي گيرد كه مي خواهد خالصانه تو را ياري دهد مطمئن باش اين اعتماد است كه اعتماد متقابل را به وجود مي آورد و تا وقتي كسي بنا را بر آن نگذارد پيشرفتي حاصل نمي شود.
|
دوباره دل هوای دوستی را کرده که هنوز در من جاری است .... ای دوست مرا در کنار حویش پذیرا باش ...
حرفهای دل شیدایی .......................
در دین آنان آمده است که نظافت و پاکیزگی نشانی از ایمان است ..... ایمان به چی ؟ کدام ایمان که در تکاپوی دیدار یم زیباروی از کف میرود و حتی کنترل خواسته ایمان پذیرای خود را نیز ندارند.... دانستم باز آنچه وعده داده شده بوده بسی متفاوت از اینی است که کنون برامان رقم خورده .....
الهی در اوج چه ایمان باشد و چه نباشد .... آدم بودنم رابه من بازگردان ..... بی دین و دست و پا بندی ..... برای ره پرواز را در پیش گرفتن .......
آمین




فروردين
ممكن است اتفاقي رخ دهد كه در ظاهر نگران كننده بود و مطلوب تو نيست اما اين حوادث در نهايت به نفع تو خواهد بود . بنابراين دلشوره و نگراني را از خود دور كن و بكوش تا ازموقعيت هاي پيش آمده به نفع خود استفاده كني.
ارديبهشت
وقتي زندگي شيرين باشد. همه آروز مي كنند كه تا ابد چنين باشد. اما به محض اينكه مشكلي پيش مي آيد مي خواهند همه چيز را يك باره عوض كنند. اين نگرش منطقي و درست نيست و بايد آن را تصحيح كرد.
خرداد
با ديگران بايد برخوردي ملايم و نرم داشت. بيهوده گير يك قلب كه به رگ ها خون مي رساند. بايد به رگ هاي زندگ حيات شادابي بخشيد تا در نهايت زندگي شيرين و دلچسب شود.
تير
اين شور و هيجان توست كه به زندگي جاني دوباره مي بخشد. مثل يك قلب كه به رگ ها خون مي رساند. بايد به رگ هاي زندگي حيات و شادابي بخشيد تا در نهايت زندگي شيرين و دلچسب شود.
مرداد
با وقوع هر اتفاق كوچكي نبايد كنترل خود را از دست داد و نسبت به همه چيز بدبين شد. بهتر است با دور انديشي و خردمندي ريشه هاي اختلافات و كشمكش ها را شناخت و آنها را برطرف كرد.
شهريور
آسمان بخت و اقبال تو هميشه صاف و آفتابي خواهد بود. ابرهاي تيره آرام و آرام به كناري رفته و روزهاي بهتري از راه خواهد رسيد. با نگاهي مثبت و سرشار از اميد زندگي خود را بايد آغاز كرد.
مهر
كساني كه قلب خود را به مرخصي مي فرستند. روابط عاطفي آنها دچار ركود و خاموشي مي شود. بايد چراغ دل را هميشه روشن نگه داشت تا بتواند اين فضاي راكد و كسالت آور ا تغيير دهد.
آبان
از اين فال ها نمي توان توقعي جز يك سرگرمي و تفريح داشت. اگر حرفي در آن زده مي شود صرفا براي روحيه دادن و اميد بخشيدن است . زيرا بدون اين اميد زندگي تلخ و كم رونق خواهد بود.
آذر
رفتار ديگران ممكن است تاثير نامطلوبي خود بر جاي گذاشته و تو را عصباني كند. پيش از هر گونه قضاوتي بايد با صبر و حوصله مسايل را تجزيه و تحليل كرد تا راه حلي منطقي به دست آيد.
دي
در واقع اين زياده خواهي هاي ماست كه دردسر درست مي كند از قديم گفته اند قناعت گنجي است كه هرگز پايان نمي پذيرد بايد با قناعت زندگي آرام و بدون دغدغه اي را تجربه كرد.
بهمن
روزهاي آينده روزهاي آسان تري خواهد بود بهتر است خود را با شرايط موجود تطبيق دهي تا تلاش هاي تو به نتيجه برسد. با دوستي آشنا مي شوي كه روحيه تو را تقويت مي كند.
اسفند
تنهايي جزيره اي است كه با ورود به آن احساس آرامش و آسودگي خيال مي كني . بعضي وقت ها مي توان از هياهوي شهر و روابط پيچيده آن به اين جزيره پناه برد و نفس تازه كرد.
Discover the cosmos! Each day a different image or photograph of our fascinating universe is featured, along with a brief explanation written by a professional astronomer. 2009 January 26
Explanation: Is star AE Aurigae on fire? No. Even though AE Aurigae is named the flaming star, the surrounding nebula IC 405 is named the Flaming Star Nebula, and the region appears to harbor red smoke, there is no fire. Fire, typically defined as the rapid molecular acquisition of oxygen, happens only when sufficient oxygen is present and is not important in such high-energy, low-oxygen environments such as stars. The material that appears as smoke is mostly interstellar hydrogen, but does contain smoke-like dark filaments of carbon-rich dust grains. The bright star AE Aurigae, visible near the nebula center, is so hot it is blue, emitting light so energetic it knocks electrons away from surrounding gas. When a proton recaptures an electron, red light is frequently emitted, as seen in the surrounding emission nebula. Pictured above, the Flaming Star nebula lies about 1,500 light years distant, spans about 5 light years, and is visible with a small telescope toward the constellation of the Charioteer (Auriga).Astronomy Picture of the Day
در زندگی هر آدمی روزهایی نقش بسته است که هرگز رنگ فراموشی و غبار خاموشی را به خود نگرفته اند.....روزهایی پر شاد... پر درد ... پر اشک ... پرمهر.... پرتپش و یا پر تو ........ در زندگی من نیز ... برگ تقویم روزهایی را با حوصله ورق میزند .... روزهایی با خاطره ... با تو .... و بوی تو ........
هر سال عمرم ..... هشت بهمن ..... یعنی شاید تولد ..... شاید حضور ... شاید دوباره انتخاب شدن ...... هر سال عمرم دوباره هشت بهمن که میرسد ..... دل تو را به یاد می آورد ......
امسال هشت بهمن نه ساله شده ام .... میلاد تازه ام رادر سال یکهزار و سیصد و هفتاد وهشت از خود خود رب گرفته ام ............
هشت بهمن هفتاد و هشت ... یعنی سلام ... به تو و به زندگی دوباره ........... در برگ هشت بهمن هفتاد هشت زندگی ام که هنوز بوی تازگی خود وسوز سرمای برف را دارد ... اندکی اشک آرام ام میکند ....... اندکی بغض اماده ام میکند ..... تا جرات نوشتن ان روز را دوباره پیدا کنم ...... سردم شده است ...... اونروز هم سرد بود .... نترسیده ام چون اونروز هم نترسیده بودم ..... دیدمت خدایا ... آیا امروز نیز می بینمت ...... دست ام را گرفتی .... باز امروز می خواهی آن را بگیری ..........
........ گفته بودم هروقت میرم کوه من ، تو خدایا با هم هستیم .... اما حیف که تا ندیدند باور نداشتند .......
دوباره گفتم که صدها بار گفته ام .... تو .من . بانو .... ما را دوست داری و ما نیز عاشق توییم خدایا ....... کلوگان ... همنورد .... رویا ... امیرحسین ....دلبر ........گفتم که خدا دوستمون داره اما باور نکرده بودند .....
صبح با اتوبوس ساعت شش و سی دقیقه از سه راه تهرانپارس رفتم به سمت کلوگان ..... در جاده تلو ....در تاریکی هوا ... در برفی زیبا خود را دیدم ...... عالی بود ... عالی ..... خط لاستیک اتوبوس ما باز کننده جاده است ..... ماییم تنها در این جاده .......در تنهایی خواسته بود ... قاطی کرده ام ....... و نوک دماغم را به شیشه فشار داده ام .....و آواز می خوانم ... اگر کسی جز من عاشق و دو سه مردم محلی و راننده در اتوبوس نیست ....... مناجات با رب را دارم ... شکرش از اینهمه زیبایی ...... میداند که دیوونه برف و سرما و بارش ووو سپیدی هستم ...... ساعت هفت و ده دقیقه کلوگان تنها مسافری بودم که پیاده شدم .... و اتوبوس با سه نفری به پیش رفت ..... برف زیبا می بارد ... هنوز نیمه روشن است هوا ... و کسی جز من و من اول جاده روستای کلوگان نیست .... لذت دیدن جای پای گنده خود روی برف های سپید دست نخورده .... کله ام را داغ کرده بود ... پرانرژی شده بودم ... نمی شد خالی نکردش ......پسرک شیطون .... نفسی عمیق کشید و ..... صدای گرگ درآورد ..... صدای گرگ در آورد .......گویی تمام سگ های ده چرت شان پاره شد .....صدای واق واق سگ ها ... ده را نیز گویی بیدار میکرد .... سگ ها به سمت سر جاده نزدیک می شدند ..... از دور می دیدمشان ...... تنها صدای ریزش برف بر برف بود و بعد طنین سگ ها ....... برای خودم زیر سرپناهی هستم و موسیقی متن فیلم از کرخه تا راین می کوبه و می کوبه ... باز پرانرژی تر می شوم ......ساعت نه صبح .... که ساعت ها تفکر را پیش از آن داشتم ...... دوستان ام هم با اتوبوسی آمدند .....برف بازی مان از همان سر جاده شروع شده بود ..... ساعت به زیبایی می گذشت ....مناظر برفی معرکه بود ...... برف به شدت هرچه تمام تر می بارید ...... جای پاهامان محومی شد ..... جای پایی نبود تنها ما پنج نفر بودیم ...... مردمان ده زیر کرسی هاشان آرمیده بودند و گنجشکان از سرما به زیری پناه برده .. و ما بودیم و تو خدایا ...... ساعت یازده ونیم از دم چشمه .. چشمه زیبا ... سخاوتمند راه عبور کردیم ..... به رسم همیشه ... چوب جمع کردم .... تا آتشی بیفروزیم و اندکی گرم شویم ....... چوب ها رو روی گونی یی مشماعی می ریزم و روی برف ها سر می دهم و رد خویش را دنبال می کنم ..... و اواز می خوانم ........صدایی سکوت کلوگان را وهم انگیز شکست ...... لرزیدم ...... رها کردم تلاش خویش را برای درست کردن آتش ...... دم چشمه که تنها شاید کمتر از ربع ساعتی از ان خداحافظی کرده بودیم ..... بهمن ریخت .... و چشمه تا بهار سال آینده از ما خداحافظی نکرده رفت ...... دره کلوگان و مسیر برگشت ما بکلی بسته شد .....دوستمان رو یا کجاست ...... امده بود تا از داغی یک نبودن و شاید شکست در خلوت خویش آرام گردد ... دویدم به سمت چشمه .... پشت به بهمن ...واکمن در گوش ...حتی نمی دانست در ده متری اش چه گذشته است ...... نمی دانست صدایی که در طنین موسیقی اش گم شده بوده ... بهمن نام دارد ... بهمن ......سپید ، سنگین ،نامنظم ...... بهمن ........ تمام تلاشمان برای روشن کردن اتش بی نتیجه بود ..... گفتی تو خدایا ...پسر تنها نیستی ....برای خل خلی هات زمان زیاد داری ..... دیگران را تو دعوت کرده ای و خود مسوولی ...... راه جلو رفتن نداشتیم ... دره پر بهمن تر می شد و راه ناپیدا ... مه غلیظی بالادست ها را گرفته بود ...... تنها راه برگشت عبور از روی بهمن بود .... پیش رفتم ..... روزخانه نیز بسته شده بود و به سختی راه خود را باز می کرد ...... سطح اب پشت بهمن بالا آمده بود و رودخانه عریض تر می شد ....و راه ما تنگ تر ........ پیش رفتم .... همنورد نیز با من است ...... لحظه ای پایم در بهمن گیر کرد ..... کوله سنگین خویش را به کناری انداختم تا شاید بتوانم از جایی که زیرش آب بود و رویش برف بدر ایم ....... دست ات را در دست همنورد گذاشتی خدایا ...... دست یاری دهنده اش را بسوی من دراز کرد و آنچنان با صلابت نام ام را خواند که تنها دست دراز کردم و مرا به آرامی درآورد ...... نیرویی داده شده از تو خدایا ....... حرکت به سمت پایین ...... باآنکه بالادست ها را نمی بینیم و برف آرام شده است اما صدای ریزش بهمن در تمام رده های اطراف می پیچد و وهم خود را دارد ...... نمی دانیم راهی که میرویم بالایش بهمنی در حال ریزش است یانه .....می دویم.... تنها در بازگشت نیز جای پای رفته خودمان است و خود ....... تا سر جاده را دویدیم ..... عده ای روستایی تازه از خانه هاشان بیرون آمده اند و به پاروی و جاروب برف ها مشغول اند ..... و شاید ندانند ساعتی پیش پنج نفر بالاتر ها بوده اند و کنون بر می گردند ..... در یک قهوه خانه چای داغ خوردیم در حالی که تمام شیرهای مغازه اش یخ زده اند ........اتوبوس صبح ساعت سه و نیم بازگشت و ما نیز ره برگشت در پیش گرفتیم ...... تهران ..... ساعت پنج در حالیکه به همنورد و نیروی اش ... به رب ... به تک تک ثانیه های امروز فکرمیکنم رسیدم خونه ..... تا مغز استخوان سردم است ... لباس گرمپلار .... بلوزو شلوار ..... و در اتاقم گاز کمپینگ کوه روشن کرد ه ام وهنوز سرد ام است ..........همونجا با خودم قول داده بودم رسیدم خونه پیکنیکی روشن کنم و کفش کوه سالمونها مو بپوشم که امروز بهشون اهمیت نداده ام و نبرده بودمشان کوه ..... دو تا هم چای شیرین داغ داغ در حال جوش خوردم که تا گرم شوم شاید ...... حمام داغ داغ آخرین درجه گرما .......و شکر رب ...... یکساعتی طول کشید تا گرم شدم و رخوت امروز به تن ام آمد ...... مکتوب ... جاودانه همیشه یارم گفت ..................." موقعیتهایی پیش می آید که باید آستین بالا بزنیم و مشکلی را چاره کنیم ..... در این موقعیتها هیچ کاری بدتر از تاخیر نیست .............." الهی شکرت .......
.
.
یارب امروز را مراقب من باش..... یادم آید سه سال پیش نماز شکر به جا می آوردم ... در سجده آخرینم مهر بر پیشانی ام خردشد و ندانستم که رب امتحان دیگری را در این روز برایم داشته است ..... تا دل ام را آشفته تر خویش سازد......
امروز هشت بهمن یکهزار و سیصو هشتاد و هفت نیز رب مراقب من باش که دانم امروز بی دلیلی و خاطره ای تمام نخواهد شد.......
دوستت دارم خدایا
منتظر امدن همنورد و بودن مان می مانم .......
سال نو آمد ...... شادی تعطیلات ....... لذت تمیز کردن خانه ......... دیدار دوستان آمد ....... اما او ... نیامد ......... ![]() Chinese new year 2009 falls on 26th of January, 2009. The Chinese New Year is celebrated as the symbol of spring's celebration. In fact in China the Chinese New Year is still called the Spring festival. It is celebrated after the fall harvest and before the spring planting season. The date of the Chinese New Year is always changing and is dependant on the Chinese calendar. Emperor Huangdi in the year 2637 B.C.E invented the Chinese calendar. The Chinese calendar is a combined solar/lunar calendar and is somewhat similar to the Chinese calendar. For the purpose of determining the dates of the Chinese New Year some astronomical calculations need to be taken care of. Firstly, we need to determine the dates for the new moon. The new moon is the black moon that is when the moon is in conjunction with the sun. The date of the new moon is taken as the first day of the new month. Secondly those dates are determined when the sun's longitude is the multiple of 30 degrees. These dates are termed as Principal terms and are used for determining the number of each month. The Principle term 1 takes place when the sun's longitude is 330 degrees, the 2nd Principle term occurs when the sun's longitude is about 0 degrees. The principle term 3 takes place when the sun's longitude is 30 degrees, the principle term 11 occurs when the sun's longitude is 270 degrees and the principle term 12 occurs when the sun's longitude is 300 degrees. The current 60-year cycle in the Chinese calendar started on 2nd February 1984. Given below are some dates for the past Chinese New Year and the future Chinese New Year. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| =========================================
|
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.
.
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
.
.
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
.
.
.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
.
.
.
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
.
.
.
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
.
.
.
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
.
.
.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
.
.
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
.
.
.
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.
.
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
.
.
.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
.
.
.
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست
حرفهای دل شیدایی 11 ژانویه 2009 2 بهمن 1387
توانایی رشد کردن .......
آدمی را نیاز به رشد کردن در سر است . آدمی را نیاز بزرگ شدن ، بلند شدن ، دیدن بالاتر ها در سر است .
آدمی را در هر برهه ای از زمان نیاز به بودن است ... گاهی هم نشان دادن که هستم .... آدمی را نیازی است ناشناخته و ناگفته .....
آدمی را بالابودن در سر است ..... آدمی را ناشناخته هایی است که می خواهد بزرگ شود و شاید گاهی نداند چرا ، اما می خواهد.....
..... اگر من را نیز نیاز به رشد کردن در سر است شاید نشانی از آدم بودنم هم هست !!!
.... اگر من را نیز نیاز بزرگ شدن ، بلند شدن ، دیدن بالاتر ها در سر است .... شاید من نیز آدم باشم .......
اگر من را نیز در هر برهه ای از زمان نیاز به بودن است ، و نشان دادن که هستم ... شاید آدم گشته ام .... اگر مرا نیز نیاز دانستن نادانسته هاست و کنجکاوی های کودکانه ام شاید نشان آدمیت من است !!!
دیروز پرنده ای تنها را دیدن همچون موج سواری بر باد .... می چرخید و آواز می خواند ...... خود را پرنده دیدم در حال پرواز ......در چرخش روزگار گاهی سبک می شدم .... و گاهی آگاه تر ..... الهی من را بال پروازی بود تا که بپرواز در آیم ...... می دانستم که هرگام بایستی به پیش باشد و نه به پس ......می دانستم بایستی به بالا باشد و نه به فرود ...... به خداباشد وخود ......
درجنگل زندگی که انبوه آدمیان به هرزه علفهایی در پایشان خزیده می زی یند .....هنوز نهالی خواهم باشم ..... اگرچه نور به سختی می رسد اما دیدن جوان ساقه های زخم خورده ام ... آماده ام میکند برای بزرگ شدن ، رشد کردن و سایه شدن برای جوان تر ها .......... آیا می توانم نهالی سرحال بمانم؟ ریشه هایم جوان مانده و در سطح ..... تا آب لطیف بنوشد ....
در باغ زندگی خود ... گل های تازه را می بینم ..... سلام می کنمشان و پیشنهاد دوستی می دهم .... نه برای خود .... برای خودشان تا در صورت تنهای من غم دوری از دلداده را ببینند و بدانند
" زندگی رسم خوشایندی ست ........... به ترنم بهار ، داغی تابستان ، به خزان پاییز و سردی زمستان "
............... الهی باغ زندگی مان می خواهد سبز بماند اما .... خزان بالاست امید پایین دست را ..... به ناامیدی مبدل کرده است ....... دین فروشان به باغ سبز ما هجوم آورده اند و درختان بلند را قطع و مسموم کرده اند .... می خواهند تاریکی ابرها را برآنها نیز که خشکیده شده اند تحمیل کنند..... دیدمشان تبر بر دوش می آمدند .... و می خواستند ما را با خود ببرند ....می خواستند تنها بروند به سوی اهداف سیاه خود .... سیاهی خودشان از ذات ناپاک شان منشا گرفته بود ......
الهی ما را دریاب در خزان دل ها ..... جوان مان گردان .....
آمین













