تبليغاتX
I REALLY LOVE YOU همنورد خدا همنورد

ای خداوند ایران زمین


در آستانه ی سال نو تورا می ستاییم که ما را به کالبد هستی در آوردی و به ما خرد بخشیدی تا راه از چاه، و شایست از ناشایست باز بشناسیم.
اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم.
به ما توان بخشیدی تا با کار و کوشش، و جهش و جنبش، خانمان و روستا و شهر و کشوری آباد پدید آوریم. 
به ما توان دادی تا با شادی پراکنی و مهر گستری دستیاران تو در کار آفرینش جهان باشیم و جهان بهتری برای خود و برای دیگر مردم ِ جهان پدید آوریم و شادی و مهر در میان مردمان بگسترانیم.
تو را می ستاییم ای سزاوار ستایش که در میان کشور ها ایران را آفریدی،
تا شهبانوی کشورها شود . 
البرز ِ بالا بلند را آفریدی تا آرش کمانگیر تیرش را از فراز آن بپراند و مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند. 
الوند برفپوش را آفریدی تا فر شاهنشهی را در گنجنامه ی خود جاودان نگهدارد.
زاگرس سخت گذر را آفریدی تا دشمن از ایران دور بدارد.
رود ارس، و کارون فراخ بستر، و خلیج همیشه پارس را آفریدی تا ایران را جاودان بالنده بگردانند. 
درآستانه ی سال نو ترانه ی ستایش ما را که از ژرفای دل فراز می شود بشنو و خواست هایمان را برآورده ساز.
نیروی پایداری را در ما بیفزا، تا بر کاستی ها چیره گردیم و در پیکار زندگی سربلند باشیم . 
در خانه هایمان پسران و دختران سینه ستبر و بلند بالا و زیبا را فزون بگردان ، و ما را که ستایشکران تو ایم پیروز گر بساز. 
به ما تندرستی و توانایی ارزانی بدار تا همه ی آن چیز ها را که به زندگی شکوه و شادمانی می بخشند فراچنگ آوریم . 
بشود که روشنایی تو بر زندگانی ما پرتو بیفشاند.
بشود که در خانه ها ی ما شادمانی و پر خواستگی ریشه بگستراند. 
بشود که دانش نیک بیاریمان آید و ما را بسوی زندگی بهتر راه بنماید. 
بشود که در خانه هامان فرزندانی زیبا پیکر و دانا و توانا زاده شوند... 
فرزندانی زور مند و گویا و رزمنده در راه کشور... 
فرزندانی با هوش و دانش، و با فر و فرهنگ... 
فرزندانی آراسته به اندیشه و گفتار و کردار نیک که در یابند خانه و خانواده و روستا و شهر و کشور را. 
واینهمه را خواستاریم :
نه برای آنکه گام به بیراهه بگذاریم ، 
نه برای اینکه دانش و توانش خود را در راه تباهی جهان بکار بندیم ! 
نه برای اینکه پیک اندوه، و پیام آوران مرگ باشیم ! 
برای اینکه اراده ی ترا که پیشرفت و نو سازی جهان است جامه ی کردار بپوشانیم ،
برای اینکه زمین را جشنگاهی بزرگ برای مردمان سازیم .
برای اینکه پیرو خرد باشیم و از خرافه باوری که دستاورد اهریمن است روی بگردانیم. 
برای اینکه ریشه ی دروغ برکنیم و آیین نیاکانمان را که همساز با هنجار آفرینش است جایگزین آیین تازیان بگردانیم.
پس ای دادار بزرگ که چرخه هستی جز به داد تو نمی چرخد، به ما دانش و توانش بیشتر ارزانی کن تا اراده ی ترا در زندگانی خود به کردار درآوریم. 
ایدون باد و ایدون تر باد . 

 


سلام ... سال نو مبارک ....  یک جمله ساده که همه اون رو به زبون می ارند و شاید از فردا  که عید بشه هزاران و هزار تاش رو بشنوم ...بشنوم ... بشنویم ..... اونچیزی که می مونه یاد  آوری سال گذشته مون بوده ... اونچیزی که برامون توی اون سال اهمیت داشته ... اونچه بدست اوردیمش و اونچه شاید از دستش داده ایم .... مهم اینه که وقتی این سال داره تموم میشه ... وقتی سر سفره هفت سین نشسته ایم تا بشنویم اغاز سال 1388 خورشیدی .... بیندیشیم که سالی که گذشته رو به چه حالی سپری کردیم ..... به خودمون نمره  چند بدهیم ....

امسال هم سر سفره هفت سین به سکوت طی کردن سال نو می اندیشم ..... راستی بنظر شما امسال چه خواهد شد ..... آروزی رفتن در دل خیلی ها افتاده .. گویی مالزی دیگه زمان اش داره به پایان میرسه ... سال تحویل ،  بعد دعاهای همیشگی برای سلامتی همه کسانی که دوستشان داریم ..... برای شادی روح همه کسانی که می شناختیمشون و یا مقلب القلوب و الابصار رو خوندن .....  میشه یه کار تازه کرد .... یک دعای تازه .... یه چیزی که از دل برآمده باشه ....  امسال سال تحویل میشه در گرمای کوالالامپوربه اندیشه بادی رفت که صورت ادمی را در بهاران نوازش می کنه ....  امسال عید ممکنه هزاران سوال تازه برامان پیش بیاد  که در سال نو بدان ها جامه عمل بپوشانیم .....  بهار آمده است .... دل تان بهاری و سراسر شادی .... به جریان و پاینده باد ......

30 اسفند 1387 -----   ثانیه هایی تا سال نو ....  شاید .


آروز داشتن خوبی برای دیگران ... شادی شان را به هر آنچه بهترین شان خواهد بود  .. آنچه شاید امروز نمی دانند اما سال دیگر براشان خوهد امد را اندیشیدن .. احساس خوبی بمن می دهد ....   سال نو به ارامی ..به شادی .. به جدیت تما م می رسد و هر کدام از ما به  پیشوازش برویم یا نرویم  خواهد امد ...  می داند بسیاری دوستش دارند و برای امدنش به ساعت و دقایق و حتی ثانیه ها چشم دوخته اند تا بی صبرانه در اغوششان در کشد و هدیه ای فراموش ناشدنی که سال نو ... و سیصد و شصت و پنچ روز تازه است را در پیش رویشان قرار دهد ....   اگر چه سالی که گذشت برای همه ما پیام اور نویی ها بود ....  اگر چه آنچا می ماند خاطره سال قبل بوده است .... اما همه ما به سال تازه شاید به راه رفتن و رفتن بنگریم ....  شاید در این سال ظالم ها ظالم تر .. مظوم ها مظلوم تر ....  خوب ها خوب تر و بدها بدتر گردند .. می اندیشم ما در این گردونه هر کدام انسانی مان در کجای قرار داریم .... سال نو به نویی خواهد بود اگر در آن به سویی  که دوست داریم گام بردایم ..شاید توقف در آن هیچ سودی برامان نداشته باشد ...  اری در سال نو روزهایی شاد و خوب و پرکار و بار را  برایت آرزو دارم ... بانو .....

در هر گام به پیش رفتن و نه اندکی تردید که راه درست را به درستی طی نمودن شرط پیروزی هاست ... به انچه خواهی رسیدن که رسیدن به اهداف شروع راهی نو خواهد شد ....  بهار می رسد و اگر چه در داغی اینجا خنکا را نداریم اما شاید با اندکی صبر توان بهاری را در د ل هامان بوجود اوریم ... 

سالی  پربار و پرکار داشته باشی ..... 

                                                                                                                                                                                                                                                29 اسفندماه 1387 - 


سلام ..... گویند سکوت آدمی سرشار از ناگفته هاست ..... از انچه ها که بر زبان نیامده است و انچه ها که برای بزبان امدنشان زمان زیادی نیاز بوده تا بوجود ایند .... دانسته  و نادانسته و گاهی هم ناخواسته ادمی را احساساتی در بر می گیرند که هر انچه بیشتر مراقبشان باشیم بیشتر و بیشتر ما را در بر می گیرند ..... در هر زمان این احساسات ممکن است ادمی را به سویی بفرستند که نمی  .....خواسته

در هر زمانی که غمگینی تو را دیده ام .... هزاران بار خواستم که تنها و تنها تکیه گاهی شوم برای به تکیه در امدنت تا باور داری در فراتر از مرزهای تن نیز می توان بود .... درهرزمانی که اشکبار چشمانت را یافتم   تنها و تنها خواستم تا بدانی که می توانم پا ک کننده ای برای انان باشم .... تنها زمانی می تونی این حس را در یابی ... در زمانی که فراتر از مرزهای تن بتوانی ادمیان را باز بینیم ..... 

سال نو با تمام غمبار انگاشتن خویش تو آغاز می شود .. بی اونکه بخواهی در تمام اون شادی کنی یا بگریی آغاز میشه  ...  من با تمام اونجا ممکنه  در هر جاباشه .   و یا شاید نباتشه آغازش خواهم کرد ... نمی دانسته به پیشواز آن نخواهم رفت .... می دانم در هر گام به سوی بهار رازی بزرگ نهفته است .... درهررازی هم که بخواهیم زیاد جستجو کنیم ان زیبابی مرموز خود را از دست خواهد داد ...  میدانستی که در شب هایی که خواب تو به زانوی غم بغل کردن هایت  بدل می شد ....  بر من نیز به بیداری و نه صد البته به غم که به دعا می گذشت تا باز فردا روز تو را بینم که ارامشی زیبا  در خواب ات داشته ا ی.....  جرات ان را نداشتم و نیافتن توان آن را که تو  را سفت در دست خویش گیرم تا تمام خستگی هایت را بدر کنم و تنها بدانی که فراتر از مرزهای بدن و جسم ..... بودن را خواستم ارام  تجربه کنم .... اما هر انزمان که دیدم  انرژی های پس زننده را  ... باز راه نیامده را به عقب پیمودم تا مبادا  خاطره ای تلخ در تو زنده گردد ..... سال نو به  سرعت می رسه ..... زیرا اونهایی که خواهان  اومدنش هستند بیش از آنانی هستند که در اقلیت خویش علاقه ای بدان ندارند .....  سال نکویی را در پیش داشته باشی ..... کاش می شد شادی ات را باز ببینم ...  خندانی ات را  .. اعتماد بنفس بالایت را ......  شاید دعای امسال ام .. که نه حتما  گوشه ای ز ان برای تویی خواهد بود که  هدفی و شاید اهدافی را که می خواهی بدان ها برسی.... رسیدنی جدا ناشدنی اینبار ... که تصمیم و خواسته روشن خود ات بوده باشد ....  به کسانی می اندیشم که ره امروز تو را دیروز رفته اند ....  نمی دانم هنوز به  آرزوی چندین پیش خود برقرار هستند یا نه ..... اما  همینکه بدان ها دست یافتند براشان و برامان شادی یی رابهمراه اورده است .....   بانو  سالی نو و براستی با چیزها و کارهای نو را در پیش روی داشته باشی ..... به هر انچه می خواهی و به صلاح توست برسی ..... اندکی دورتر  از خوشبختی خود شاید روزی سایه ای را دیدی ..... یادی زسایه ها گاهی نکوست ...  ان سایه من ام .....!!!!    روز ات نو .. دل ات  جوان و جسم ات سالم بادا ...... بانو  ....

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                29 اسفندماه 1387 


امشب آخرین پنجشنبه سال است  .... امسال دوستی من رو به یاد شما اورده .... تنهایی هایش .... پیراهن سیاه سالیان سال به تن کرده اش ...  مرا به یاد شما انداخت ....  شمایی که در یک روز تف کرده تابستان .... خداحافظی گفته  دنیای زندگی خود را عوض کردید .....  اشک باز امان ام برید ...... بعدا برایت  مینویسم که دوستت دارم ......

تمام انرژی خود را در واپسین ساعات شب پنجشنبه جمع کردم تا برای تو بنویسم ...... امسال نیز در پنهانی گریستن های خود به نام تو و یاد تو هستم  ... رب می داند که در نبود تو  چه ها کردم و اندیشه هایم تا به کجاها به پیش رفته اند ... می داند که در درد موندن و بعد عبور در من رخ داده است .....

رخ دادن عبوری بزرگ به سوی پیشوازی های دل خود ... می  اندیشم یا رب العالمین ..... یادم می اد روزی که فریاد برآوردن و گفتن که همه از تو راضی بودند ... که همه تور ا دوست داشتنند ... چقدر ادم برای نبودنت تو گریستند ...  یادت می آد ووو بودی و... دیدی  خرد شدن هایم و اما ما  اما دوباره تو خود مرا خواندی تا بلند شوم .... تا بیدار شوم   تا به درایم  تا بدانم که تو تنها در جسم خاکی کنار ما نیستی ....

آنروز تمام مردم فریاد الله اکبر سر دادند   انروز تمام مردم آن خیابان  ... آن کوچه های تنگ پایین شهر تو را می شناختند

انروز تمام مردم  تور ا دوست داشتند  ... و من  تازه این راز را آنروز فهمیدم ......

تمام کوچه ها  عکس تو بر دیوار بود ... یاد تو ...به نیکی بود ... همه می گفتند  خدایش بیامرزد  ... نمی شناختمشان  اما دانستم   مرد بزرگی بوده ای ... دیر دانستم  شاید  کوچک بودم تا بدانم  اما  امروز که مردی برای خود شده ام ...می دانم تو مرا ووو عاشق بودی ... توما در آغوش گرم خویش می گرفتی ... نوازشمان می کردی .. دورادور عاشقمان بودی ... تو همه ما را دوست داشتی

ای نازنین ... ای جانان .. امشب و هر سال 1387  ... دور از بهشت تو  جایی که برای آخرین با ر با تو وداع کردم هستم

می دانم  بهشت هستی و... نامه ات را خود خدا بمن داد   گفت پسرک  او حالش خوب است او  نکوست کنون نوبت توست  برپاخیز ...پیرهن سیاه از تن بدر آور  .    و به میدان  شو ... به کناره نشستن رسم امروز نیست ... مرد  می خواهد این گذار  و گداز ...

الهی   در این شب زیبا  دوراز   خاک وطن  به او بگو  ... کنار مزار زیبایش  شمع عاشقی هایم افروخته ام ... بدو بگوی ای زیبای جانانه ام  تا ابد  تا ببینمت  در بهشت  دوستت دارم ... بدو بگویی بعد رفتن اش شناختمش ووو اما شکر که دانستم مرد بزرگی بود ...

به او بگو من...    بزرگ شده .. داره مرد میشه ...   به عهدش وفا  کرد ... چون شیر بود مراقب انانی که باید می بود ... دردوری فیزیکی از هم     در دوری جسم هامان وو    روح ام با اوست ...   در این شب زیبا تنها نیست   تناسخ من نیز انجاست وو هر دوشان دست در دست یکدیگر دست در دست یکدیگر مهمان تو هستند با رب .. مراقب عزیزان من باش.... مراقب آن دو زیبای من باش... در بهشت جاودانه ات ...

در کنار رودهای روان در شوری دل انگیز عید را فردا جشن می گیرید .. من نیز فردا را با شمع  با سکوت  با نوای  رب در خانه خویش می آغازم .............. میخواهم امسال تا پایان آن  عاشفانه به زیستن خویش ادامه دهم وووو   میخواهم بدانی خدایا  عاشق تو بودن  شیرین ترین هاست

خدایا در این شب و هر شام     که فردا اینروز  فردای من است  .. دل شیدایی ام را بگذار اینبار آرام نباشد  ...

بگذار امشب با گریه آرام شوم  تا در سال بعد سبکبار  به پیش روم .. الهی امشب نوای قرآن   صدای ساز ... دل اشوب من ... همه و همه را بگذار بمانند تا سحر که بیدار شوم  خودرا  سبک بیابم  

رخساره خیس از اشک خویش را می شویم و می آیم تا بگویم :

سال نو پیشاپیش مبارک هر دو تان بادا ....... سال نو به شادی و پایندگی و موفقیت .. آمین .

 


لحظه تحویل سال 

لحظه تحویل سال، چه اتفاقی در آسمان می افتد؟ معمولاً هنگامی كه یك سال شمسی به روزهای پایانی خود می رسد، صحبت از.... 
معمولاً هنگامی كه یك سال شمسی به روزهای پایانی خود می رسد، صحبت از ویژگی های سال آینده شروع می شود. از بین این بحث ها، یك بحث بیش از بقیه جلب توجه می كند و آن، «لحظه تحویل» سال آینده است. طبق سنت، در این لحظه همه افراد خانواده دور هم جمع می شوند و بنا بر رسوم باستانی خود، آغاز سال نو را جشن می گیرند. این لحظه ای است كه خاطره آن همیشه در یادها می ماند اما آیا تاكنون از خود پرسیده اید كه اصولاً این زمان بر چه مبنایی انتخاب و تعیین می شود؟ و در این لحظه چه اتفاقی می افتد كه آن را با آغاز سال پیوند می دهند؟

زمان و تقویم

 

زمان، انسان را به یاد ساعت و تقویم می اندازد. مطمئناً همه شما با نظام 24 ساعتی شبانه روز آشنا هستید و در زندگی روزانه خود به راحتی از آن استفاده می كنید. این نظام و مفهوم شب و روز، به قدری بدیهی است كه شاید هرگز به منشأ و چرایی آن فكر نكرده اید. اما در سپیده دم تمدن، اجداد ما نمی توانستند این چنین ساده و راحت مفاهیم زمان را درك كنند. شاید نخستین مفهوم گذشت زمان برای آنان طلوع و غروب خورشید بوده است. بالا آمدن گوی فروزانی از شرق و فرونشستن آن در غرب و تكرار مداوم آن، انسان را به مفهوم روز وشب و سپس «شبانه روز» رهنمون شد. این بنیادی ترین جزء یك نظام سنجش زمان است: «پدیده ای متناوب و تكرار شونده» خوشبختانه طبیعت چندین پدیده متناوب دیگر نیز در اختیار انسان قرار داده است و از اینجا بود كه مفاهیم سال، فصل و ماه پدید آمد. اما چرا انسان به واحدهای بزرگتر از روز روی آورد؟ با استفاده از واحدهای بزرگی همچون سال، دهه و قرن كار آسانتر می شود. واحد بزرگتر از روز ماه بود: یک دوره اهله ماه که از یک بدر تا بدر بعدی، یا از یک هلال نو تا هلال نوی بعدی طول می کشید. این مدت تقریبا 29 تا 30 روز است. بنابر این اولین تقویم های بشر تقویم های قمری بوده است، زیرا تنها با نگاه به شکل اهله ماه می توان تشخیص داد که در چندمین روز ماه قرار داریم و احتیاج به هیچ محاسبه دیگری نیست.

 

برای انسانهای اولیه، همین كافی بود كه یك سال را به طور تقریبی 360 روز و یك ماه را 30 روز بداند اما پیشرفت تمدن، باعث نیاز به دقت بیشتر در محاسبه زمان شد و این امر، یك مشكل بزرگ را نمایان ساخت: متأسفانه واحدهای بزرگتر از زمان، حاصلضرب صحیحی از واحد های كوچكتر نبودند. به عبارت دیگر، در یك سال نمی توان تعداد صحیحی از شب و روزهای كامل را جای داد. البته گفته بالا به هیچ وجه دقیق نیست. وقتی می گوییم «سال» باید دقیقاً مشخص كنیم كه منظورمان از سال چیست؛ همین طور برای شبانه روز. تعجب نكنید! در «نجوم كروی» چندین نوع سال و روز و ماه وجود دارد. اگر یك متن نجوم كروی مربوط به زمان را بخوانید، مطمئناً از دیدن اسامی عجیب و تعاریف گوناگون دستگاه های مختلف زمان، در شگفت خواهید شد. البته ما قصد نداریم وارد این مبحث گسترده شویم. بلكه فقط چند تعریف ساده شده از آن را كه برای كارمان ضروری است، برمی گزینیم.

 

 دو نوع تقویم

 

شما احتمالاً با دو نوع از سال ها آشنا هستید: سال شمسی و سال قمری. مبنای طبیعی این سال ها از نامشان پیدا است. یعنی سال شمسی از حركت خورشید و سال قمری از حركت ماه بهره می گیرد. همانطور كه می دانید، در اصل این زمین است كه به دور خورشید می گردد. اما از آنجا كه حركت، نسبی است؛ ما بر روی زمین تصور می كنیم كه خورشید در طول سال در حال حركت در آسمان است. این حركت در یك مسیر خاص در آسمان صورت می گیرد كه «دایرة البروج» نام دارد و ما بعداً در باره آن بیشتر صحبت خواهیم كرد. این حرکت با حرکت روزانه خورشید که از شرق به غرب در 24 ساعت یک دور می زند، فرق دارد. این حرکت را تنها با توجه به ستارگان زمینه آسمان می توان فهمید که خورشید در طول یک سال یک دور در میان ستارگان زمینه آسمان از غرب به شرق دور می زند.

 

حال، با توجه به آنچه گفتیم، می توان یك سال شمسی را «مدت زمان حركت خورشید از یك نقطه خاص در آسمان و بازگشت به همان نقطه» تعریف كرد. این ساده ترین سال است كه به آن «سال برجی» هم گفته می شود. از آنجا كه این نوع سال با خورشید در ارتباط است و خورشید هم یكی از عوامل كنترل كننده طبیعت و فصول است، در بیشتر تقویم ها از این نوع سال استفاده شده است. اما در سال قمری، مدت زمان 12 بار دیدن هلال ماه نو یا 12 بار دیدن بدر کامل ماه به عنوان مبنا انتخاب شده است. هرچند این نوع سال بر مظاهر طبیعت و فصول منطبق نیست، اما از آنجا كه تاریخ دین ما براین اساس بنیان شده است، از آن نیز استفاده می كنیم.

 

برگردیم به سال شمسی، یعنی مدت زمان دو عبور متوالی خورشید از یك نقطه ثابت در آسمان. انسان در اعصار گذشته این مدت زمان را 365 روز اندازه گرفته بود و براساس آن به محاسبه تاریخ می پرداخت. اما به تدریج كه شمار سال ها فزونی یافت، اندیشمندان دریافتند كه این سال های 365 روزی، كم كم از فصول سال انحراف پیدا می كنند. متفكران به این فكر افتادند كه طول سال ها را دقیق اندازه بگیرند. این اندازه گیری ها با همان وسایل ابتدایی نشان می دادند كه طول یك سال شمسی اندكی از 365 روز بیشتر است؛ یعنی حدود  25ر365روزه است.

 

حال به نظر شما چگونه می توان این 25ر0 روز و یا ساعت را به حساب آورد. توجه كنید كه این 6 ساعت های اضافی، پس از 4 سال، به یك شبانه روز (24 ساعت) می رسند. پس اگر در یك دوره 4 ساله، یك روز به انتهای سال چهارم بیفزاییم وآن را 366 روز در نظر بگیریم، مشكل حل می شود. چرا كه در این صورت 4 سال دارای 1461 روز(366+3×365) خواهد شد. یعنی هر سال به طور متوسط 25ر365 روز خواهد داشت.

 

این نظام كبیسه ای را بیشتر تقویم های باستانی به كار برده اند(سال چهارم را كه 366 روز است، سال كبیسه می نامند). یكی از این تقویم ها ، «تقویم ژولینی» است كه «ژولیوس سزار» بانی آن بوده است. این تقویم، مبنای تقویم كنونی مسیحی است.

 

اما كار به پایان نرسید! چرا كه پس از گذشت چند قرن، یعنی در اواخر قرن شانزدهم میلادی، باز تقویم با طبیعت اختلاف فاحشی پیدا كرد؛ طوری كه آغاز فصل بهار كه در ابتدای وضع این تقویم در 21 مارس بود، در سال های 1928 میلادی ده روز به عقب رفته و به 11 مارس رسیده بود.(در مورد چگونگی تعیین آغاز فصل بهار، در ادامه همین مقاله سخن خواهیم گفت). به همین علت پاپ گرگوری سیزدهم با مشورت دانشمندان تصمیم گرفت نظام دیگری برای برقراری سال كبیسه وضع كند. نتیجه این شد كه اولاً10 روز را از تقویم سال حذف كردند. (یعنی در سال 1582 میلادی، روز بعد از 4 اكتبر 1582، 15 اكتبر خوانده شد!) در مورد برقراری كبیسه نیز چنین تصمیم گرفته شد كه در هر چهار قرن به جای 100 سال كبیسه، 97 سال كبیسه در نظر گرفته شود. به این ترتیب كه در سال هایی كه دو صفر ختم می شوند مانند 1700 و 1800، تنها آنهایی كبیسه باشند كه بر 400 قابل بخش هستند (مانند 1600)؛ بنابرین در این دوره 400 ساله تقویم گرگوری 146097 روز (97+400×365) خواهیم داشت كه هر سال، به طور متوسط دارای2425ر365 روز خواهد بود.

 

امروزه می دانیم كه طول متوسط سال شمسی حقیقی، برابر است با 2421987ر365 روز. بنابراین طول سال در تقویم گرگوری، تنها 0003ر0 روز از طول حقیقی سال بیشتر است و این مقدار، پس از حدود 30.000 سال به یك روز می رسد.

 

ممكن است این روش را روش هوشمندانه ای بدانید و دقت آن را تحسین كنید، اما باید بدانید كه تقویم دیگری وجود دارد كه دقت آن، بارها بیشتر از تقویم گرگوری است و تقریباً 500 سال پیش از آن (یعنی در سال 1079 میلادی) تدوین شده است. آیا می دانید این چه تقویمی است؟ بله همان تقویمی كه ما امروزه در ایران به كار می بریم (در واقع پایه آن) قبل از بحث در مورد این تقویم، لازم است چند مسئله نجومی را توضیح بدهیم.

 

 كره سماوی و دایرة البروج

 

شب كه به آسمان می نگرید، اگر آسمان صاف باشد و بتوانید منظره زیبای ستارگان چشمك زن را به وضوح در آن ببینید، با كمی تخیل در خواهیم یافت كه گویی آسمان مانند یك كاسه بزرگ وارونه است كه شما روی زمین، در مركز هندسی آن ایستاده اید. این تصویر به گذشتگان باستانی ما نیز دست می داد. زیرا در نظر اول به هیچ وجه نمی توان دریافت كه این ستارگان در فواصل متفاوتی از ما قرار گرفته اند. به همین دلیل آنان معتقد بودند كه ستارگان همچون پولك هایی درخشان بر سطح درونی یك كره بزرگ آسمانی، به نام «كره سماوی» جای گرفته اند كه زمین در مركز آن است. امروز با آن كه می دانیم این تصورات كاملاً باطل هستند، اما باز هم به منظور سهولت در ثبت مكان «ظاهری» ستارگان، بهتر است از همان مفهوم كهن استفاده كنیم. بنابرین در علم نجوم كروی، زمین نیز، مانند نجوم قدیم در مرکز آسمان قرار گرفته است. در نجوم کروی، مفهوم كره سماوی اهمیت بسزایی دارد و چنین تعریف می شود: كره سماوی كره ای است فرضی كه به مركز زمین وشعاع بی نهایت كه تمام ستارگان بر روی پوسته درونی آن واقع شده اند. با توجه به این تعریف، می توانیم برای چند تا از ویژگی های جغرافیایی كره زمین، در كره سماوی نمونه هایی پیدا كنیم. به عنوان مثال همانطور كه می دانید، در علم جغرافیا یك كمربند بزرگ و فرضی برای زمین در نظر گرفته می شود كه آن را به دو نیمكره شمالی و جنوبی تقسیم می كند. این همان خط استوا است. حال همین خط استوا را برای كره سماوی هم می توان در نظر گرفت. در واقع كافی است فرض كنیم خط استوا آنقدر بزرگ شود تا به كره سماوی بچسبد؛: در این صورت برای كره سماوی هم یك كمربند فرضی بسیار عظیم خواهیم داشت كه آن را «استوای سماوی» می نامیم.


روز اول حمل( فروردین) که زمین به حالت اولیه‌خویش باز می‌گردد، روز اعتدال بهاری است که دقیقا آفتاب به خط استوا می‌تابد و مدت شبانه‌روز با هم برابرند، سپس زمین در عرض سه‌ماه حدود اندکی رو به جنوب متمایل می‌شود، به بیانی دیگر خورشید هر روز بالا و بالاتر می‌آید و ارتفاع آن در لحظه ظهر بیشتر و بیشتر می شود. مثلا در اول تیر ماه ارتفاع خورشید ظهر به 5ر77 درجه در تهران می رسد. بار دیگر از آنجا که به مدار راس‌الجدی(کمربند دوم فرضی‌شمالی‌زمین و موازی با خط استوا) متمایل می‌شود و زمین دگر بار به سوی قطب شمال خویش منحرف می‌گردد، و از اول میزان( مهر) تا جدی (دی ماه)، حداکثر افول خود را دارد و درجدی(دی ماه) تابش خورشید روی مدار راس‌السرطان است و ارتفاع خورشید در لحظه ظهر بسیار کم است. مثلا در تهران اول دی ماه ارتفاع خورشید ظهر 31 درجه بیشتر نیست. در نتیجه‌ این حرکات فصول چهارگانه پدید می‌آیند.

 

شما احتمالاً از كودكی به یاددارید كه گفته اند خورشید ثابت است و زمین به دور آن می گردد؛ اما همانطور كه قبلاً نیز گفتیم، از آنجا كه ما روی زمین هستیم چنین به نظر می رسد كه زمین ساكن و خورشید در آسمان حركت می كند. به همین ترتیب اگر مسیر حركت خورشید را بر روی كره سماوی دنبال كنیم، یك دایره بزرگ به دست خواهیم آورد كه آن را «دایرة البروج» می نامند و با استوای سماوی زاویه در حدود 5ر23 درجه می سازد. وجه تسمیه این نام، آن است كه بر روی دایره البروج 12 صورت فلكی مهم قرار دارند كه به محدوده هركدامشان یك برج می گویند.

 

دایرة البروج در دو نقطه، استوای سماوی را قطع می كند كه «اعتدال بهاری» و «اعتدال پاییزی» نام دارند. در واقع وقتی كه خورشید به این دو نقطه می رسد، طول شب و روز با هم برابر شده و یك از دو فصل بهار و یا پاییز آغاز می شوند. یكی از همین دو نقطه، یعنی اعتدال بهاری، نقش اساسی در تقویم شمسی ما دارد.

 

تقویم جلالی و لحظه تحویل سال

 

بعد از اسلام در ایران تقویم منظمی وجود نداشت. درمحافل سیاسی و علمی جهان اسلامی كه ایران نیز جزو آن به حساب می آمد، تقویم هجری قمری به كار می رفت، اما در بین عامه مردم ایران، تقویم كهن باستانی (تقویم یزدگردی) معمول بود . اما در حساب های كبیسه های این تقویم سهل انگاری می شد، تاجایی كه در عهد ملكشاه سلجوقی، نوروز به اواسط شهریور ماه رسیده بود! این مسائل مشكلات عدیده ای را در حساب های مالی و خراجی یك سال ایجاد می كرد. به همین سبب دانشمندان آن زمان به همت حكیم عمر خیام و با حمایت ملكشاه و وزیر دانشمند وی، خواجه نظام الملك طوسی، به اصلاح و احیای تقویم شمسی قدیم ایرانی بر مبنای هجرت پیامبر بزرگ اسلام (ص) اقدام كردند و تقویم تازه را به لقب سلطان جلال الدین ملكشاه، تقویم «جلالی» نامیدند.

 

در این تقویم مقرر شد كه سال با رسیدن خورشید به نقطه اعتدال بهاری آغاز شود. این همان «لحظه تحویل سال» است. بنابرین «لحظه تحویل سال، لحظه ای است بین ظهر روز اول فروردین و ظهر روز آخر اسفند، كه مركز خورشید بر نقطه اعتدال بهاری منطبق شود.»

 

حال از آنجا كه تقویم هجری شمسی كنونی ما نیز اساساً همان تقویم جلالی است (تنها فرق این دو در مبدأ تقویم است). بنابرین مفهوم تحویل سال در تقویم كنونی ما همان است كه در تقویم جلالی ذكر شد. همچنین بر طبق قوانین این تقویم اگر تحویل سال، قبل از ظهر (ساعت 12) به وقوع بپیوندد آن روز، اول فروردین واگر بعد از ظهر اتفاق بیفتد آن روز آخر اسفند سال قبل خواهد بود.

 

حال به مسأله محاسبه این لحظه می پردازیم. اگر طول سال شمسی ثابت بود، این محاسبه بسیار ساده بود. زیرا در این صورت، اگر زمان تحویل یك سال را می دانستیم با افزودن تقریباً 6 ساعت به آن زمان تحویل سال بعد را به دست می آوردیم. این 6 ساعت و یا به طور دقیقتر 5 ساعت و 48 دقیقه همان خرده اعشاری در طول سال شمسی (تقریباً 2422ر365 روز) است. اما طول سال همواره ثابت نیست و این به سبب تغییراتی است كه در مسیر حركت زمین در آسمان به وجود می آید. درواقع برای محاسبه دقیق زمان این لحظه باید معادلات حركت خورشید و چندین معیار دیگر را نیز در نظر بگیریم. این محاسبات ومعادلات، نسبتاً پیچیده اند. با این همه، تغییرات مزبور نسبتاً كوچك هستند و شما می توانید برای بدست آوردن زمان تقریبی لحظه تحویل سال های بعد از همان روش گفته شده در بالا استفاده كنید. یعنی كافی است 6 ساعت به زمان تحویل سال بعدبیافزایید. حال دیگر شما می دانید كه حدوداً چه ساعتی باید منتظر تحویل سالهای بعد باشید!

ساعت 9 و 18 دقیقه و 19 ثانیه: شبیه سازی رایانه ای از لحظه ی تحویل سال 1387که خورشید در نقطه ی تقاطع دایرة البروج و استوا قرار دارد.

 




آنچه در من می گذرد .....

در این شب که تمام دل من در پیش تو اسیر است ...  می خواهم باز کنم دهان خسته خویش را و جمله های ناگفته خویش را به تو عرضه دارم ..... می اندیشم که در نبود کنار تو .. در نبود بودن با تو .. در نبودن خوانده شدن توسط تو .... چه بر سر دل عاشق من خواهد آمد ..... خواهد آمد بر سر دل من آنچه نتوانم به تو بگویم ...  می خواهم در کنار تو آرام بودن هایم را بدست آرم ..... آشوب کنونی ام را می خواهم به تو و با تو تقدیم کنم .... می خواهم در پیش روی تو زانو بزنم و دستان تمنادار خویش را به سوی تو دراز کنم و بگویم از ته قلب فراتر از آنچه امروز دارم تو را دوست دارم .....  می خواهم در این شب زیبا عاشقانه تو را دوست داشته باشم ....  امشب اشک من و شمع همچون یکدیگر خواهد بود ....  با یکدیگر  به یکدیگر .... تا دنیایی تازه را تجربه کنیم ..... می خواهم با تو بگویم که در این دنیا چیزهایی هست به ارزش تو .....  نمی رسند به معرفت تو ..... به نیاز ناگفته من امروز کسی نه نمی گوید اما هنوز جرات گفتن اش را نیافته ام ...... می دانی که امشب تمام شاپره ها مهمان من هستند .... می دانی که امشب به مهمانی خدا می خواهم بروم ... میدانی که امشب خدا با ماست .... می دانی که مردم این شهر هم فهمیده اند که عاشق هستم .... فهمیده اند هپروتی هستم .....  و عاشق تو یگانه ام .....  اینجا نیزدانشته اند که من همون پسر کوچولوی عاشق تو هستم .....  بنده ای خالص اما پرانرژی برای کشف نادانسته ها ..... نا خوانده ها.... می دانم که تو رب مرا می شناسی ..... 

در این شب ها مرا بیش از پیش دریاب ...... 

.

.

 

 


امروز عصر  تو ایران چهارشنبه سوری است .....

اینجا هم چهارشنبه سوری است .....

اما من عاشق دل ام و می خوام تا که امشب رو به مهمانی آسمون ها برم .... 

میخوام تا سحر ساز بزنم و بعد بیاری سحر ام رو با خود و خدا خویش تقسیم کنم .... 

خدایا امشب آتش درون من شعله ور است و امشب تا به خود خودت یا رب سخن ها دارم ..... 

الهی می خواهم تا به سحر به درون خویش برم ..... و در آن جا بمانم و یاد روزهای شادی بیفتم که می تونست کنار تو باشه و تمومی نداشته باشه .....  می خواستم در تو غرق شوم تا درآن انتها خود را بیابم .... الهی من و ما در کنار همه دوست داشتن ها مون .... همیشه خط ممتدی داشته ایم برای عاشقی ..... 

دوستت دارم 

خدایا

.

.

 

شب زیبایی رو داشته باشم با عاشقی های خودم در خونه ...شمع روشن خواهم کرد و عاشقانه خواهم گریست ....





 چهارشنبه سوري 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.


مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

 

 مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 

 

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

 

 

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

 

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يكشنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.

 


"
سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

    

مراسم چهارشنبه سوري 

 

بوته افروزي 

 

در ايران رسم است كه پيش از پريدن  آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. باغروب  آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها  را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي  افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند  و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي  مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من 

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا 

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده 

 

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به  ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده   نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود  
ببرد.

 

مراسم كوزه شكني 

مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخريننفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم  به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.   

 

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

فال گوش نشيني 

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو ميايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.

 

   قاشق زني

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفيبزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.

 

آش چهارشنبه سوري  

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

 

تقسيم آجيل چهارشنبه سوري

زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.

 

 گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند 

مراسم ديگري مانند  توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

 


 

   تحريف آيين چهارشنبه سوري

 

يافته هاي پزوهشي نشان مي دهد كه تمامي آيين ها و يادمان هايي كه مردم ايران در هنگامه گوناگون بر پا مي داشتند و بخشي از آنها همچنان در فرهنگ اين سرزمين پايدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نياكان ما در آميخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، اميد به زندگي ، نبرد با اهريمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمايش ها و آيين هاي گوناگون نمايشي گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آميز و مغاير با عرف و منش جامعه نطير آنچه كه امروزه تحت نام چهارشنبه سوري شاهد آن هستيم ، در هيچكدام از اين آيين ها ديده نمي شود .

 

بهتر است بگوييم ، كساني كه با منفجر كردن ترقه و پراكندن آتش سلامتي مردم را هدف مي گيرند ، با تن دادن به رفتاري آميخته به هرج و مرج روحي ، آيين چهارشنبه سوري را تحريف كرده اند

 

توصيه‌هاي آتش‌نشاني براي چهارشنبه‌سوري

خطرات‌ شيميايي‌ مواد محترقه‌

 

 

 

 براي مطالعه بيشتر مي توانيد به آدرسهاي زير مراجعه كنيد  

 


 با تشكر از دوست عزيزمان داريوش آريامنش  از دوبي كه در جمع آوري اين مطالب زحمت كشيده اند 

http://www.shirazcity.org

http://www.bbc.co.uk

http://mazaheb.blogspot.com

http://www.chn.ir

http://mag.gooya.com

http://www.chn.ir

http://www.hamshahri.net

 

 



خجسته ميلاد پيامبر مهر و دانايى و همچنين 
احياگر شريعت نبوى امام جعفر صادق(ع) مبارك باد

سلام
میلاد مبارک
یادهرسال و نذرش بخیر
قله توچال
سرما
تنهایی
شروع دوباره 
.
.
.
امسال هم جای تو خالی ست بانو
..




مرا ببوس

 

س: نام و مشخصات خود را بنویسید؟

ج: مصطفی، بیکار، چریک.

س: طریق آشنایی خود را با مرضیه شرح دهید؟

ج: با دوستم حسن برای پخش اعلامیه سر کوچه فشاری قرار روزانه داشتیم. شیوه قرار طوری بود که مثل جوان های دخترباز لباس می پوشیدیم و سر کوچه می نشستیم. روز دومی که سر کوچه فشاری نشسته بودیم، صحبت از آن بود که اعلامیه ها در یک مسافرخانه با پلی کپی دستی چاپ شود ؛ که یک ماشین شخصی به ما شک کرد. دوستم حسن احتمال داد گشت ساواک باشد. برای رد گم کردن به دسته دخترهایی که از دبیرستان بر می گشتند نگاه کرد و به من گفت " مصطفی نگاه کن تا وضعیت عادی شود." سرم را بالا آوردم و به ظاهر به دخترها اما در واقع به نوشته دیوار روبرو نگاه کردم. " تخلیه چاه، فوری " یک شرم ذاتی و میل به مبارزه، احساسات دیگر را در من تحت الشعاع قرار داده بود. دخترها رفتند و ماشین شخصی هم رفت. در حالی که آدم های تویش تا آخرین لحظه به ما برّ و برّ نگاه می کردند. روی سکوی یک مغازه نشستیم. حسن گفت " پارچه ململ برای چاپ دستی بهتر از چیت است. مرکب پلی کپی راحت تر عبور می کند. اعلامیه های بار پیش خوب از کار در نیامده. دوباره صدای توقف یک ماشین آمد. من سرم را بالا آوردم که ببینم همان ماشین نباشد ؛ یک تاکسی مسافرانش را پیاده می کرد. از کنار تاکسی متوجه دختری شدم که به من نگاه می کرد. برای یک لحظه نگاه ما در هم گره خورد. دختر دو سه قدم دور شد اما برگشت و یکراست به سمت ما آمد. طوری به من نگاه می کرد که انگار مرا می شناسد. حسن هم متوجه دختر شد که داشت کتاب هایش را از دست راستش به دست چپش می داد. بعد بی مقدمه یک سیلی به صورت من زد. حسن جا خورد. دختر گفت " خجالت نمی کشی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ می گم بابام  پدرتو در بیاره، " حسن بلند شد، جلوی دست او را گرفت و گفت: " خانوم اشتباه گرفتی." دختر گفت " من اشتباه گرفتم؟! یک ماهه دنبال من می افته." و رفت.

کمی شوکه شده بودم. از خجالت تا گوش هایم سرخ شد. حسن گفت " می شناختیش؟" گفتم " به جان تو نه، عوضی گرفته. باور می کنی؟" خندید و گفت " معلومه وضع ظاهرمون خوب به دختربازها می خوره."

ولی دلچرکین بودم. به خودم گفتم  نکنه حسن فکر کنه من هنوز جذب مبارزه نشدم. اینه که گفتم " از فردا دیگه اینجا قرار نگذاریم." حسن گفت " می ترسی بازم بیاد سراغت؟ " گفتم " حوصله این حرف ها رو ندارم. محل مناسبتری نمی شه برای قرار داشت که از این حرف ها پیش نیاد."

فردا سر کوچه صفاری قرار گذاشتیم. باز وسط های صحبت بودیم که همان دختر پیدایش شد. کمی از دور نگاه کرد. دو سه قدم رفت،  باز برگشت و به سمت ما آمد. به حسن گقتم " باز اومد این دفعه جوابشو می دم." گفت  "خودتوکنترل کن." دختر جلوی ما ایستاد. کتاب هایش را دست به دست کرد و گفت " چرا ولم نمی کنی؟" بلند شدم ایستادم. حسن منو نشوند و گفت " خانوم دیروز گفتم که عوضی گرفتی." دختر گفت " هیچم عوضی نگرفتم. این هی دنبال من می افته که عاشق چشم های سیاهتم. می خوام تورو بدزدم با خودم ببرم." گفتم " حسن این لباس قرمساقیو تو تن من کردی." حسن گفت " آروم باش." و دختر را کشید کنار با او حرف زد و او را دست به سر کرد. گفتم " حسن دیگه حوصله چنین محمل شریفی رو ندارم. می خوای عادی سازی کنی، با یه چرخ طوافی حاظرم لبو بفروشم، تا صحبت کردن ما توی خیابون جلب توجه نکنه. اما این جوری شو دیگه حاضر نیستم."

روزهای بعد من لبو می فروختم و حسن می آمد به هوای لبو خوردن لابلای مشتری هایی که رد  می کردم قرارو مدارش را می گذاشت و می رفت. روز پنجم دختر آمد. ایستاد تا یک مشتری لبویش را خورد و رفت. بعد گفت    " پس کی می خوای منو با خودت بدزدی و ببری؟" سرمو بلند کردم و با عصبانیت تو چشماش نگاه کردم. می خواستم با لبوهای داغ توی سرش بزنم. دیدم دارد گریه می کند. چشم هایش برق غریبی داشت. دستم را گرفت و بوسید. عاشقش شدم.

س: آیا منکر این هستید که رابطه شما یک رابطه سیاسی بوده تا یک رابطه عاشقانه؟

ج: مرضیه در رشته ادبیات درس می خواند و من برایش اهمیت یکی از عشق های اساطیری را داشتم. لیلی و مجنون، شیرین وفرهاد. اما من برای زندگی کردن ساخته نشده بودم. دیدن فقر یک گدا در گوشه خیابان مرا بیشتر متأثر می کرد تا زیبایی یک دختر. اما منکر نمی شوم که من هم عاشق معصومیت دو چشم او شده بودم. آدم مذهبی ای هستم. به چشم های او حتی با اکراه نگاه می کردم. چون می دانستم ازدواجی در کار نیست. اما چشم هایش در خیالم مرا راحت نمی گذاشت. سعی می کردم او را تحریک نکنم. ابتدا او برایم نامه عاشقانه می نوشت و من به او اعلامیه می دادم. بعدها او از من اعلامیه می خواست و من به او نامه عاشقانه می دادم. او می گفت " شاه خیلی بد است، چون مانع ازدواج ماست." وگرنه او هیچ وقت یک عنصر سیاسی نبود. اگر من یک ساواکی بودم او طرفدار شاه می شد. در واقع او یک دختر احساساتی بود که به جای غذا قطعات ادبی می خورد.

س: اگر رابطه مرضیه با تو فقط عاشقانه بود، چطور پایش به خانه امن باز شد؟ و چرا در همان خانه دستگیر شد؟

ج: آدرس را من به او ندادم. مرا تعقیب کرده بود. یک روز زنگ زدند و من ترسیدم. چون هیچ کس حتی دوستان مبارزم آدرس خانه امن را نداشتند. کلتم را آماده کردم و پشت پنجره سنگر گرفتم. بارها زنگ زده شد. خودم را به پشت بام رساندم تا فرار کنم. فکر می کردم آن جا هم محاصره شده باشد ولی خبری نبود. از لب پشت بام نگاه کردم، دیدم مرضیه است. یک دسته گل توی دستش بود.

س: آیا رابطه نا مشروعی در آن خانه با هم داشتید؟

ج: من این نوع احساسات را در خودم می کشتم. او به پای من می افتاد. دو بار هم موهای سرم را نوازش کرد. همیشه می گفت " من شیفته موهای شوریده تو هستم." تعدادی از نامه های ما دست شماست و هر چیزی را درباره رابطه من و مرضیه توضیح می دهد. نامه های مرا از کیف مرضیه و نامه های او را از کشوی کمد من برداشته اید.

 

2

نامه پنجم:

مرضیه من!

تو آتشی هستی که ماههاست در من روشن شده، شدت گرفته و حالا دیگر جانم را می سوزاند. یک احساس فراموش شده انسانی، در من با تو بازگشته است: عشق، عشقی نه چنان که بخواهد با ابتذال سکس فروکش کند. احساس مقدسی که روح مرا مشتاق پاک ماندن ابدی می کند. بزرگترین گناه و دلمشغولی من وقتی است که به تو نگاه می کنم. از یک فاصله دو سه متری ؛ چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی درباره آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد. اما حتی بوسیدن و لمس کردن او چاره کار نیست. خوردن تابلوی آب را می ماند به جای نوشیدن آب. من هر لحظه عطشم از تو بیشتر می شود. این عشق، یکسره تشنگی است. حالا تازه می فهمم که من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری، اما نه چنان دوری ای که بی قرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبی یادم آمد " مرضیه عشق تلخی است که من عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم کرد." دلم می خواهد ساعت ها بنشینم و در چشم های تو ـ که همیشه خودم از خودم دریغ می کنم ـ خیره شوم و در یک خلسه غریب گم شوم. اما به جای هر درهم پیچیدنی، هر بوسه و هماغوشی ای، هر تماس مهربانانه دستی، تنها روبرویت بنشینم تا نگاهت کنم و چشمهایت را رو به من باز نگهداری تا مستقیم به آن دو نی نی معصوم سیاه و کوچک که هاله سفیدی آن را از قاب مژگانش جدا کرده نگاه کنم. به آن دو نی نی معصوم و خمار و وهم زده که مرا از عالم واقع به دنیای خیال های قشنگ می برد ؛ چنان که گویی پاهایم بر ابر راه می روند و تنم مورمور می شود. خدایا من از مرضیه نا تمامم، مرا از او تمام کن ؛ اما فقط بگذار رختخوابِ زمینی وصل این عشق آسمانی، تشک چشم هایم باشد. خدایا یک ذره کوچک و نا چیز از هستی تو آنقدر زیباست که مرا این چنین مشتاق و از خود بیخود کرده است. در مقابل همه زیبائیت چکنم؟ مرضیه، مظهری از زیبایی توست در حوصله فهم من. ستایش من از زیبایی معشوقم، ستایشی از توست. این نی نی چشم های معصوم، قداست و پاکی و منزهی توست. مرضیه تویی خدای من.

" مصطفی "

 

نامه نهم:

عزیز دلم مصطفی !

   چرا هر چه بیشتر به دنبالت می گردم کمتر تو را می یابم؟ ای کاش ترا ندیده بودم. ای کاش تو مبارز نبودی. ای کاش من همسر تو بودم تا شب ها که خسته از بیرون به خانه می آمدی، سرت را بر سینه من می گذاشتی و همه آن چه را در روز کرده بودی، شنیده بودی، گفته بودی، یا آرزو کرده بودی، برایم بازگو می کردی. ای کاش لب هایت را کنار گوشم می گذاشتی و از حرف های دلت برایم نجوا می کردی و من می شنیدم و موهای شوریده ترا نوازش می کردم  و از آن چه آرزو داشتم برایت می گفتم. آرزویی که همه اش خودت بودی. آن چه داشتم تو بودی و آنچه باز می خواستم تو بودی.

" مرضیه "

 

نامه سیزدهم:

زیباتر از زیبایی، مصطفای من!

اگر بدانم ده روز مرا نمی بینی، بی تاب دیدن یک لحظه ام می شوی، ده روز دوری ترا با خون جگر تحمل می کنم تا آن یک لحظه بی تابی ات را ببینم. الان یاد وقتی افتاده ام که روسری ام را باز کرده بودم و تو می توانستی صورت و گردنم را در یک نگاه ببینی و نمی دیدی. دلم می خواست تو به این تصویر نگاه کنی و من به چشم های تو. اما تو چشمهایت را از خجالت چشم های خدا دزدیدی.

اکنون ترا ندارم اما سینه کاغذ گوش توست و نوک قلم، زبان من و حرف های دلم چون نسیم از میان گردن و موهایت می دود. ولی به جای آن که تن تو مورمور شود، تن نسیم مورمور می شود. بادی که به تو  می وزد، خودش را از تو خنک می یابد. آفتابی که بر تو می ریزد، خودش را روشن و گرم می بیند. حالا یاد انگشتانت افتاده ام وقتی با آن ها موهای سرت را شانه می کردی. یاد شلوار وصله دار سربازیت افتاده ام که به یاد مردم می پوشی. ای کاش مردم نبودند و تمام تو مال من بود. من هم از تو ناتمامم تو برای من غزلی هستی که یک مصرع از آن را خوانده ام. داستانی هستی که یک شماره از پاورقی اش را خوانده ام. شماره های دیگر آن مجله را همه گم کرده اند. بقال ها توی اوراق آن قصه بلند، پنیر پیچیده اند. و لبو فروش ها لای اوراق آن مجله لبو به دست بچه های دبستانی داده اند. دلم لبو می خواهد. لبویی که تو پخته باشی. دلم می خواهد به جای نامه عاشقانه برایم اعلامیه بیاوری، تا بدانم شاه بد است. مسخره ام نکن که می گویم شاه خوب است. اگر او نبود تا مانع ازدواج من و تو باشد، آیا عشق ما اینقدر بزرگ می شد؟ حسرتم از تو ابدی است عشق شیرین من.

" مرضیه "

 

نامه هفدهم:

جان من، مرضیه!

از پیکرم به در شو. گفتی که دیگر طاقت این بازی قهر و آشتی را نداری و مرا ترک می کنی. می روی تا پیش دوستت از تئوری " سه قدم فاصله با معشوق " شکایت کنی.

بیهوده کوشیدم تا برایت استدلال کنم که این کار صلاح نیست. صلاح همان است که دل تو گواهی می دهد. من ترا به عشق آینده ات بخشیده ام. برای من دفاع از آزادی تو کافیست. می دانی که عادت ندارم قناری های قشنگ را در قفسی از میخ اتاقم بیاویزم که زیبایی را به اتاقم آورده باشم. تو جان منی، اما اگر خواستی چون نسیم که از صبح باغچه می گریزد، بگریز. همین که از عشق تو جان من بزرگ شد، مرا کافی است. من آبستن یک آدم دیگری هستم از خودم. دیر یا زود آن مصطفای دیگر به دنیا می آید و من از پیش تولدش را جشن گرفته ام. حتی انقلابی که در درونش هستم این اندازه مرا متحول نکرده است که تو کردی.  "تو دست هایت را در باغچه دل من کاشته ای." و دو بوته یاس آن توی دلم گل داده است و همه فضای جانم را معطر کرده. همه در و دیوار این خانه امن، بوی ناامنی عشق ترا گرفته. فکر می کردم بوی باروت آن را پُر کند. از این پس هزاران نامه دیگر برای تو خواهم نوشت اما خودم آن را خواهم خواند. " صمیمانه ترین نامه ها، آنهائیست که برای هیچ کس نوشته می شوند. راست ترین نامه ها همین هایند." از روی عشق خودم به تو، عشق به انسان را آموختم. و بی پروای از هر چیز از روی همین مدل آن را به همه سمپات هایم خواهم آموخت. دیگر کسی را که تجربه عشقی ندارد، عضوگیری نخواهم کرد. عشق های بزرگ را از عشق های کوچکتر باید بنا گذاشت. عشق به خدا، عشق به مردم و عشق به مبارزه را از همین تمرین ها باید شروع کرد. به یاد تو دو گلدان یاس سفید و یک چراغ رومیزی خریدم تا نور و بوی ترا استشمام کنم.

" مصطفی "

 

هجدهمین نامه:

جان من!

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم نیست. بی خبر و بی اراده می آید، اما عشقبازی دست خود آدم است. من از آن چه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم. من و عشقم یک وجودیم. ما در هم  می خوابیم. دلم برای آن هایی می سوزد که پایبند عشق هایی هستندکه با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است. اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم.

" مرضیه "

 

نامه بیست و سوم:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.             

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید.

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد:

که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم (کوچه صفاری را یادت هست؟ )

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان، ریخته در چشم سیاهت

من، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فرو ریخته در آب.

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحرا و گِل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ.   

یادم آمد:

تو به من گفتی از این عشق حذر کن.

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آئینه عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است.

باش فردا که دلت با دگران است.

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد،

چو کبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی من نرمیدم، نگسستم.

باز گفتم:

که تو صیادی و من آهوی دشتم.

تا بدام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق ندانم، نتوانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

اشکی از شاخه فرو ریخت.

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.

اشک در چشم تو لرزید.

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.   

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم.

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم.

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

" مرضیه بی مصطفی "

 

 

بیست و نهمین نامه:

بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب

این در خانه عشق است که باز است هنوز

او رفت و من،

زین پس با یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب برمی خیزم. نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند. نور روشنی او را گسترش خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق، سکوت او را فریاد می کند. با شاه مبارزه می کنم نه برای فقری که آورده، نه برای آزادی هایی که گرفته، به خاطر همه عشق هایی که به هجران نشانده است.

رفت

و نمی دانست که بی او،

برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر، برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها مانده ام.

" مصطفی "

 

3

روایت حسن از سلول شش بند سه کمیته مشترک ضد خرابکاری:

روزی که مرضیه را به سلول کنار سلول ما آوردند، من هنوز بازجوئیم تمام نشده بود. شلاق زیادی خورده بودم. و پایم پانسمانی بود. علت لو رفتن گروه را نمی دانستم. اما کم کم متوجه شدم که همه کسانی را که من می شناخته ام و مرتبط با گروه بوده اند دستگیر کرده اند. مرضیه ساده ترین سمپات این تشکیلات بود. من حتی از این که مصطفی توانسته بود او را جذب جریانات سیاسی کند، تعجب می کردم. بخصوص با آن آشنایی مضحک خیابانی. می توانستم بفهمم که قضیه بیشتر یک حالت عاطفی دارد. چند بار هم به مصطفی گفته بودم " مواظب باش " و او گفته بود " مواظبم " خیلی دلم می خواست از مرضیه علت دستگیری اش را بپرسم. اما وضعیت بند طوری بود که نمی توانستیم از این سلول به آن سلول حرف بزنیم. حتی اگر کسی قرآن یا آوازی را با صدای بلند می خواند، تنبیه می شد. چند بار از این طریق اطلاعات رد و بدل شده بود و نگهبان ها سخت مراقب بودند. در سلول کوچکم که یک و نیم متر عرض و دو متر طول داشت، سه زندانی دیگر هم بودند که پای هر سه پانسمانی بود و از شکنجه زیاد نمی توانستند روی پاهایشان راه بروند و هر چهار نفر نشسته، نشسته خود را روی زمین می کشیدیم. نگهبان ها چهار ساعت یک بار عوض می شدند و هر کدام یک بار در سلول را باز می کردند تا به دستشویی برویم. بعضی ها از آن سوی بند شروع می کردند، بعضی ها از این سمت. این است که گاهی بین دو بار دستشویی رفتن یک سلول، هشت ساعت فاصله می افتاد. و تقریباً همه از دلهره بازجوئی هایی که پس می دادیم، دچار اسهال شده بودیم. یکی از ما که پیرتر از بقیه بود، اسهال خونی گرفته بود. اما جرأت این که در بزنیم و از نگهبان های بد اخلاق و وحشی بخواهیم که یک بار فوق العاده اجازه دستشویی رفتن به پیرمرد را بدهند، نداشتیم. راستش یک بار این کار را کردیم. و هر چهارنفر وسط بند شلاق خوردیم. چون با صدای بلند در زده بودیم. مرضیه اما این حرف ها حالیش نبود. از همان لحظه اولی که او را به سلول انداختند و من فهمیدم کتک مفصلی هم خورده است، شروع کرد از نگهبان ها مصطفی را خواستن. نگهبان اول که زندانیان اسم او را حسن انگلیسی گذاشته بودند، سرش داد کشید که " خفه شو! بلند حرف نزن. " اما مرضیه گفت " من مصطفی رو باید ببینم " و او مرضیه را بیرون کشید و با کشیده و لگد به جانش افتاد. و مرضیه از رو نرفت و مدام حرف خودش را تکرار کرد. نگهبان بعدی او را پیش بازجویش برد و وقتی که برگشت، نشسته نشسته خود را روی زمین می کشید. اما به محض این که به سلول برگشت با صدایی گریه دار و بلند مصطفی را صدا کرد. هرچه فکر کردم یک طوری به او بفهمانم که موقعیت این جا را درک کند، طرحی به نظرم نرسید. دلم می خواست می شد به او بگویم نگهبان ها نه عشق ترا به مصطفی می فهمند و نه تصمیم گیرنده اصلی هستند. مصطفی برای آن ها یک زندانی زیر بازجویی است که هنوز اطلاعاتش تخلیه نشده و مرضیه یک زندانی دیگر. و این دو از نظر آن ها تحت هیچ شرایطی نمی باید با هم روبرو شوند. او حتی نمی فهمید که دهها چریک بسیار مهم در همین بند و همین سلول ها هستند که تا بیخ مقاوت شکنجه پس داده اند وهنوز اطلاعاتشان را نگه داشته اند اما برای وخیم تر نشدن اوضاع صدایشان را بلند نمی کنند.

چهار شبانه روز تمام، هر چهار ساعت نگهبانی عوض شد و همه آن ها با مرضیه کلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجویی بردند و او حالی اش نشد که نباید توی بند بلند حرف بزند. خیلی از نگهبان ها از عصبانیت و درگیری ای که با او داشتند فراموش می کردند ما را به دستشویی ببرند و ما مجبور شدیم به پیرمرد اجازه بدهیم تو کاسه ای که ناهار می خوردیم، مشکلش را حل کند. روز پنجم، دوباره نوبت پُست حسن انگلیسی شد. در سلول مرضیه را باز کرد و گفت " این مصطفی چه تخم دو زرده ای کرده که هی صداش می کنی؟" مرضیه گفت " عاشقشم." حسن انگلیسی گفت " آدم که این قدر عاشق نمی شه. چرا عاشق من نیستی؟" مرضیه گفت " تو که مصطفی نیستی." حسن انگلیسی گفت " فقط اگه کسی مصطفی باشه، باید عاشقش شد؟ ما دل نداریم؟ حالا خواستگاری ات اومده یا نه؟" مرضیه گفت " من رفتم خواستگاریش." حسن انگلیسی گفت " زکی، لابد مهرشم کردی! "

در نوبت آن پست هم از دستشویی رفتن ما خبری نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگلیسی با مرضیه حرف زد و من کم کم حس کردم، گلویش پیش مرضیه گیرکرده ؛ طوری که یک بار گفت " اگه کسی حاضر بود این قدر کتک بخوره باز منو بخواد، خودمو واسه اش می کشتم." نوبت تعویض پست رسید، اما حسن انگلیسی به جای پست بعدی هم ماند. ساعت یک بعدازظهر بود که حسن دوباره در سلول مرضیه را که گریه می کرد باز کرد و گفت " این مصطفی که تو دوستش داری، بینم می خواسته شاهو بکشه؟" مرضیه گفت " نه." حسن انگلیسی پرسید " پس چه گهی می خواسته بخوره؟" مرضیه گفت " مصطفی خودش شاهه، به قلب من حکومت می کنه." حسن انگلیسی گفت " اگه بیارمش یواشکی ببینیش، قول می دی دیگه سر و صدا نکنی؟" مرضیه گفت " آره." و حسن انگلیسی رفت و دو دقیقه بعد در سلول مرضیه را باز کرد. برای چند لحظه سکوت همه بند را گرفت و صدای مرضیه هم خوابید. من احساس کردم همه زندانیان بند سه،گوش ایستاده اند تا عاقبت ماجرا را بفهمند. هم سلولی پیرمردم گفت « اون به مصطفی عاشقتره، تا ماها به مبارزه، جرأتش اینو می گه." هم سلولی دانشجوم گفت " اول که صدای این دخترو می شنیدم، یاد نامزدم می افتادم، اما حالا از این نامزدی پشیمون شدم، اگه عشق اینه که پس ما باید راجع به همه چیز تجدید نظرکنیم.» و من احساس کردم کم کم همه عاشق مرضیه شده اند و دارد یادشان می رود که در کمیته هستند و زیر بازجویی اند. خودم مسئول مصطفی بودم و او سمپات من بود. دروغ نگویم، آرزو کردم کاش او مسئول من بود و من سمپات او بودم.

حسن انگلیسی گفت " مصطفی وقت ملاقات تمومه، راه بیفت. برای من مسئولیت داره. تو این سلول ها هزار تا جاسوسه که لاپورت مارم می دن." مرضیه التماس کرد که مصطفی را پیش او بگذارد. اما حسن مصطفی را برد و در سلول مرضیه را بست. یک ربع بعد دوباره خودش پیش مرضیه برگشت و گفت " حالا از من راضی شدی؟" مرضیه گفت " چرا موهاشو زدین؟ من عاشق موهاش بودم. موهاش کجاست؟" حسن انگلیسی گفت " اتفاقاً خودم موهاشو زدم." مرضیه گفت " لابد موهاشو ریختی تو سطل آشغال؟!" حسن انگلیسی گفت " نه پس فکر کردی فرستادم کلاه گیس درست کنند." مرضیه گفت " تورو خدا برو موهاشو بیار بده من. " حسن انگلیسی گفت " حالا از کجا بفهمم تو یه سطل مو، کدومش موی مصطفی است؟" مرضیه گفت " من موهاشو می شناسم، حالا خودشو بردی کجا؟" حسن انگلیسی گفت " تو سلول شماره بیسته، ته همین بنده." مرضیه گفت " آواز بخونم صدام بهش می رسه؟" حسن انگلیسی گفت " آواز بخونی می برمت پیش بازجوت." مرضیه گفت " اون وقت مصطفی رم می آری پیش بازجوش تا ببینمش؟" حسن انگلیسی گفت " خیلی پررویی. این اخلاقت بهها می بره." و مرضیه بلند شروع کرد

به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. حسن انگلیسی هی به او تشر زد و حتی ما احساس کردیم رفته است توی سلول و دستش را گذاشته دم دهان او، که صدایش هی قطع و وصل می شود. خیلی عصبی شدم. احساس کردم همین حال به هم سلولی های دیگرم هم دست داد. خواستم فریاد بزنم و به نگهبان فحش بدهم ؛ اما جلوی خودم را گرفتم. دوباره صدای مرضیه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتی به جمله « که می روم به سوی سرنوشت " رسید. صدای سیلی حسن انگلیسی آمد وکمی صدای مرضیه لرزید. و  وقتی به جمله «  میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها "رسید.، دیگر صدای کشیده و لگد حسن انگلیسی قطع نشد. و مرضیه هم آواز را قطع نکرد. بلند شدم و با مشت به در سلول کوبیدم. احساس کردم، سلول های دیگر هم تک تک درهایشان با مشت کوبیده می شود. حالی داشتم که اگر می شد، در سلول را می کندم و نگهبان را بی بیم از هر چیز می کشتم. دیگر هر چهار نفر به در سلول می کوبیدیم و همه سلول ها هم صدای ما شده بودند. حسن انگلیسی وحشت کرد و دست از زدن برداشت، اما مرضیه دست از خواندن برنداشت. از میان صدای درهایی که با مشت کوبیده می شد و فریاد حسن انگلیسی که بی دریغ فحش می داد ؛ صدای مصطفی را شنیدم که از این جمله با مرضیه هم آوازی کرد. " ای دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم ... " من هم با آن ها هم صدا شدم. بعد هم سلولی های من هم آواز شدند. البته پیرمرد کمی دیرتر و بعد کم کم همه سلول ها با فریاد " مرا ببوس " را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضیه را همه سلول ها باور کردند به جز مصطفی. برای همین از آن سوی بند، شروع کرد یکریز مرضیه را صدا کردن و مرا ببوس را خواندن.

اسفند 68

 

مرا ببوس، مرا ببوس.

برای آخرین بار،

ترا خدا نگهدار.

که می روم به سوی سرنوشت.

بهار ما گذشته،

گذشته ها گذشته،

منم به جستجوی سرنوشت.

در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها ؛

گذشته از جان، باید بگذشت از طوفان ها.

به نیمه شب ها، دارم با یارم پیمان ها ؛

که برفروزم آتش ها در کوهستان ها.

شب سیه،

سفر کنم.

ز تیره ره، گذر کنم.

نگه کن ای گل من.

سرشک غم به دامن،

برای من ای دختر زیبا!

امشب بر تو مهمانم.

در پیش تو می مانم.

تا لب بگذاری بر لب من.

دختر زیبا!

از برق نگاه تو،

اشک بیگناه تو،

روشن سازد یک امشب من.    

 میفشان.


 

برخیز شتربانان بر بند کجاوه
کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه
از شاخ شجر برخواست آوای چکاوه
وز طول سفر٬ حسرت من گشت علاوه
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه
در دیده ی من بنگر دریاچه ساوه

ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

در چین و خُتن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغدیم به ویرانه، هَزاریم به گلزار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر، گونه ی مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه ی رحمت٬ حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

بشکاف ز هم سینه ی این ابر شرر بار

برخیز شتربانان بر بند کجاوه
کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه


مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم


 

شهرام ناظري » بي قرار » تصنيف بي قرار


در هوايت بي قرارم ، بي قرارم روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز وشب
در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز و شب
جان
 روز و ، جان شب ، اي جان تو
انتظارم ، انتظارم
 روز و شب

زان شبي که وعده کردي
 روز وصل
زان شبي که وعده کردي
 روز وصل
روز و شب را مي شمارم
 روز وشب

اي مهار
 عاشقان در دست تو
اي مهار
 عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم
 روز شب
در ميان اين قطارم ، اين قطارم
 روز و شب

در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز وشب
در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز و شب
جان
 روز و ، جان شب ، اي جان تو
انتظارم ، انتظارم
 روز و شب

**********

مي
 زني تو ، مي زني تو ،
زخمه ها ، بر مي رود ، بر مي رود
زخمه ها ، بر مي رود ، بر مي رود
تا به گردون زير و زارم
زيرو زارم
 روز وشب

در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز وشب
در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز و شب
جان
 روز و ، جان شب ، اي جان تو
انتظارم ، انتظارم
 روز و شب

**********

روز و شب را همچو خود ، مجنون کنم ، مجنون کنم
روز و شب را کي گذارم ،
 روز و شب ، روز و شب

مي
 زني تو ، مي زني تو ،
زخمه ها ، بر مي رود ، بر مي رود
زخمه ها ، بر مي رود ، بر مي رود
تا به گردون زير و زارم
زيرو زارم
 روز وشب

در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز وشب
در هوايت بي قرارم ، بي قرارم
 روز و شب
سر زکويت برندارم ، برندارم
 روز و شب
جان
 روز و ، جان شب ، اي جان تو
انتظارم ، انتظارم
 روز و شب

 



فروردين

 بعد از چند سال تلاش مداوم، اكنون وقت استراحت و لذت بردن از برآوردها را خواهيد داشت. وقت كافي براي مشغول شدن در انواع فعاليتهايي كه از مدتها قبل در فكرتان بوده اند، خواهيد داشت و خواهيد توانست وقت بيشتري را با دوستان به شب زنده داري بگذرانيد.

ارديبهشت

 اگر جزو مجردين هستيد، عشق بطور غيرمنتظره اي وارد زندگيتان گشته و بهمين سرعت نيز بار ديگر تنهايتان خواهد گذاشت. موقعيت ماليتان نيز با شروع يك منبع جديد درآمد، اگر چه جزئي ميتواند بشما اجازه نفس كشيدن را بدهد .

خرداد

 در دوره متعجب شدن قرار داريد . خبرهائي كه بطور غير منتظره خواهيد شنيد، مژده هائي خواهند بود در رابطه با پول، موفقيت در رشته فعاليت و قضاياي ديرين و كهنه قانوني.

تير

عشق نقش بسيار مهمي براي امروز شما بازي خواهد نمود. حتي اگر جزو مجردين ماجراجو نيز باشيد، احساس خواهيد نمود كه احتياج به يك رابطه ثابت و همنشين احساسي واقعي داريد. شايد به همين دليل متاهلين نيز سعي خواهند نمود تا بجاي سربسر هم گذاشتن، از وجود همديگر لذت ببرند.

مرداد

 اكنون كه احساس ميكنيد آرامش بيشتري در زندگي پيدا نموده و اغلب نگرانيهاي مربوط به خانواده و سلامتي به پايان رسيده است، بهتر است همه انرژيتان را صرف بهبودي بيشتر موقعيت اجتماعي و رشته فعاليتتان صرف نمائيد.

شهريور

 بعد از مدتهاي طولاني متوجه خواهيد شد كه كسي كه مورد اعتماد شما بوده است نسبت به شما احساسي عاشقانه دارد. عجولانه قضاوت نكنيد و براي قبول اين احساس بزرگ سعي كنيد تلاش مثبتي بكنيد.

مهر

عزيزان و دوستان و فاميل دور از متولدين اين ماه گله مند هستند، چرا كه مشغله فراوان و گرفتاريهاي كار و زندگي سبب شده، اين عده سراغشان را كمتر بگيرند و حتي بعضي ها اصلا" آنها را فراموش كنند . بهتر اينكه كمي در اين زمينه تامل شود و به ياد بياورند كه حتي يك ارتباط كوتاه تلفني، يك نامه، يك هديه و ياد آوري در روحيه آنها تاثيري مثبت و سازنده دارد.

آبان

 شايد اكنون احساس نموده باشيد كه داريد به بن بست ميرسيد و نميتوانيد روي هيچكس حساب نمائيد، بنابراين بهترين دوره را داريد كه تمام قيد و بندهاي بيهوده را از دور خود جدا نموده و با تمركز نمودن روي آنچه كه واقعا ميتوانيد خوشحالتان سازد، هدف و روش جديد زندگي را پيش گيريد.

آذر

 احساس ميكنيد آنچنان كه حقتان است در رشته تحصيلي و يا شغلي و حتي روابط احساسي و پيشرفت چشم گيري نميكنيد. شايد احتياج داريد كه رشته تحصيليتان را تغيير دهيد و شايد هم احتياج داريد محل كارتان را عوض نمائيد. چيزي كه مسلم است شما به يك تغيير احتياج داريد.

دي

 در دوره شناختن خود، شخصيت واقعي و نوع تفكرتان ميباشيد. اين روش بسيار خوبي است و نشانه اي از بالغ شدن، ولي سعي كنيد در اين مورد مثل شخص ثالثي بدون تعصب قضاوت نمائيد.

بهمن ماه: عشق هنگامي وجودتان را پر خواهد ساخت كه درهاي قلبتان را برويش باز سازيد. شكست در عشق گذشته را فاجعه بشمار نياوريد و بخود و كساني كه دوستتان دارند اجازه دهيد كه سعي در خوشبخت نمودنتان بنمايند.

اسفند ماه: توانائي و استع هاي شما مورد پرسش قرار خواهد گرفت. ممكن است اين موضوع برايتان خوشايند نباشد ولي باعث خواهد شد كه ارزش خودتان را براي هميشه به ديگران ثابت كنيد.





دل شیدایی های  19 اسفند 1387

 

امروز مگه چیه که باز دل شیدایی ما هوای اون دیار رو  کرده و میخواد بدونه که  میشه  باز به پروازی ساده دربیاد یا نه ؟ میخواد بدونه که هدف اط هر سفر و عبور از هر دیار برای آموختن بوده یا آموخته شدن ...... می خواد بدونه  آیا صرفا رسیدن به هر دیار و قریه ای برای بوده شدن بوده یا بودن را آوردن .....  در تمام وجود خویش در تمام سلول هام گویی در حال قدم زدن هستم .... عبور از برون به سلول های درون ام ... چقدر این کار رو دوست دارم .. کاووش در سلول های خودم .... دونه دونه شون رو بررسی کردن .... ووی  چه حس جالبی به آدم میده .... هر دونه سلول رو میشه دید در چه حالی هست .... حال اش خوبه یا نه ؟ نکنه غباری به چهره شون نشسته باشه ... نکنه نیاز به مهر و محبت و توجه داشته باشند ... نکنه دلتنگ شده اند و یا ... شایدم شاد هستند ....الهی  تو که بهترین من هستی ..... به سلول هایم .. به تک تک بدنم توانایی ان را بده  تا خالصانه تو را ستایش کنند و صادقانه بگویند تو یگانه خالق من هستی ...... گل گلدون من ..شکسته در باغ .. تو بیا  تا دل ام نکرده فریاد ... گل شب بو دیگه بو نمی ده .. کی گل شب بو رو از شاخه چیده .... گوشه آسمون .. گل رنگین کمون .. من مثل تاریکی .... تو مثل مهتاب .. اگر باد از سر زلف تو نگذره  .. من میرم گم میشم تو جنگل خواب ......  تو که دست تکون میدی ... به ستاره جون میدی ... می شکفه گل از گل باد ......  گل گلدون من ... ماه ایوون من ..... از تو تنها شدم  .. چو ماهی از آب.....  .... به امید روزگاری سالم ......

 


 I've been alone with you

Lionel Richie - Hello

سلام دوباره

نوبتي هم باشه، نوبت يك كلاسيك عاشقانه و دراماتيك و البته ماندگار است. به جرئت ميتونم بگم كه با تمام علاقه‌اي كه به My heart will go on اثر برجسته Celine Dion دارم، اما اين يكي به تمام معني براي من چيز ديگري است. با خواندن معني اين آهنگ، كساني كه معني اين آهنگ را نمي‌دانسته‌اند مي‌توانند به خوبي با اين آهنگ ارتباط برقرار كنند. با اين آهنگ اگر خواستيد مي‌تونيد مثل من اشك بريزيد و البته لذت ببريد از Hello شاهكار Lionel Richie:

Lionel Richie - Hello

I’ve been alone with you inside my mind

با تو در ذهنم تنها بودم

And in my dreams I’ve kissed your lips a thousand times

و در روياهايم هزار بار تو را بوسيدم

I sometimes see you pass outside my door

بعضي وقتها تو را مي‌بينم كه از پشت در [خانه‌ام] عبور مي‌كني

Hello!

سلام

Is it me you’re looking for?

آيا دنبال من مي‌گرديد؟

I can see it in your eyes

مي‌توانم اين را در چشمانت ببينم

I can see it in your smile

مي‌توانم اين را در لبخندت ببينم

You’re all I’ve ever wanted

تو همة آن چيزي هستي كه من هميشه مي‌خواستم

And my arms are open wide

و آغوشم به رويت باز است

Because you know just what to say

چون تو ميداني چه بگويي

And you know just what to do

و ميداني چكار كني

And I want to tell you so much

و مي‌خواهم بارها بهت بگويم

I love you

من عاشقت هستم

 

I long to see the sunlight in your hair

اشتياق فراواني براي ديدن نور خورشيد در زلفانت را دارم

And tell you time and time again

و بارها و بارها بهت بگويم

How much I care

چقدر [بهت] اهميت ميدهم

Sometimes I feel my heart will overflow

گاهي احساس مي‌كنم قلبم سرشار شده است

Hello!

سلام!

I’ve just got to let you know

فقط مي‌خواهم كه بداني

Because I wonder where you are

چون در حيرتم كه كجا هستي

And I wonder what you do

و در حيرتم كه چه مي‌كني

Are you somewhere feeling lonely?

آيا جايي احساس تنهايي مي‌كني؟

Or is someone loving you?

يا آيا كسي عاشقت هست؟

Tell me how to win your heart

به من بگو كه چگونه دلت را به دست بياورم

For I haven’t got a clue

چون سرنخي ندارم

But let me start by saying I love you

اما اجازه بده با گفتن من عاشقت هستم، آغاز كنم

 

Hello!

سلام

Is it me you’re looking for?

آيا به دنبال من مي‌گردي؟

Because I wonder where you are

چون در حيرتم كه كجا هستي

And I wonder what you do

و در حيرتم كه چه مي‌كني

Are you somewhere feeling lonely?

آيا جايي احساس تنهايي مي‌كني؟

Or is someone loving you?

يا آيا كسي عاشقت هست؟

Tell me how to win your heart

به من بگو كه چگونه دلت را به دست بياورم

For I haven’t got a clue

چون سرنخي ندارم

But let me start by saying I love you

اما اجازه بده با گفتن من عاشقت هستم، آغاز كنم

.


نفس بریده .......

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم

به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره                  حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده                          عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده


فرزاد فرزین: به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره                    حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده                                  عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

 

محسن چاووشی: مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره          حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده                                    عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
فرزاد فرزین: حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
محسن چاووشی: دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده                               عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده .....




» ترانه سرا
( محسن چاوشی )
» آهنگ ساز : محسن چاوشی
» تنظیم : شهاب اکبری
» خواننده : محسن چاوشی
» آلبوم : متاسفم

» آهنگ : نفس بریده 


فروردين

 يك كمك مالي از راه ميرسد كه شما به آن احتياج داشتيد. دوستي ميرسد كه مدتها بود انتظارش را ميكشيديد. اميداست كه با ورود به مرحله ي جديد دوران خوب و شكوفايي را در زندگي تجربه كنيد.

ارديبهشت

 بايد كمي صبر كرد تا اين گرد و خاك از بين برود در يك فضاي روشن و شفاف بايد تصميم گيري كرد و از شتابزدگي پرهيز نمود آهسته آهسته رقيبان مشت خود را يكي پس از ديگري باز خواهند كرد.

خرداد

 شرايط در حال حاضر همانطوري است كه شما خواستار آن بوديد ممكن است يك خبر جالبي برسد كه وضع را از اين موقعيت بهتر كند براي آينده هاي دور برنامه ريزي كنيد.

تير

  از سهل انگاري در مورد خانه و خانواده جدا پرهيزكنيد به خصوص همسر شما كه از شما توقع ديگري دارد فراموش نبايد كرد خانواده مهمترين سنگر ما در اين روزگار است.

مرداد

 نامه اي ميرسد كه با خود خبرهاي جالب و شنيدني را مي آورد به محض آنكه فرصتي پيدا ميكنيد ياد كنيد از دوستان قديمي و بدان كه مشكلات روزمره ي زندگي را پاياني نيست.


شهريور

 اين شتابزدگي ها براي چيست؟ صبور باشيد و اجازه دهيد تا گذر زمان خود به خود برخي مسائل را حل نمايد بخصوص مشكلاتي كه شما به تنهايي از عهده ي حل آن بر نخواهيد آمد.

مهر

 مراقب سلامتي خود باشيد و اجازه ندهيد وضعيت از اين بغ رنجتر شود. توجه به جسم آدمي همچون روح و انديشه مهم است و بايئ از هيچ تلاشي در حفظ آن كوتاهي نكرد.

آبان

خانواده شما، باعث يك فشار رواني سخت به شما ميشود در اين مورد كوتاه بياييد و بيشتر گوش شنوايي داشته باشيد. شايد اين تصميم آينده ي درخشاني را در پي داشته باشد.

آذر

 بعضي از افراد شخصيت خود را به داراييهايشان ميدانند، بنابراين حتما بايد بخرند يا داشته باشند تا در مجموع احساس غرور و سربلندي كنيد اما بعضي به اين گونه مسائل بي اهميت هستند و شخصيت را در ارزشهاي انساني ميدانند.

دي

 اسراف و خرج بي مورد بزرگترين مشكل امروز شماست، اگر چه در بسياري از موارد شما را نصيحت ميكنند اما شما همچنان به رويه ي سابق خود ادامه ميدهيد چون هنوز در مورد ضررهايش قانع نشده ايد.

بهمن

 اگر مجرد هستيد حتما امروز بايد بيرون برويد زيرا با شخصي ملاقات خواهيد كرد كه تاثير گذار در زندگي آينده و زندگي مشترك شما خواهد داشت. همين الان اين كار را انجام دهيد تا زمان را از دست ندهيد.


اسفند

 اعتماد به نفس لازمه ي هر كار و كوششي است. اين اعتماد به نفس به شما قدرت خلق و ابداع ميدهد و شما را بر آن ميدارد كه هر روز راههاي تازه اي را تجربه كنيد.



ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

حافظ


آلبوم " آئین مستان "
با صدای " سیدخلیل عالی نژاد "


 حرفهای دل شیدایی    -   7 مارس 2009 

 

باز شیدایی شده ... چیکارش کنم ...میره بی اونکه بمن بگه  کتاب های خلیل جبران خلیل رو می خونه ..... میره کتاب های شعر مریم حیدر زاده رو می خونه ... خوب میگم بابا جون  تو که ازاون کو ها دوری .. باباجون  تو که کوله ات رو گذاشتی تو ایران و خودت رو آوردی ...   دیگه نباید گله کنی ... میترسم  دوباره بزنه به اشک و اشک و نتونم مهارش کنم ... میگم بابا جون زندگی همینه دیگه ... خودت رو اذیت نکن اما .. اما  نه .. دیگه اروم نمی شه ... دیگه اروم نمیشه ... چیکارش کنم خدایا ... آروم شدنی نیست و....   داشت  کتاب های خلیل جبران خلیل رو می خوند ......  دوباره دیشب شیدایی شده بود .و.و. تا صبح باز بیدار بود ... نمی خواست بخوابه ... اشوبی درونش در جریان بود ... گفتن با خودت اینطوری نکن  اما رضایت نداد .....  می گفت  آروم شدنی نیستم و..... همین الان نمی تونه رو صندلی بشینه ... تازگی ها دیگه  از برون  به درون رفته ... خدایا ... چه رازی در بودن پسر کوچولو دور از کوه و دشت و صحرا و بهار و زمستان نهفته است ..... خدایا تو که بر هر دردی محرمی .... تو که امید امروز و فردای ما هستی ...... بگذار باز به راه بزنه ... هنوز راه تمام نشده و جایی که امروز هستم اون مقصد نهایی و اون جایی که باید باشم نیست ... الهی ادامه راه را از تو خواستارم .. از تو میخوام که راه درست و راهی که سریعتر به نهایت برسه را به من نشون بدی ... بنظرت تا الانش کافی نبوده هر اونچه که کشیده ام و هرچه که قرار بوده که در امروز بندگی دنیال خود بدام برسم رو /////  الهی مگه میشه اینهمه را هرو برم و هنوز نوبت مرجله بعد اش نرسیده باشه ...اینبار دیگه داره دل ام هم باز میره و میره .. نیاز امروز من تنها به حرف زدن با خود توست خدایا .... میخوام برم یه جای آروم .. دور از آدم بزرگا و بیندیشم ..... کودکانه به خودم ورابطه ام با تو ... به وچودی خودم ..به تناسخ ام و به  تو و من ...... خدایا اون بودن ها . اون اومدن ها  اون  گشتن  ها و غرق شدن ها .. تماما برای تو و وجود تو بوده است ...... خدایا ای گرداننده دل ها ..... من و ما را دریاب .....  دل شیدایی های من را دریاب .....  آرام ام کن  همانگونه که در تمام  شیدایی هام ....  اروم ام کردی ..... پاسخ سوالات ام را بده  تا بدانم همچون همیشه پاسخی برای بیشمار سوالات ام دارم ... بدانم که انچه برذهن من جاری ست .. تو خواسته ای ..... یارب تو خواسته ای که من این سوالات را مطرح  کنم  تا خود تو پاسخ من را بدهی .....  الهی سوالی ساده دارم ..... سلام ...... همین !!! ..... تو دانی در هر سلام ام بیشمار حرف را نیز در پی ان دارم ..... الهی  داشتم می اندیشیدم که آیا تا کی می توانم در برابر آنچه دل ام میخواهد ساکت بمانم .. بمانم و بدانم که کلام من را در پرتو یاری تو نور ورنگ یافته است ...... الهی سکوت من نیز سرشار از ناگفته هاست  .... ناگفته های بسیار در دیاری که تنها گفتن و گفتن ... رفتن و رفتن ما را شایسته می نماید ..... در دیار ............. درسبزی داغ استوا ....... در خود می دانم که داغی یی از عشق تو در جریان است ... الهی در اتاق خالی یی که می نشینم بیشمار چیزهای نادیده را می بینم ... ایا این نشانی ست مرا ؟   ایا لحظه دیدار نزدیک می گردد ..... ایا می شود  نخراشیده صورت  گفت دوستت دارم .... میشه دل و دست ام نلزره و بگم امده ام تا دوباره حدیث عشق فراتر از مرزهای جسم را با تو تجربه کنم ..... میشه بگم  ... گل ام ..... عزیزم  امروز من در جایگاه ویژه ای نشسته ام تا تمام انرژی خود را در حمایت از تو به روی صحنه بریزم تا اجرایی ناب رو همچون همیشه داشته باشی .... میخوام فردا رو بپرواز در بیام ..... پروازی آرام به سوی جایی که شاید قرار نبود جسم خاکی اونجا باشه و تنها  قرار بود روح بدانجا بدرآید ...... الهی من و ما را دریاب ..... پروازی شاد را برایم رقم بزن .... دوستت دارم خدایا ... بسیار و در همه جا ...... تا هیشه آرام کنار تو ... حالق یگانه .....



فال روز جمعه 6 مارچ - 16 اسفند


فروردين

 كمي در كارها زياده روي كرده ايد كه البته از كنترل شما خارج بوده است و از اين موضوع خيلي خوشحال هستيد. اگر عصباني هستيد سعي كنيد مدتي با افراديد كه مقصر هستند رو به رو نشويد.اگر تصميم مهمي مي خواهيد بگيريد يا مي خواهيد به افراد مسن يا رئيس تان نزديك شويد اكنون زمان خوبي است. در رابطه با روابط دوستانه همه چيز به خوبي پيش مي رود و شرايط بهتر مي شود.

ارديبهشت

 تغييري كه در مسائل كاري ايجاد مي شود باعث مي شود تا دوباره به هدفتان فكر كنيد.در اين زمان پيشرفت غيرمنتظره اي مي كنيد اما هنوز كارهاي زيادي است كه بايد انجام شوند. امروز احتمال دارد نظرتان در مورد موضوعي مهم عوض شود.اگر احساس كرديد بر سر دو راهي قرار داريد ياداشتي برداريد و روي آن نكات مثبت ومنفي را بنويسيد.اين كار باعث مي شود انتخاب درستي داشته باشيد.

خرداد

 امروز مي توانيد به دنبال قوه تخيل خود برويد و از ماجراجويي خودتان متعجب خواهيد شد. از همه مهم تر اين كه اكنون زمان سازنده اي براي شماست كه براي مدتي طول مي كشد. دوستان حرف هاي زيادي براي گفتن دارند و با هم غيبت مي كنيد. اما به خاطر داشته باشيد كه نبايد از اعتماد ديگران استفاده كنيدو رازهاي آنها را به همه بگوييد زيرا حتماً براي خودتان مشكل ايجاد مي كنيد بنابراين بيشتر از همه به اعتماد ديگران احترام بگذاريد.

تير

 امروز روزي عالي براي به وجود آوردن هر تغيير مثبتي در زندگي تان مي باشد. حتي اگر درحال حاضر همه چيز به خوبي پيش رود، همين حالا به اين نتيجه مي رسيد كه اگر كمي اصلاحات، در زندگي به وجود آوريد، اوضاع كمي بهتر از اين مي شود پس ببينيد امكان انجام چه كارهايي وجود دارد ولي برنامه هايتان را با افراي كه تاثير گذار در برنامه هاي شما هستند، درد ميان بگذاريد. اگر آنها را در برابر عمل انجام شده قرار دهيد، اوضاع، چندان خوب پيش نخواهد رفت.

 مرداد

 امروز بسيار با ملاحظه شده ايد و اگر وقتي براي خودتان پيدا كنيد، قدرش را خواهيد دانست اين به آن معني نيست كه فردي غير اجتماعي شده ايد. تنها نياز به كمي خلوت و آرامش داريد. اگر بقيه افراد خانواده اين را دوست ندارند، تنها به آنها بگوئيد تري كينگ (Teri King) گفته اين خيري است كه شما به آن احتياج داريد.

شهريور

 امروز براي شركت در مذاكرات و صحبت روز خوبي است.حرف هاي منطقي و جالبي براي گفتن داريد،هم چنين افرادي هستند كه مشتاق شنيدن نظرات شما مي باشند.اگر چهارشنبه قرارهايتان با مانع روبرو مي شودامروز همه چيز به خوبي پيش مي رود.

مهر

 اگر مي خواهيد فرد مورد علاقه قلبتان را قانع كنيد كه از زاويه ديد شما به اوضاع نگاه كند،امروز روز انجام اين كار است.خيلي صادقانه بگويم اگر در اين زمان موفق به انجام اين كار نشويد.هيچ گاه موفق به انجام اين كار نخواهيد شد.امروز روز عالي براي همراه بودن با بچه ها و تفريح كردن با آنهاست.اگر لازم باشد، شما به راحتي روي دست ها و زانوهايتان را خواهيد رفت و با آنها بازي خواهيد كرد.

آبان

 اگر مي خواستيد احساسات تان را براي يك نفر بيان كنيد چه زماني بهتر از امروز،حتماً،اين كار را بكنيد.امروز با ديگران صميمي تر هستيد. امروز روز حساب و رسيدگي به كارهاست. بنابراين مراقب بيرون رفتن هاي تان باشيد.در حال حاضر مورد توجه هستيد و هيچ كس نمي تواند شما را ناديده بگيرد.

آذر

 امروز صبر و طاقت شما توسط كسي كه فكر مي كند هر كاري خودش انجام دهد درست است و هر چه شما مي گوئيد غلط است به پايان مي رسد. اين مسئله به حس عدالت در وجود شما برمي خورد و بدون ترديد به حساب آنها خواهيد رسيد. البته احتمالاً شما فقط وقت خود را تلف مي كنيد اگر بخواهيد نقطه نظر خود را به او بقبولانيد، ولي حداقل حرفتان را زده ايد.

دي

 اكنون زمان استراحت است. امشب به يك مهماني جالب دعوت مي شويد، اگر كسي در خانه منتظرتان نيست، سعي كنيد حتماً به آن مهماني برويد.جذابيت زيادي به دست آورده ايد و اين به خاطر اعتماد به نفس زياد است. ممكن است عشقي وارد زندگي تان شود.

بهمن

 امروز به خطر كردن درباره دارايي خود حتي فكر هم نكنيد مهم نيست تا چه اندازه وسوسه شويد چون كارها با وجود توجه زياد شما تمايل به خراب شدن دارند.به هر حال امروز روز خوبي براي بيرون رفتن و خوش گذراندن است . چون شما پر انرژي و لذت زندگي هستيد. مردم توجه شان به سمت شما جلب مي شود و توجه تان را مي خواهند. بنابراني تصميم بگيريد كه تا چه اندازه تمايل داريد در دسترس آنها باشيد.

اسفند

 ممكن است اكنون چندين كيلو سبكتر به نظر بياييد كه وزنتان را كم كرده ايد. با انجام چيز متفاوتي حتي خوشرنگ امشب جشن بگيريد.شما اصلاً‌ در اين مورد متاسف نخواهيد بود. امروز تمايل زيادي به تغيير خود داريد. احتمال خريد وجود دارد زيرا هيچ چيزي به اندازه لباسهاي نو تصوير تازه اي به شما نمي دهد. همچنين شايد به كاري آرامش بخش مانند ماساژ زيبايي درماني بپردازيد. چرا كه نه ؟!



دلتنگی های آدمی را باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است


داشتم فکر می کردم که چرا گاهی ما آدما قدر چیزی رو که الان کنارش هستیم رو نمی دونیم ....    اولین چیزی که تو ذهن ام اومد این بود که بیا تا قدر یکدیگر بدانیم   که تاناگه زیکدیگر نمانیم .....  
یاد روزهایی که برای تعطیلی آخر هفته رسید ن و کوه و دشت رفتن  روی دیوار اتاق ام خط می کشیدم بخیر ....  یادش بخیر که  الان   زمان زیادی دارم .. شوق دارم  اما کوه ها بسی دورتر از اونی هستند که بشه   بهشون  رسید ... شاید این دوری   فیزیکی باشه  اما هست ....     مثل اینکه ادم وقتی نمیره کوه   یه مدتی  یادش میره که کم کم   نبودنش در کنار آدم   روحیه آدم رو خسته می کنه .....   
من که  از وقتی کوه رفتن ام رو شروع کردم ....  یواش یواش به سمت تنهایی رفتم  کشیده شدم .. اونقدر منتظر این و اون شدم و نیومدند و برنامه ام رو بهم ریختند  که   آخرش گفتم   تنها با دل خویش برم .... 
کوه رفتن  وقتی برای ما بصورت عادت در می آد کم کم  مثل زندگی شهری توی اون هم دچار روز مرگی میشیم ... اون  لذت رو کم کم از دست می ده .. دیگه شیدا نمیشه ادم وقتی بکوه میره و دیگه  حقیقت رو نمیبینه . 
روزهایی میرسه که ادم از روی عشق .. همون عشق قدیمی اش  به راه کوه می زنه .. اونروزهاست که سخاوت تمام و کمال کوه رو میشه دید .. میشه دید که چطوری اغوش باز می کنه و ما را به سوی خودش با دلفریبی تمام دعوت می کنه .... 
همیشه زیباترین خاطرات و تصاویر کوهستان  توسط کسانی برداشته شده  که عشق شون رو با خودشون برده بودند در کوه ....   
راز بزرگ از دست دادن لحظات شیرین   .. اینه که یادمون میره   عشق مون رو هم با خودمون بکوه ببریم ...... 
تنها  با جسم خاکی .. از روی عادت شاید .. یا اصرار برای تجربه ای تو کردن  یا تجدید خاطره ای تازه ..... 
این است راه ما .... 
راه رفته  .. برنگشته  و یا کمرنگ شده مان ..... 


 




دانلود Hotel California - Eagles
تاریخ : شنبه، 22 تیر ماه ، 1387
Date and Time : 2008-07-12 10:18:42
موضوع : موسیقی راك،پاپ،جاز


اینک می رویم سراغ عشق و یک عاشقانه زیبا از گروه دهه هفتادی Eagles یک شاهکار در کارهای عاشقانه که بلافاصله پس از انتشار سراسر آمریکا را به هم ریخت و تمام مردم با یک بار شنیدن آن عاشق آن می شدند،یک آلبوم فوق العاده موفق و یک آهنگ استثنایی:هتل کالیفرنیا



موفقیت این آلبوم هیچ گاه تکرار نشد البته گروه هم هیچ گاه بی طرفدار نشد و پس از چندی گروه از هم متلاشی شد ولی پس از چند ال در سال 1994 در کنسرت فوق العاده موفق جهنم یخ زده بیرون (Hell freeze over) خاطره هتل کالیفرنیا تجدید شد.

متن ترانه:

On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
‘This could be Heaven or this could be Hell’
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say…

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
‘Please bring me my wine’
He said,’We haven’t had that spirit here since nineteen sixty nine’
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say…

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin’ it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said ‘We are all just prisoners here, of our own device’
And in the master’s chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can’t kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
‘Relax,’said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave

دانلود با حجم1.32کیلوبایت

منبع : بهترين هاي تاريخ



شعر : فروغی بسطامی

آهنگ : به روايت علی ناظری

خواننده : شهرام ناظری

همنوازان : گروه تنبور شمس

بشنويد در آلبوم : « صدای سخن عشق‌ »

تاریخ انتشار آلبوم : 1340

مردان خدا پرده ی پندار دريدند 

يعنی همه جا غير خدا يار نديدند

 

هر دست که دادند همان دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

 

يک طايفه را بهر مکافات سرشتند

يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

 

جمعی به در پير خرابات خرابند

قومی به بر شيخ مناجات مريدند

 

يک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

يک زمره به حسرت سر انگشت گزيدند

 

يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد

يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

 

فرياد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنيدند

 

همت طلب از باطن پيران سحرخيز

زيرا که يکی را ز دو عالم طلبيدند

 

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

 

چون خلق در آيند به بازار حقيقت

ترسم نفروشند متاعی که خريدند

 

مرغان نظرباز سبک سير « فروغي »

از دامگه خاک بر افلاک پريدند


 دانــلــود کنید


شیدایی های دل من ....  یکشنبه  اول مارس 2009

 


واژه ترانه از کجا آمده است ..... آیا بوده
  یا  تازه به وجود من وارد شده است ....  گام امروز بامداد خویش را با تفکر به ترانه آغاز کردم ....  ترانه را در گویش دیار من به آهنگ ، توازن .. می شناسند ....  برای من ترانه واژه ای منحصر بفرد شده است ....  هرواژه ای برای خود معنایی را می یابد که دوست دارم بدان واژه معنی دهم .... ترانه برای من شادابی و بوی بهار را بهمراه دارد .... در بهار همه چیز تازه میشه .. همه چیز به شادی خود در می آید و همه کس در هر لحظه ای می اندیشند که زیبایی چیست .... ترانه برای من آوار پاکی است که به زمان خود بر می آید ....  معنای ترانه .... برای هرروز من ... اغاز دوباره ان روز است با امید به سراییدن نوترین ترانه امروز.....  ترانه های روز خویش را آرام می سرایم . تا از ذهن خویش در آید و بر دل و جان ام فرود آید .... ترانه ... سلام .... می دانم هرکجا که هستی بودن تو در کنار من  ورد زبان من شدن است .. هرزمان که تو را می نامم می دانم که نویی و تازه ..... ای ترانه زیبا ... ای نوای دلنشین ... ای برترین من ..... ترانه  .. سراییدن هرروزه تو را دوست دارم .... امروز بامداد به تو سلام کردم .... در رختخواب جسم خویش زبان ام یاد تو افتاد .... و سرایید روز را با نام تو ....  تاب دل توان دیدن اویی را دارد که دوش مهمان برتر خانه دیداری دل ام بوده است !!!!.       ترانه جان سرودن تو دل ام را شوری نو می دهد ....  جان دل ام .. سالهاست تو بر زبان ام جاری هستی .... سال هاست می دانم نامه های دل ام تنها به بودن تو معنی یافته است ..... دیری ست بجای آدرس بر نامه هایم نام تو را می نویسم ... میدانم نامه ای که ترانه ای با خود دارد .. حتما به آدرس دلی خواهد رسید که شور دلنوازی را با خود بهمراه آورده است .... جان دل من ... شیرین  ترانه زندگی ام را می سرودن .. نشانی از بیداری دل خویش ام را می دهد .....  آن زمان که ترانه ای نو ... ذهن نه چندان سکون دارم را در می نوردد ....  یاد گرفته ام  به تما م خود را دراختیارش قرار دهم ..... تسلیم .. نظاره گر و آرام ..... دانستم که هر ترانه ای ... شیدایی طوفانی را بهمراه دارد که ساحل آرامش را دور می نماید اگر تلاشی بیهوده برای زودتر آرام شدن انجام دهم ..... می دانم در هر گام به سوی پیش ... در هر ترانه تازه سروده شده             در هر نفس تازه بر آمده ... ترانه  ... ترانه  و باز ترانه های بسیاری جاری ست .....  دل دل دل می بری تو تو .. دل  میبری تو .....  چرخ های سماع خویش در میان تن ها ... همچون تن هایان ..... یار یار یار یار ..... و معلق بودن ها در فضا .... صداکن مرا صدای تو خوب است .. خوب است .. خوب است ...... همه و همه آن ارامشی در من می آورد که در نهایت تو بودی و تو هستی ای ترانه ....  وجودت بودی هماهنگی می دهد همچون پیکره زیبایت که تنها با نظم و چیدن کلمات دلربا تر می گردد ..... تو را هر بامداد تا شام صدا می زنم ....   می سرایمت ..ای زیبای جاودانی .....

.....

 


ساحل شيخ ولي در درياچه اروميه


شما در این مسیر قرار دارید :
آرشیو موضوعی : اشعار عاشقانه
موضوع این صفحه :

از : کوروس

برای دانلود این ترانه بسیار زیبا از کورس روی این خط کلیک راست + save target as را انجام دهید


حس خوب با تو بودن

دیگه با من آشنا نیست

شعر خوب از گفتن

دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی

واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات 

همه زندگیمو باختم

مثله قلب صد تا عاشق

زیر پنجرت می خوندم

توی هر شهری که بودی 

من مسافرت می موندم

اگه بارونی نبودش

واسه ریشه درختم

تو نیاز تو میموندم

تا بباری روی بختم

قامت خوب و قشنگت 

شدش درمون تب من

سفرت بی انتها بود

واسه قصه شب من

دست خوب مهربونی

یاورت باشه عزیزم

چیز تازه ای ندارم

که به پای تو بریزم

توی رود خونه قلبت 

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقم شکستنی بود

توی رود خونه قلبت 

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقم شکستنی بود

توی رود خونه قلبت 

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقم شکستنی بود

توی رود خونه قلبت 

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقم شکستنی بود

توی رود خونه قلبت 

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقممممممممممم شکستنییییییییییی 

بوووووووووووددددددددددد


ای‌ خداوند! به‌ علمای‌ ما مسئولیت،

و به‌ عوام‌ ما علم‌، و به‌ مؤمنان‌ ما روشنایی،

و به‌ روشنفكران‌ ما ایمان،‌ و به‌ متعصبین‌ ما فهم،

و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب،‌ و به‌ زنان‌ ما شعور، و به‌ مردان‌ ما شرف‌،

و به‌ پیروان‌ ما آگاهی‌، و به‌ جوانان‌ ما اصالت،

و به‌ اساتید ما عقیده،‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده،

و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌، و به‌ دینداران‌ ما دین،

و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد، و به‌ هنرمندان‌ ما درد، و به‌ شاعران‌ ما شعور،

و به‌ محققان‌ ما هدف،‌ و به‌ نومیدان‌ ما امید، و به‌ ضعیفان‌ ما نیرو،

و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخی، و به‌ نشستگان‌ ما قیام،

و به‌ راكدان‌ ما تكان،‌ و به‌ مردگان‌ ما حیات،‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه،

و به‌ خاموشان‌ ما فریاد، و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌،

و به‌ شیعیان‌ ما علی،‌ و به‌ فرقه‌های ما وحدت،

و به‌ حسودان‌ ما شفا، و به‌ خودبینان‌ ما انصاف،

و به‌ فحاشان‌ ما ادب،‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر، و به‌ مردم‌ ما خودآگاهی،

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم، و استعداد فداكاری،‌ و شایستگی نجات‌ و عزت‌ ببخش....






به نام خدا

 

راهنما رفت ولي راه هنوزهست

 

تقديم به خاتم پيامبران حضرت محمد(ص)

 

غزل واره پايان ديوان نبوت

 

 خرد آن پايه ندارد كه براوپاي گذاري         بختياري تووبرمركب اقبال سواري

  چون توان درتورسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن          نورپايي كه چنين بادگران فاصله داري

    ليله القدروصال توچه فرخنده شبي بود          تاچه ديدي كه چنين مستي وپرشوروشراري

        شعله درخرمن تاريكي تاريخ فكندي        چشم بيدارزمان بودي وخسبيده به غاري

ازاشارات توروشن شده چشمان بشارت        طرفه فانوسي وآويخته برطرفه مناري

نه دل من طرب آلود نگاه ونفس توست        ازنگاه ونفست حق به طرف آمده آري

              به شفاخانه قانون توافتاد نجاتم         كيميايي است سعادت زفتوحات توجاري

       اي غزلواره پاياني ديوان نبوت        حجت بالغه شاعري حضرت باري

     دولتي!اختراقبال بلندي كه بخندي        رحمتي!سينه آبستن ابري كه بباري

  شاه شمشاد قدان خسروشيرين دهناني       كوثرخلد نشان سدره ي معراج تباري

      مژده يي اخترسعدي جرسي نعره رعدي         آفتابي سحري خنده صبح شب تاري

      يوسفستان جمالي هنرستان خيالي        شكرستان وصالي زشكرشوربرآري

         روح عشقي هنري خورخرابات طهوري         نفحات شب قدري نفس سبزبهاري

  همه اقطارگرفتي همه آفاق گشودي        به جهادي ومدادي وكتابي وشعاري

           توسن تجربه اي فاتح آفاق تجرد        درشب واقعه راندي زمداري به مداري

 زسوادي به خيالي زخيالي به هلالي        پاي پرآبله جبريل توچالاك سواري

     بال دربال ملائك به تماشاي رسولان         طائرگلشن قدسي تووخود عين مطاري

        به تجمل بگذ شتي به جلالت بنشستي         برچنان خوان كريمي وچنان خيل كباري

  ميهمان حرم ستروعفاف ملكوتي         درتماشاگه رازي وتماشاگرياري

 باظلومان وجهولان ومنوعان وجزوعان         مهربان باش چوبرحمل امانت بگماري

    توبراركان شریعت نزدي سقف معيشت         سيرچشمي تورسالت به تجارت نشماري

به خدايي كه تورا شاهد سوگند قلم كرد        كه حريفان قلم رابه فقيهان نسپاري

 

 

 

(سروده اي ازدكترعبدالكريم سروش)




هورا  ..  فیلم BARAKA 


 رو دانلود کردم .........    معرکه است

 ..... 


موسیقی اش  خونه ام ور لرزه درآورده بود

........    سماع در میان  تن ها ... با

 تنهایان ......  


در هر صحنه ای  ... نو دیدن رو دیدن ... 

حرفی تازه برای گفتن و یا تنها سکوت 

کردن و شنیدن آنچه تاکنون شنیده نشده 

بوده .... 



تاریکی ها را توان گذر نمودن ... به سر  یا پای .... شجاعت رفتن  متفاوت می نمود .... 






روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد

روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ... 

و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...

احمد شاملو


باز دل ام هوای فیلم BARAKA   رو کرده ... یعنی میشه خدایا .......


Baraka


Theatrical release poster
Directed by Ron Fricke Produced by Mark Magidson Written by Music by Michael Stearns, Dead Can Dance Release date(s) 1992 Running time 96 min Country United States Language None




امروز جمعه رفتیم تولد یکی دوستان و نهار رستوران ایرانی ........ و بعد 

LOOKOUT POINT

شبی به یاد موندنی .......

عکسها رو اینحا بذارم .....

http://www2.picturepush.com/photo/a/1486920/640/1486920.jpg

http://www1.picturepush.com/photo/a/1486889/640/1486889.jpg

http://www2.picturepush.com/photo/a/1486890/640/1486890.jpg

http://www3.picturepush.com/photo/a/1486891/640/1486891.jpg

http://www4.picturepush.com/photo/a/1486892/640/1486892.jpg

http://www5.picturepush.com/photo/a/1486893/640/1486893.jpg

http://www2.picturepush.com/photo/a/1486895/640/1486895.jpg

http://www3.picturepush.com/photo/a/1486896/640/1486896.jpg

http://www4.picturepush.com/photo/a/1486897/640/1486897.jpg

http://www5.picturepush.com/photo/a/1486898/640/1486898.jpg

http://www1.picturepush.com/photo/a/1486899/640/1486899.jpg

http://www3.picturepush.com/photo/a/1486901/640/1486901.jpg

http://www4.picturepush.com/photo/a/1486902/640/1486902.jpg

http://www5.picturepush.com/photo/a/1486903/640/1486903.jpg

http://www4.picturepush.com/photo/a/1486907/640/1486907.jpg





فال روز چهارشنبه 18 فوريه - 30 بهمن


فروردين

 اگر جواب خيلي از فداكاريها و محبت ها به متولدين اين ماه برنگشته است ولي فضائي از خوش نامي و محبوبيت و يادآوري هاي دلنشين مي تواند آينده اي زيبا براي اين گروه ترسيم كند. در حاليكه بعضي متولدين اين ماه سعي دارند از عشق و دردسرهايش فرار كنند و خود را در زندگي معمولي و آدم هاي نرمال غرق نمايند.

ارديبهشت

 در زمينه كسب و كار و شغل بعضي از متولدين اين ماه بسيار پولساز و موفق و مبتكر هستند، برخي بدليل ركود اقتصادي ناگهان دچار ترس و دلهره شده و حتي ابتكارات و خلاقيت هاي خود را بهمين سبب از دست ه اند. به اين گروه توصيه ميشود بااميد بكار بپردازند و روحيه خود را نبازند كه هنوز شانس هاي خوبي در راه است.

خرداد

 بايد استع ها و خلاقيت هاي متولدين اين ماه را دو بار بررسي نمود چرا كه اغلب آنها به دليل فروتني و خضوع سعي دارند قدرت خود را به رخ نكشند و به همين جهت از خيلي موقعيت هاي ممتاز بدور مي افتند. اغلب دختر خانم هاي متولد اين ماه از لحاظ استع در تحصيل و كار در مرحله اي خاص قرار دارند و از ميان آنها عده اي به درجه و مقام هاي بالائي دست مي يابند.

تير

 فرد مورد علاقه متولدين اين ماه خيلي روي رفتار و اخلاق مهربان و انساني شان حساب ميكند . اگر دليل خستگي و مشغله و غيره ، اين رفتار تغيير كند مسلما" اين روابط را بهم ميريزد . روحيه كمك در متولدين اين ماه بسيار بالا ست . هميشه براي ياري ن به محتاجان و اطرافيان آماده هستند ، در اين ميان بدليل اشتباه و يا سوء تعبير عده اي تصميم گرفته اند ديگر دست ياري به سوي كسي دراز نكنند كه مسلما" صحيح نيست .

مرداد

 شايد اكنون احساس نموده باشيد كه داريد به بن بست ميرسيد و نميتوانيد روي هيچكس حساب نمائيد. بنابراين بهترين دوره را داريد كه تمام قيد و بندهاي بيهوده را از دور خود جدا نموده و با تمركز نمودن روي آنچه كه واقعا ميتوانيد خوشحالتان سازد، هدف و روش جديد زندگي را پيش گيريد. در زندگي زناشوئي و احساسي اگر منطقانه تصميمات خود را بگيريد، خودتان را خوشبخت تر خواهيد يافت. در دوره فشارهاي شديد مالي قرار داريد.

شهريور

 بار ديگر آرامش خود را بدست آورده و ميتوانيد قضاوت صحيح نموده و در تصميم گيريهايتان از قلب و منطق، يكسان استفاده ميكنيد. همين باعث ميشود كه در عشق بتوانيد روزهاي شادي را داشته و در زندگي زناشوئي هماهنگي مطلق با همسر را تجربه نمائيد بشرطي كه به افراد ديگر خانواده ، بخصوص خانواده خودتان اجازه دخالت در زندگي خصوصي و زناشوئيتان را ندهيد. خواهيد توانست با همكاران تبادل نظر نموده و مسئوليتهاي را زودتر به پايان برسانيد. بسياري از شماها علاقمند به فعاليتهائي خواهيد گشت كه رابطه مستقيم به بچه ها و تعليم و تربيت آنها دارد. نامه هاي شادي دريافت خواهيد نمود.

مهر

 اجازه ندهيد برخي مسايل شما را آزار دهد. برخي كارهاي شما متوقف شده است ولي در اين ماه بنيه و توان بيشتري براي انجام آنها خواهيد داشت. اين ماه، ميتواند ماه پيشرفت و ترقي براي شما باشد، امّا اين موضوع يك شرط دارد و آن تمركز شما بر چيزهاي مهم است، كه در اين صورت بهترين نتيجه را براي شما پي خواهد داشت. سعي كنيد خودتان باشيد و كارهايتان را به خوبي انجام دهيد.

آبان

 امروز، روز مهميست براي انجام يك مصاحبه كاري، ملاقات با دوست عزيز، امتحان ن و يا كارهاي خاصي كه از قبل برايش نقشه هاي كه از پيش زياد به آن فكر كرديد. در اين روز نزديكترين ارتباط شما با ديگران بر روي پايه هاي محكم بنا ميشود.

آذر

 شما مانند درختي كه برگهاي خشك خود را ميريزد ميخواهيد دگرگون شويد اما بهتر است اين كار را نكنيد. حتي اگر در آرزوي فرار و گريز ميسوزيد از جاي خود تكان نخوريد. زمان بهترين تغييرات را در شرايط زندگي شما بوجود خواهد آورد.

دي

 از افراد خودخواه فاصله بگيريد. برخي از صفات خوب شما در محيط كار باعث ميشود وظايف مهمي به شما ارجاع شود. دو ملاقات مهم خواهيد داشت كه يكي در مورد مسائل تحصيلي و شغلي است و ديگري در مورد زندگي آينده تان. به يك سفر كوتاه ولي جالب خواهيد رفت. يكي از دوستانتان كه از شما دلخور بود، به اشتباه خود پي خواهد برد و از شما دلجويي خواهد كرد. گمشده اي را بعد از ساليان طولاني پيدا خواهيد نمود.

بهمن

 بعضي از متولدين اين ماه بخاطر نيش زبان و متلكهاي بعضي ها به تنگ آمده و آماده عكس العمل تندي هستند كه توصيه ميشود با آرامش و صبورانه عمل كنند و تا حد ممكن آنرا به يك گفتگوي آرام مبدل سازند البته حق با آنهاست ولي به جنجال و درگيري هاي بزرگتر نمي ارزد. آن عده از متولدين اين ماه كه دچار بيماري سوءظن و شك و ترديد هستند بايد در درمان خود اقدام نمايند وگرنه از نطر روحي دچار صدمه خواهند شد، خصوصا" آنها كه زندگي زناشوئي دارند.

اسفند

 عشق شما را تنها نگذاشته است بلكه كاملا برعكس، مدتي سخت كار كرده ايد، زيادي بخشيده ايد و اكنون زمان استراحت شماست. استراحت واقعي و روز آرامش براي شما رقم خورده است. از زندگيتان لذت ببريد و از تجربه هايتان براي ارج نهادن به روي آن بهره بگيريد.



نوکیا N86 : گوشی جدید 8 مگاپیکسلی




2-16-09-nokia_n86-press.jpg

Nokia N86

دیگر کسی باقی نمانده که گوشی با دوربین هشت مگاپیکسلی به بازار ارایه نکرده باشد. سرانجام مشخصات محصول جدید نوکیا هم لو رفت تا شما با گوشی کشویی جدید نوکیا آشنا شوید.

دوربین N86 دارای لنز کارل زایس است و با قابلیت فوکوس خودکار دارای فلاش دوگانه LED است.
سیستم عامل آن طبق معمول نوکیا سیمبیان سری 60 و دارای نمایشگر 2.6 اینچی از نوع OLED و البته غیر لمسی است!

هشت گیگابایت حافظه داخلی و مدت زمان مکالمه 6.3 ساعت و هفت ساعت پخش ویدیو از مشخصات دیگر آن است.

GPS داخلی و پورت USB هم در این گوشی فراموش نشده است. . هنوز از قیمت و زمان ارایه این گوشی خبری منتشر نشده است.