18 آبان هر سال برای خودش حرفهایی رو داره ... نمیشه گفت خوب یا نه ... کامل یا نه ... که دید مان فرق ها دارد .....
امسال گنتینگ و باران و مه و سرما و نفس کشیدن روح ام رو انتخاب کردم ... شنیدن صدای بانوی مهربان ... کیکی کوچک و دعا برای فردایی روشن ......
ساعت 6.34 عصر دوشنبه نهم نوامبر 2009
امروز جمعه اول آبان ماه 1388 22 اکتبر 2009 میلادی مسافر ساحل دریایی شدم که بسیار هم دلتنگ اش بودم ... دل شیدایی ام مدتها بود به فرصتی تشنه بود تا به دیدار بیکران آبی دریا برود ..... خدایا شکرت که جور شد ......
بیدار بامدادان زود و ساعت 9.30 خروج خونه .و ترمینال PuduRaya …. .... 10 رینگت دادم بلیتseremban و اتوبوس با کلی تاخیر حدود 10.52 حرکت کرد ... اندیشیدم قطار بهتر از اتوبوس بود .... حدود 11.50 رسید Seremban و ترمینال اونجا عکسبرداری و با تاکسی مستقیم تا ساحل دریا 45 رینگت دادم و حدودای 12.45 دریا هستم ...... معرکه است .... آفتاب گرفتن و شنا ... آفتاب تا ظهر بود و بعد ابر شد نشد آفتاب حسابی بگیرم ...... حرکت ساعت 6.45 بعد کلی پیاده روی و کنار دریا عکس گرفتن و راه رفتن روی شن های داغ و زیبا ...... ساعت هفت ترمینال اتوبوس سرمبان هستم و اتوبوس 7.30 راه افتاد و یکساعت بعد رسید به seremban ….. قطار ساعت 9.30 رو گرفتم و حدودای 10.50 KL Sentra هستم ...... عالی روزی بود سراسر موسیقی و شادی و ارامش دریا و داغی شن ها ..... کارهام و شام خوردم و اومدم خونه 12.30 بامداد را ساعت بمن نشان داد ... روزی عالی به سرعت تمام به پایان رسید ...... الهی شکرت به اینهمه زیبابی ناب و دریای ارام ..... دل شیدایی های امروز کنار دریا :
سلام ، آدم که عاشق باشه امروز یک آبان 1388 کنار ساحل پورت دیکسون می شینه برای کسی که دوستش داره می نویسه .....
کلی دعا کردم تا خداوند هدیه تولدم – ++++ را هدیه دهد .... به لطفش امید دارم - مراقب همه مان است و همیشه ما را به بهترین صورت هدایت خواهد کرد ..... رب من و ما را دریاب ..... بگذار رهایی در رسد و رها گردیم از اینهمه قید و بند دنیا ...میخواهم تسلیم مطلق تو باشم ...
ساحل زیبا ... صدای دریا .... آبی آبی ..... عشق ---- ..... ------- زیبا بار دیگر خداوند را در کنارمان بینیم ....
همیشه دوستت دارم .. عاشق ات شدم و این عشق شعله ور تر می گردد تا لحظه وصال ..... عشق تو هستی ----- ... دوستت دارم به امید --------
آمین .....
پیروزی ........

جاده مرا باز صدا کرد ............

صاحب شهر سرمبان ............

ترمینال اتوبوس ها ..............

ورودی پورت دیکسون

سلام بیکران ..........

شفافیت ووووووووووووو

عجب ....................

جل الخالق...............

............ امید ...............

بوسه ................

برداشت آزاد .....

سفر .....

قدیمی ......

By Nokia ... Get connected ...... Never Seperated

رسیدن ......


عبور ......

تغییر نایافتنی ...... چیزی بنام فرهنگ .............

احتیاط ..............

Long & Alone

ترمینال سرمبان ...... SEREMBAN

SEEMBAN ------ پایان سفر ......


بامدادان از دیدن شکفته شدن گل جعفری زیبایی در ایوان خانه ام ... کلی به وجد اومدم ..... سلام زیبا گل عاشق ...



دل شیدایی های امروز 11 مهرماه 1388 ///// سوم اکتبر 2009-10-03
خدایا سلام. زمان گذشت و باز یازدهم مهر آمد ... وارد سیزدهمین سال عاشقی ام می شوم ..... در خون ام عشق به جریان در آمده سالها و موج را سر باز ایستادن نیست .... زمان متوقف نمی شه .... باز سال نو می آد .... من عاشق تر .... مشتاق تر ..... پر انگییزه تر ...... و او ..... نمی دانم همپای من است یا نه ..... اما آنچه رب خودم درک می کنم عاشق شدن بوده که تمامی نداره .... می خواهم عشق را در من به آتشی فروزان تر بدل کنی ....
الهی مهربان ام را هر جایی که هست به سلامت نگهش دار ... بسیار مهربان .. پر شور .. صادق ... استوار و آرام و معنوی است ... همآره دلخواسته هایم را بی پرده با او بسخن گفته ام و شنیده و من را به اوج مان رهنمون گردیده است ... باالهی ... دریاب در این روز زیبایی یازده مهر ... باز آمدن اش را تا دوباره بیش شادی را در رخساره ام بینم ..... الهی دریاب و آرام ام گردان .... دوستت دارم خدایا بسیار زیاد .... می دونی رب ... مهربان بانوی یگانه ام را همه آنچه داشته ام با اخلاص تمام در اختیارش می نهم تا نور الهی را ... ارامش معنوی را و ان بالا بودن را باز در من و ما بوجود اورد ... الهی من را دریاب تا در پرتو تسلیم مطلق به تو .. رها .. بال برگشایم و بال پروازی گردم برای مهربانم تا آرامترین و امن ترین ها را برایش بسازم .... الهی معنی دوست داشتن و نیز عشق ورزیدن را دانسته ام و دانم سالهاست عاشق مهربان زیبا روی و زیبا خویی هستم که فرشته تو بر زمین است .... بارالها توانم ده ...... باز می طلبم از تو روشنایی وجودش را ببینم و درخشش مهربانی اش را .... تلالو زیبای عشق خدایی در وجود بنده اش .... خدایا آروزیم را قلبا با تو و تنها تو مطرح نموده ام .... دریاب من را و سعادت را پیش رویمان باز نمای .... الهی در همیشه و همه جا عاشق ات می مانم .... دوستت دارم ..... بانوی زیبا ... به احترام 11 مهرماه ...یکبار دیگر " عاشق ات هستم"..................آمین
دوباره یازده مهرماه فرا رسید ... از دیشب آشوب شیدایی ها و عاشق تو بودن ها باز دوباره و دوباره دل ام را در نوردیده است .. خواب ات را دیدم .... با هم در کوه .... دوچرخه سواری ...کمپ زدن مون .... آواز شیدایی هامان .... خدا با ما بود ......
در خون ام عاشق تو هستم ... شاید شعور بر زبان آوردنش را نداشته ام اما ما
از روح ام عاشق ات هستم بانو ... امروز دانم سر کار شیدایی ها رهایم نخواهند کرد ... .... دوستت دارم وووو سالگرد اینهمه زیبایی مبارک ... گام ها بسوی تو برداشته ام و می ایم ... اندکی پذیرایم باش ... به انرژی تو و گرمای آغوش ات نیازمندم .....

امروز عصری زلزله عجیبی اومد ... سر کار بودیم و هی می لرزید ... نه خراب میشد چیزی و نه تموم میشد ...... میخکوب صندلی ها به هم می نگریستیم ......
منهم که در اون بین به تو می اندیشیدم ... و می دونستم کنارم هستی همچون همیشه ... ترسی نبود ... حس غریبی بود .... آماده شکسته شدن پنجره ها بودم ... یا پایین اومدن سقف .......
یک نشانی .......
فردا رو عازم ساحلی زیبا بودم ....... اما باز این نشانی و سونامی که فردا سواحل رو ممکنه در بنورده .. من رو از دیداری نو بازداشت ...... الهی هر چه تو اندیشی تسلیم هستم ...... دیدار مهربان نزدیک گردان ... آمین ....

امروز نوشابه ای اندکی عجیب ..... نمای خوب ... مزه ای عالی ......................

الهی دوستانی سعادت سفر حج نصیب فرموده ای ..... یارشان باشو به تمامی مسلمانان وحدت کلمه و رفتار و گفتار و کردار عطا فرما ........
الهی سعادت در تسلیم مطلق به توست ......
عبور از بیکران ها همیشه آروزی مرغان دریایی بوده و هست ... اموخته اند و به فرزندان خود می آموزند که پرواز یعنی رهایی .. از جایی که بوده اند دل کندن برای کسب تجربه ..... مید انند جوجه ها که فردا روز را بازی خود را جایی دیگر خواهند داشت .... شور پرواز وو دیدن فرادست ها از بالا و..... انگاشتن زیبایی ها , هر پهناوری دنیا می تواند برای من نیز یادآوری کننده ای باشد .....
جمعه در اوج دلتنگی هام رفتم دانشگاه ....... دل ام تنگ مهربان شده بود .....

دل تنگی های دوران دانشجویی .... اینجا آرام می شدم ....

این منظره غروبی بود که همیشه به تماشا می نشستم ....

آرام وسط سبزی ها نشستم ... تا دل شیدایی های را برای تو بنویسم ....

در آن میان یاد تو بود بانو و یادآوری روزهای پراشک دیروز .....

رو به خود خدا .... حرف دل ام رو زدم ..... آرزوی بودنمان را ......

چیزی نمانده بود ...... به پرواز درآمدم برای دیدار تو .... یگانه همیشگی ام .....
.
.
.
خدایا سلام ، امروز
جمعه چهارم سپتامبر اومدم نشستم بالای همون جای دل شیدایی هایم توی دانشگاه که دو
سال سخت دوری از مهربان همنوردم رو تحربه کردم ... یادمه تو تموم اون دل شیدایی
هام که اشک با من بود ... اینجا ... این منظره زیبا من رو اندکی آروم می کرد .....
احساس می کنم که به خدای خودم نزدیکتر شده ام ..... امروز هم که ساعاتی تا افطار
موند ه است .. اومدم اینجا تا بدانی یا رب که می خواهم با تو ... از مهربان بانو
همنوردم سخن به میان آورم ... الهی صدای پسر کوچولوی عاشق رو می شنوی یا نه .. استاد ایلیا میگه باید از خدا بزرگ ها
رو خواست .... آره با تمام وجود ازش بودن کنار همنورد رو که خیلی بزرگه می خوام
..... خدایا به همین زیبایی روبرویم قسم که مرا دریاب و دعای ام را مستجاب کن ....
بانو چند بار گفتم دوستت دارم .... عاشق ات هستم .... می دانم کم کم گفتم .... دل
ام آروم نمی شه .... در خون من جریان داری ... روح ام به تو اندیشه می کند و من با
تمام وجود خواستم به او بگویم ... اما خود زودتر گفت : من عاشق روح تو شده ام
..... بانوی عزیزم که بسیار دوستت دارم .... می دانی که اینجا آخر زیبایی هاست
.... برای من اینحا نشستن یاد آور تموم روزها و شب هایی است که در باران و باد و
آفتاب می نشستم و با رب سخن می گفتم ....
با ابرها اشکال می ساختم ...شعر می
سراییدم و های های اشک می ریختم تا روح هامان با جسمانمان به هم پیوند یابد .... انتظار
کوتاهی نبود تا به تو برسم ... می دانم که تو بسیار سختی کشیدی ..... و این کوتاهی
از من بود ... اما حال چه ..... آیا نمی توان به همدیگربار دیگر سلام گفت ....
خدابخشنده است ..... کلام اش تماما با
بخشندگی است .... در تمام سوره ها ما را
با بنام خداوند بخشنده مهربان به بخشنده بودن دعوت و به بخشوده شدن وعده داده است
...... آیا ما بندگان زمینی نمی توانیم به هم گذشت داشته باشیم ..... نیروی عظیمی سال هاست در من از تو بوجود امده
..... و من را عاشق روح تو گردانیده است ..... بی انصافی است اگر اقرار نکنم جسم
تو نیز فرشته ای در روی زمین است .... اما می خواهم خدا بداند که عاشق مهریانی شده
ام که در همه جا و همه چیز برایم یگانه است .... خدایا سخن ام بشنو ..... به دلخواسته روزه
بودن به دیدارت آمده ام ... به دلخواسته و پیوسته بودن به پیشگاه ات امده ام .....
بگذار شور در من جاری شود . .... بگذار به مهربان همنوردم بار دیگر با عشق سلام ام
را برسانم و بگذار شیرینی روزهای خوش با هم بودن نوجوانی مان را کنون در جوانی مان
نیز بچشیم .... که فارغ از همه دنیا تنها
دوتایی به پادشاهی کوه ها و دشت ها و دره ها و ..
رفته و به دیدار تو می امدیم ....
الهی شروع دوباره را برایم رقم بزن ..... الهی بگذار همنورد زیبا و مصمم
سکان کشتی زندگی مان را بدست بگیرد ..... من نیز با یاری تو همچون کوه وفادار و
استوار کنارش خواهم ماند .... الهی ما را به همدیگر در دنیایی شیرین برسان و بگذار
ستاره های عشق را شب ها به تماشا بنشینیم ..... آمین ..... یا رب العالمین ساعت 5.35 عصر جمعه
.... دلتنگ و عاشق همنورد ...... مالزی – دانشگاه .... . . .
سلام زیبای همیشگی .... دوباره کار هر روزه شروع شد ..... دلتنگ تو بودن ....... بیداری ها و اندیشه به تو ... بودن ما ...... ومهربانی هایت و در قایق خیال خود به میان زیبایی ها پارو زدن .... جانانه من ...... دوستت دارم..... در سلول هایم نام تو را نوشته اند ..... آزمایش خون ام نشان داده 90 % من از تو تشکیل شده است ...... در کله ام کلی تو و یاد تو و اندیشه به تو را پیدا کرده اند ...... در خون ام جریان داری همچنان .... و تمام اینها برای من نشانه ای است ... نشانه ای از تو ... فرشته زمینی من ...... راحت بگم دوباره رمضان اومد و روزها و شب هام شد تو ...... مهربان یار من .... دنیایی و اخروی ... دوستت دارم ... طلوع خورشید باز تو را دیدم .... از همیشه زیباتر ......غروب نیز زیبا و دلنواز ...... مهربان من دوستت دارم زیاد زیاد ...... شروع فردامان را بیا امروز داشته باشیم ..... روزهای تنهایی به سرعت عمر می گذرند .... بیا دوباره آغاز کنیم .... بخشنده من ..... وسیع ... زیبا ..... عاشق ات بودم ... هستم و خواهم ماند ...که دوری و دوستی نه تنها باعث از خاطر نرفتن ها نشد ... که عشق آمد و تو را آورد ....... می بوس دستانت مهربان ات را و می دانم آغوش ام کماکان باز است برای روزی که بخواهی بیایم ... که منتظر اجازه تو بانوی بالا هستم ...... تا مرگ ام ....
حس عحیب عبور از مه ... در جاده تنهایی خویش و رسیدن به کلبه ای داغ که تو در آن نشسته ای ..... خون را در جان ام به حرکت در می آورد ....

روز 25 مرداد که می آد ... بیشتر از همیشه جای خالی اش احساس میشه ....
نگار نه انگار 9 ساله از اون روز بد گذشته .......
انگار نه انگار که به این زودی باز امروز اومد .....
تموم خونه امروز نوای قرآن شده ....
دل ام می خواد باز سیر گریه کنه ...
بهش بگه حیلی دوستت داشتم و دارم اما نشد ...
دیر شد تا بهت این رو بگم ...
دیر شد تا بهت بگم از ته دل دوستت داشتم ......
آره ....
اونروز ها تو اوج خود شناسی بودم که تو رفتی ...
یکدفعه غافلگیر شدم ...
بدجوری ......
تنها دیدم باز همچون تنها یان در میان تن ها .......
امروز تو این دیار غریب و داغ ...
به یادت هستم ...
دوستت دارم ...
عکس هات رو می بینم که چه مهربونانه مرا داشتی در آغوش خود ....
هنوز سخته رفتن ات ...
هنوز سخته کنار نبودنت .....
دوستت دارم زیاد زیاد ووووو زیاد .....
تا روز قیامت که باز ببینمت و بگم
سلام ....

برای فردایی روشن هوشیاری امروز خویش را حفظ می کنم .. تا بدانم به کجا مرا وظیفه برای آزادی چیست ...
آقا بیا ... اینروزها به نام خشنودی تو ما ساکنان ایران زمین را این ناپاکان و حرام زادگان به بند کشیده اند .... پیکرهامان را .... و نمی دانند روح مان در پروازی ست به دام در نیامدنی ......
آقا بیا .... مگذار فربه دروغ گویان تو را وسیله امراز معاش و توجیه ستم خود نمایند .....
آقا بیا مگذار کوتوله ناخلفی تفکر فروش میهم پاک مان را حتی به سر داشته باشد .....
آقا بیا و بیا ..... میلاد ات با حضورت سبز سبز خواهد شد دیار همیشه سبز ایران
برای رسیدن به آزادی نه همه تنها عده ای خود رابه طوفان و سختی ها می زنند ..... روشنایی که در برسد پیروزان ما هستیم و انان همچنان خفتگان ره .......
دل شیدایی های جمعه 19 تیر 1388
عبور از هر روزی که می آید خاطرهایی ست که در ذهن ما شکل می گیرد ، خاطره ها به تاریخ می پیوندند و در نهایت عبور می کنند ... اما آیندگان تاریخ را می خوانند و به امروز ما احسنت می گویند و عبرت می گیرند از اشتباه دیکتاتورهای مسلط بر خاک ایران.
هویت اصلی ایرانیان ، هویت پاک وطن مان با سلاخی جلادان بی خاصیت رنگین می شود و اما پایمال نمی گردد ....
اینروزها در تاریخ به بیداری ثبت شده اند ..... خواب خرگوشی دیروز به هشیاری و بیداری امروز بدل شده است و هر مرد و زنی استوار ، امیدوار – هویت پژوه به پیش می رود .....
مردمانی استوار می مانند که عزمشان راسخ به میدان آمده اند .....
نه حضور فیزیکی و نه نام برزبان خوانده شدن که قلم ، فکر ، اندیشه و تمام و تمام سرنگون کننده استبداد حاکم است –
بیداری سررسیده است .... هرروز به تعداد بیداران افزونه گردد .... تا شاید سیه خوابان نا امید نیز همراه گردند و ما شویم ....
سیل برای آبادی ایران امروز ویران .....
ایران دوستت دارم .....
دل شیدایی های امروز سه شنبه سی ام جون 2009 میلادی
بانوی من سلام . سلام از میان همه دود و کفر و خفقان ..... گرچه بظاهر دور از آن هیاهو هستم .. اما شاید روزی به مرور دفتر روزانه هایم بدانند که آشوب درون من از هر برونی فزون تر بوده است ... به خواب ارامی شب هایی است که نرفته ام تا دانم در بیداری ام خدایی مهربان به حرفهایم گوش فرا داده است ... در امید به بیداری خواب شب هاست از من رخت بربسته است و در این برون رفت از جامعه به درون خویش پناه برده ام .... دانی خدایا در امیدواری ست که میخوانم سرود رفتن ورهایی را .. الهی که من را برای ندانسته هایی که هنوز راه یافتن پاسخ شان را ندیده ام می ازمایی ..... بدان که همیشه و همه جا امید به بیداری ها در من رخ نموده است ..... الهی که روشنایی را در من آفریده ای .... روشنایی میهن پاک من را به ارمغان بیاور .... بگذار نفاق رخت بر ببندد و باز بیداری ها بر من و ما رهسپار گردد ... الهی که تو روشنایی را آفریده ای ... بگذار روشنایی به خاک پاک میهن باز بربتابد .... شب ها دیر خواب ام می برد ....... شب ها تفکرات ام تازه آغاز می گردند .... از آن چه که باید کرد تا رهایی در رسد .... از عبور ... رهایی ... از شدن و بر تابیدن ها .... می خواهم در عبور از خاک به تو بگویم یا رب که بیدارم تا برای بیداری دیارم تفکر کنم ... الهی بیداری شب هایم بی جهت نیست .. میخواهم در این بیداری ها به دنیا سلام کرده باشم .... به دیداری بر رسم که نفاق رفته باشد و روشنایی رسیده باشد .... میخواهم الهی برگردم و تا مرگ بمانم .... پوچی داخلی بر آدمی دست می دهد ... یا که شاید آن تفکراتی گردم که نیازمان برای رهایی است .. عبور کنم از نژاد سوخته عرب ..... از خدا می خواهم روشنایی را به دیار من بیاور و بگذار تا به امید روشنایی ها زنده بمانم ..... الهی الهی دیار ایران اینروز ها باز بوی گند اعراب را می دهد .... خون آشامان لبنانی ... فلسطینی و عرب .... آنانی که دین را فروختند و دنیا را خریدند ... خفاشان به ظاهر مسلمان .... الهی بیداری ها را برای من و ما برسان .... بگذار عبور کنیم از این ناپاکی و ببینیم همه ایران و عزیز و به مشام برسد بوی زیبای عطر ایران آباد را .... آمین ......................
فرودها رو به پایان است ...... تا طلوع چیزی نمانده ...... یادگرفتم افتادن و دوباره برچا خاستن تا به مقصد رسیدن ......
آزادی
باز خواب ات را دیدم ...
گفته بودی فراموش ام کن ....
اما نشد ...
دوباره خواب ...
همون خانه زیبا ی تو ...
پر از معرفت ...
انرژی ... نام خداوند ... من ..تو دوباره .........
رازی بزرگ نهفته است ... که اصراری عجیب بر نبودن اش داریم ...
اگر چه هست
همنورد بانو ................
در اندیشه های خویش .... در آن گمشده های پیروزی و اونچیزی که شاید برای اون اکنون اینجا هستم ..... جرقه ای نو زده است ...
می گویند چماغ بدستان رژیم عرب هستند ... خود فروخته های سنی ... از لبنان و فلسطین .......
میشه از امروز در مواجهه با اونها دو راه پیش گرفت ... یا دعوت به پیوستن به مردم با گفتن کلمات عربی ...... و اینکه در اشتباه هستند ... همچنین حمل پلاکاردهایی که دنیا بدونه اینها خودفروخته های عرب هستند ....... به زبان عربی و انگلیسی ( هر کی عربی بلده این کار رو می تونه انجام بده ... لطفا )
و راه دوم بیان کلمات شامل مرگ ... ننگ ... به عربی است تا کنترل اعصاب این خود فروخته ها را بهم زد ..... تصویر شهدای لبنان و فلسطین را بدست داشتن که اونها رو هم همین دولت گرامی کنونی به جلوی تیر دشمن فرستاده ... بر هم زدن آرامش اونها یعنی یک گام بزرگ به سوی رهایی ....... شعار ها .. پلاکارها ... شب نامه ها ... اعلامیه ها ... دیوار نویسی ها ...... یعنی رهایی ......
یادمان نرود رویش دوباره جوانه را ..... از اندیشه هامان ظلم را به خود نابود کردن .... اینست راه مان ........
جمعه 29 خرداد 1388
19 می 2009
در اوج ها دری نو به سوی هوای تازه باز خواهد شد ....
اینبار آرزوی پرواز ام را یا رب
لبیک گو .....
برای آمدن جمعه ثانیه ها را می شمارم ....
در فردا امید به بهترین ها را در خویشتن داری های من و تو می خواهم باز دوباره ببینم ...
تا امید به فردا در من و ما ست چرا نباید به دیدار هایی رفت که سرانجام شور دارد ...
شور را در ما جاری ساز
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های .نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و ابرویم را نریزی دل
ای نخورده .مست
لحظه دیدار نزدیک است

مرگ 3 زن و مرد كوهنورد در قله دماوند
گروه حوادث ـ دو زن و يك مرد كوهنورد كه همراه گروهي از كوهنوردان هرمزگاني قصد صعود به قله دماوند را داشتند به دليل افت شديد دماي بدن و سقوط از ارتفاعات، جان باختند.
به گزارش ايسنا، هفته گذشته يك گروه 11 نفري متشكل از كوهنوردان اهل هرمزگان براي صعود عازم قله دماوند شدند. آنها به منطقه «بارگاه سوم» رسيده بودند كه مسئولان فدراسيون كوهنوردي به دليل شرايط نامساعد جوي و نداشتن تجهيزات مناسب به آنان توصيه كردند از صعود منصرف شوند، اما اين مسئله با مخالفت كوهنوردان روبهرو شد و آنها بدون توجه به توصيهها به راه خود ادامه دادند. حال آن كه فقط يكي از آنها، جدا شد و از ادامه مسيرمنصرف شد. 10 تن ديگر همچنان به راه خود ادامه دادند اما پس از مدتي، شش نفر ديگر از اعضا در ارتفاع 5200 متري به دليل شرايط نامساعد جوي از ادامه صعود منصرف شده و بازگشتند. اما چهار تن ديگر به صعود در ارتفاعات ادامه دادند. ساعت 2 و 30 دقيقه بعدازظهر دوشنبه - 4 خرداد - كوهنوردان پس از فتح قله، به پائين بازميگشتند كه در بين راه دو زن كوهنورد دچار افت شديد دماي بدن شده و جان باختند. يك مرد همراهشان نيز از ارتفاع سقوط كرد و كشته شد اما كوهنورد چهارم موفق شد خود را به پائين قله برساند. در حال حاضر قرار است گروهي از داوطلبان با هماهنگي هيأت كوهنوردي استان تهران، براي يافتن و بازگرداندن اجساد سه كوهنورد به منطقه اعزام شوند. جزئيات بيشتري درباره اين خبر اعلام نشده است.
http://anapourna.persianblog.ir/post/181/
" برف رنج است که می بارد سفید تا نا پیدا رها شده باد است در ریز حلقه های چرخ ایده ی آتش دو چشم تو قهوه ای سرد است تنوره داغ ماییم و زمستان از لب های تو پیدا این پیوسته گی باهار و بوی خوش از لا موی تو باد درجه ای نه دارد که می خندددم از سر خوشی - شاعری سر شار از کوه ها کلمه و سر خوش از دو نفری بودن که می بردم به بلند\ نه کوه نوردی با دل بسته گی به قله های بلند در پا برداشته شده بودم - (از وبلاگ ساجده) " ساجده کشمیری واسه ی همه کوهنویسا و وبلاگنویسا آشناست. دختر نارنجی سرپهنگی های جنوب! با اون لحن حرف زدن و نوشتن که مختص خودش بود. دلش یه دریا بود. خیلی با معرفت و خونگرم. یه دختر محکم و قوی! یک نویسنده و شاعر فرهیخته! . . . . .------------------------------------------------------------------------------------------------------------ کوه معشوق زیبای من ... در انتهای دوست داشتن تو زیبای دماوند .... نام من را نیز در لیست قرار ده .... آرزوم آرمیدن در دامن توست ....... تنها آرمیدن در این دنیا ... و در بهشت بیدار شدن ..... آمین
در آستانه در ایستادن ..... درد عشق را به می ناب آمیختن ...... به هجر آسمان خواسته سادگی رسیدن ......
تمام و تمام به زیر باران راه رفتن با تو را یادم می اورد ......
آنزمان که سکوت یک سلام به زبان نیامده را تجربه می کردیم ... به امروزی که حرفهامان در دل مان نوشته شده و اما به زبان میامده است وووووو نمی اندیشیدیم ......
بیداری امشب تا به سحر اندیشیدن به تو خواهد بود ....
یگانه .....
بالاخره نشستم دیدمش .... اونم دوبار تو یک روز ...... نت هام رو مثل همیشه برداشتم .....
کلی یادآوری .... کلی خوندن ها ... کلی حرف ها .........
The Secrets…………..
Law of attraction.
Thought become dance
Wishful thinking
Positive thinking
Whatever it is you are feeling, is a perfect reflection of what is in the process of becoming.
What you think and what you feel, and what manifest is always a match.
You create your own universe as you go along:
- Ask what you want , write it in paper and explain it
- Answer to what you are asking
- Receiving à bring your self there.
No Delay, Do it when universe by ask you to Do …..
Take the first step in faith, you don’t have to see the whole staircases, just take the first step.
Most people offer the majority of their thoughts in response to what they are observing.
All that we are, is the result of what we have thought.. "Buddha"
Feeling the joy, feel the happiness.
Universe: my wish is my command.
Imagination is very things. It is the preview of life's coming attractions. "Einstein"
Whatever the mind of man conceive it can achieve.
When you have inspired thought, you have to trust it and you have to act on it.
BOB PROCTOR
You are the only one who creates your reality.
If you have disease, and you're going to talk to the people about it , you will get more disease.
Morris E GoodMan
What you resist persists
Everything is Energy
What do you want to do now, Don't blame family or past.
Everything goes right for me.
I'm getting younger.
Whether you think you can or can't either way you are right. "Henry Ford 1863 -1947"
We are unlimited beings.
Mission give yourself.
Your life is what you create it.
Joy, Fun , Laugh , Love , Freedom , Laughter … DO IT …….
Happiness is the fuel of Success.
"Follow your Bliss and the universe will open doors for you where there were only walls."
Uses Secrets to Understand it.
You are here by your powerful….
Decide what you want.
You are great
Think properly.
WELCOME
FEEL GOOD
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آرامش را حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
خودم را بی جهت خسته نمی کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
برای خودم رختخواب پر قو خریدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
بیشتر به خودم احترام گذاشتم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم
فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد.
.... گاهی می اندیشم سکوت در من زمانی رخ نمی دهد. اگر چیزی اندکی حتی مرا بیازارد برون ام از درون آشکارتر راز آن را هویدا می کند ....... می
اندیشم در هر ایده ای که دارم شاید حتی غلط اما ....... باورم نیز محکم با آن است .... الهی
تو می دانی که اگر در هر راه گام می گذارم ......
تنها به تو و تو امید ارم که
رهنمای ام کنی که میسر سازی چه زمان ما خواسته ایم به تو سلام گوییم ....... الهی
که تو با من و ما هستی ... الهی که امیدم به توست ..... در گامی که کنون برداشتهام مراقب من باش ......
مرا به همه چیز قسم که تنها و تنها تو
هستی که می مانی ....... رهنمایی ام می
کنی ..... و نهایت امید دارم شوری که در سر دارم تا ابد با من بماند ....... الهی
ماندگاری و زیبایی اش را از تو خواستارم .....
الهی دریاب ..... الهی بیآمرز و
الهی ...... همین ....... شب
بخیر .....
در هم اندیشی با یگانه خالق خود ...
در پاک عرضه داشتن آنچه من را به راستی بوده و هست .....
همیشه و همیشه پاسخی که گرفته ام بهترین ها بوده است .......
و هنوز بدان ادامه خواهم دادن ......
آنچه درپیرامون ما می گذرد گاهی در آینده ای نه چندان دور خاطره ای خواهد شد که اندیشیدن به آن شیرینی بودن هاست ...... امروز که به دیروز رفته خود می اندیشم ..... به شادی شاید اندکی آرامش یافتن ..... انرژی تازه ای می گیرم تا روز خود را آغاز نمایم .......
برای هر روز خود شاید بتوان امیدی یافت تا در دیروز اندیشیدن من ...... گوید به پیش حرکت کن ...... ره دور و هدف نزدیک است ...... شاید .....
دیشب تا به صبح که خورشید سلام کرد ما را باران می آمد .... بارانی شدید .... سریع ... پر سر و صدا ....... در آسمون نور بود و نور .... گویی عروسی دلداده هایی بود به میزبانی خدا و فرشته ها ..... آنچه شاید در زمین میسر نشده بود .......
زیبا بود ..... زیبا ... اگرچه بامدادان بالش خویش باز خیس یافتم ...... باز خیس ......
امروز که بیدار شدم ... میدونستم خدایا سالروز تولد مهربانی است ....
خیلی دوستش دارم ...اگرچه دیر فهمیدم ....... اما همینکه از قلب دیگه خیلی وقته دوستش دارم خوشحال ام ....
خدایا پشت و پناه ش باش ... بگذار به همه خواسته های خوب اش برسه ....
.
.

یکبار دیگه دل شیدایی هام رو نتونستم آروم کنم ....... داره امسال گام به گام آشفته تر می شه .....
اونچه بیرون رخ نموده ..... جزیی از توی دل ام شد .....





اما آخر دل شیدایی کار خودش رو کرد ........
شمع ..... خام بدم ..پخته شدم ..... سوختم ........

سلام خانم .....
میدونی دل ام برات تنگ شده ...
امروز 9 سال از بی خبر رفتن ات گذشته ...... اونجا نبودم تا برای آخرین بار ببینمت .......
امروز دیدم برات نوشته اند .......
===================================================
نامي از يك دختر هفت ساله
در اين چند سال، فعاليت هاي جمعيت آن قدر زياد بوده كه توضيح همه آن ها از
عهده يك عضو جمعيت ساخته نيست و بايد بقيه هم به كمكش بيايند.
انسيه ميرزايي از اولين كودكان سرطاني بود كه اعضاي جمعيت با او آشنا
شدند. او هفت سال داشت و تنها چند ماه ميهمان بيمارستان حضرت علي اصغر ع
بود. انسيه در بهار 1379 درگذشت، ولي بعضي از بچه هاي قديمي تر جمعيت، او
و لحن شيرين كودكانه اش را كه گاه والاترين مفاهيم انساني را با زبان خود
مي گفت هنوز به ياد دارند.
پس از مرگ انسيه، اعضاي جمعيت به فكر برگزاري سميناري براي حمايت از
كودكان سرطاني افتادند. سميناري پنج روزه كه در سه بخش پزشكي، روان پزشكي
و هنري، و بدون حمايت هيچ نهادي برپا شد."

بخشهاي مختلف سمينار
بخش افتتاحيه سمينار
افتتاحبيه سمينار به ياد بود انسيه ميرزايي دختر هفت ساله اي كه براي اولين بار باعث شد كم كم تمامي اعضاي جمعيت به بيمارستان كشيده شوند , در شب تولد اين فرشته كوجك برگزار گرديد و با نقل خاطرات كودكاني كه آمدند و مسيح وار و عاشقانه با خون خود درس ايثار و از خود گذشتگي دادند از زبان والدين كودكان افتتاح شد."
http://www.the1stbigbrother.com/cancer.html
یک شب برای چند تا از بچه ها بیمارستان علی اصغر گریه می کردیم. هر شب یکی شان می مرد. بعضی شب ها تا هشت تا از این بچه ها می مردند. باهاشون عاشقانه زندگی می کریدم. در یک لحظه رو به آسمون کردم. گفتم آسمون آیا رنجی به حد رنج من هست؟ آخه چرا به زمین نمی آی؟ چرا وقتی نگاه من رو می بینی رو نمی گیری؟ من دارم از اون بچه کوچیکی سوال می کنم، از انسیه میرزایی سوال می کنم که به خاطر نبود دارو مرده. از میلاد عبدلی سوال می کنم که به خاطر نبود بهداشت مرده. من از کس سختی سوال نمی کنم. آنکه مرده به خاطر تقدیر نمرده. در سرنوشتش نبوده. سرنوشتش را ما نوشته ایم. از دربان ساده آن بیمارستان بگیرید، تا رئیس و چه و چه اش تا من نوعی که اینجا نشسته ام....
============================================
موندم برات چی بنویسم .... جز اینکه یک بار دیگه یاد تو کردم ..... به یاد تو افتادم ...... و در سینه جریانی نو از تویافتم ... بهشت خوبه ... راحتی .... دیگه که درد نداری .... لاله جین هنوز منتظر توست که برگردی ..... روز دیگری در جایی آرم ... می بینمت ..... که تو ... درس مشترک من و ما بودی ......
------------------------------
حرفهای دل شیدایی ام امروز دوشنبه 10 فروردین 1388
نمیدونستم ... یعنی احساس اش رو داشتم اما فکر نمی کردم به این زودی به بار بشینه ..... اما دیدم که شد ...... دوباره ضربان قلب رفته بالا .... دوباره همون حس عجیب و ساده .... دوباره حس کردن .... و پیش آمده است ..... می دانی یارب زیبا .............. کوتاه دیداری نیز مارا بس بود که بدانیم در دیاری که همه چیز رنگ خویش را به تغییر سپرده است تنها و تنها نیاز امروزی مان را لازم است تا بیداری فردامان در رسید .... الهی برخواسته از تمام احساسات ساده کودکانه مان ... برگرفته از تمام آنچه ما را به سوی دیگری می برد .... می خواهم خود را رها کنم و آنچه براستی وجود خود خودم هست را ارایه دهم .... مگر چه اشکالی داره ادم شجاعت کاری را داشته باشه که ممکنه در دوردست انگار به دیار خودخدا نیز دست یابد .... الهی به راستین نظری که در همه ما وجود دارد تو را قسم که می اندیشم به توانایی بودن ... رهایی .... سربلندی و نهایت پرواز .... در بلندای شیب عاشقی های دوروزه دنیایی خودمان .. گاهی فراموش می کنیم که آنچه دریاد مان باید بماند خدایی است که در همین نزدیکی ها به من و ما سلام کرده است ..... به من و ما گفته است که در دیاری که باید باشم تا خود را ... تا تناسخ خویش را کامل تر کنم .... حتما جایی برای عاشقی ها نیز باقی مانده است ... میدانی یا رب ... آنچه در امروز ما می ماند تنها و تنها آن نیازی است که برای آن من و ما را خلق کرده اند و همان نیازی ... نیازی که همآره برای رشد خویش بدان داشته ام .... الهی که در تقرب به تو اصرار زیادی رو دارم ... دریاب ..
روز دوشنبه پر خبری در پیش است ......
در میان همه ان اخبار من تنها بدنبال یک خبر خوب از خود خودت هستم خدایا ........
می دانی که دلواپس بهاری هستم که هنوز نیامده اندکی خزان را بخود گرفته است ........
بهاری که نیامده خزان را بخود گرفته است ........
تا دیدن دوباره شکوفه ها ....بدعای خویش بازمیگردم ......
دریاب خدایا ..... دریاب ........
.....فردا ساعت دوازده ظهر یک اجرای درسی دیگه داریم .. درباره اثرات ارایه جوایز و مشوق های کاری در شرکت های چند ملیتی ....... جالبه که باید یک اجرای پیشنهادی رو هم داشته باشم .....
می اندیشم فرا بعد باید برم سر کار و تا نیمه شب بخاطر حجم انباشته شده کار مهمون شرکت هستم ...
امشب هم که حالا حالا کار دارم ... روزی پرکار از الان شروع شده است ........ چیزی که خیلی باهاش حال میکنم !!!!!1
خدایا سلا م
فقط می خواستم بگم قرارمون نبود از اول سالی حال ام رو رفته باشی ها ......
قرار نبود باز تن ام رو بلرزونی ها ......
قرار نبود باز دلهره رو تو دل ام بندازی ها ... باز شب بیداری بکشم .....
اما شکرت ...شکرت که بخیر گذشته ....... معلومه هنوز هم هوای دل بارانی ما را داری خدایا ..
دوستت دارم زیاد ......




سلام ... سال نو مبارک .... یک جمله ساده که همه اون رو به زبون می ارند و شاید از فردا که عید بشه هزاران و هزار تاش رو بشنوم ...بشنوم ... بشنویم ..... اونچیزی که می مونه یاد آوری سال گذشته مون بوده ... اونچیزی که برامون توی اون سال اهمیت داشته ... اونچه بدست اوردیمش و اونچه شاید از دستش داده ایم .... مهم اینه که وقتی این سال داره تموم میشه ... وقتی سر سفره هفت سین نشسته ایم تا بشنویم اغاز سال 1388 خورشیدی .... بیندیشیم که سالی که گذشته رو به چه حالی سپری کردیم ..... به خودمون نمره چند بدهیم ....
امسال هم سر سفره هفت سین به سکوت طی کردن سال نو می اندیشم ..... راستی بنظر شما امسال چه خواهد شد ..... آروزی رفتن در دل خیلی ها افتاده .. گویی مالزی دیگه زمان اش داره به پایان میرسه ... سال تحویل ، بعد دعاهای همیشگی برای سلامتی همه کسانی که دوستشان داریم ..... برای شادی روح همه کسانی که می شناختیمشون و یا مقلب القلوب و الابصار رو خوندن ..... میشه یه کار تازه کرد .... یک دعای تازه .... یه چیزی که از دل برآمده باشه .... امسال سال تحویل میشه در گرمای کوالالامپوربه اندیشه بادی رفت که صورت ادمی را در بهاران نوازش می کنه .... امسال عید ممکنه هزاران سوال تازه برامان پیش بیاد که در سال نو بدان ها جامه عمل بپوشانیم ..... بهار آمده است .... دل تان بهاری و سراسر شادی .... به جریان و پاینده باد ......
30 اسفند 1387 ----- ثانیه هایی تا سال نو .... شاید .
آروز داشتن خوبی برای دیگران ... شادی شان را به هر آنچه بهترین شان خواهد بود .. آنچه شاید امروز نمی دانند اما سال دیگر براشان خوهد امد را اندیشیدن .. احساس خوبی بمن می دهد .... سال نو به ارامی ..به شادی .. به جدیت تما م می رسد و هر کدام از ما به پیشوازش برویم یا نرویم خواهد امد ... می داند بسیاری دوستش دارند و برای امدنش به ساعت و دقایق و حتی ثانیه ها چشم دوخته اند تا بی صبرانه در اغوششان در کشد و هدیه ای فراموش ناشدنی که سال نو ... و سیصد و شصت و پنچ روز تازه است را در پیش رویشان قرار دهد .... اگر چه سالی که گذشت برای همه ما پیام اور نویی ها بود .... اگر چه آنچا می ماند خاطره سال قبل بوده است .... اما همه ما به سال تازه شاید به راه رفتن و رفتن بنگریم .... شاید در این سال ظالم ها ظالم تر .. مظوم ها مظلوم تر .... خوب ها خوب تر و بدها بدتر گردند .. می اندیشم ما در این گردونه هر کدام انسانی مان در کجای قرار داریم .... سال نو به نویی خواهد بود اگر در آن به سویی که دوست داریم گام بردایم ..شاید توقف در آن هیچ سودی برامان نداشته باشد ... اری در سال نو روزهایی شاد و خوب و پرکار و بار را برایت آرزو دارم ... بانو .....
در هر گام به پیش رفتن و نه اندکی تردید که راه درست را به درستی طی نمودن شرط پیروزی هاست ... به انچه خواهی رسیدن که رسیدن به اهداف شروع راهی نو خواهد شد .... بهار می رسد و اگر چه در داغی اینجا خنکا را نداریم اما شاید با اندکی صبر توان بهاری را در د ل هامان بوجود اوریم ...
سالی پربار و پرکار داشته باشی .....
29 اسفندماه 1387 -
سلام ..... گویند سکوت آدمی سرشار از ناگفته هاست ..... از انچه ها که بر زبان نیامده است و انچه ها که برای بزبان امدنشان زمان زیادی نیاز بوده تا بوجود ایند .... دانسته و نادانسته و گاهی هم ناخواسته ادمی را احساساتی در بر می گیرند که هر انچه بیشتر مراقبشان باشیم بیشتر و بیشتر ما را در بر می گیرند ..... در هر زمان این احساسات ممکن است ادمی را به سویی بفرستند که نمی .....خواسته
در هر زمانی که غمگینی تو را دیده ام .... هزاران بار خواستم که تنها و تنها تکیه گاهی شوم برای به تکیه در امدنت تا باور داری در فراتر از مرزهای تن نیز می توان بود .... درهرزمانی که اشکبار چشمانت را یافتم تنها و تنها خواستم تا بدانی که می توانم پا ک کننده ای برای انان باشم .... تنها زمانی می تونی این حس را در یابی ... در زمانی که فراتر از مرزهای تن بتوانی ادمیان را باز بینیم .....
سال نو با تمام غمبار انگاشتن خویش تو آغاز می شود .. بی اونکه بخواهی در تمام اون شادی کنی یا بگریی آغاز میشه ... من با تمام اونجا ممکنه در هر جاباشه . و یا شاید نباتشه آغازش خواهم کرد ... نمی دانسته به پیشواز آن نخواهم رفت .... می دانم در هر گام به سوی بهار رازی بزرگ نهفته است .... درهررازی هم که بخواهیم زیاد جستجو کنیم ان زیبابی مرموز خود را از دست خواهد داد ... میدانستی که در شب هایی که خواب تو به زانوی غم بغل کردن هایت بدل می شد .... بر من نیز به بیداری و نه صد البته به غم که به دعا می گذشت تا باز فردا روز تو را بینم که ارامشی زیبا در خواب ات داشته ا ی..... جرات ان را نداشتم و نیافتن توان آن را که تو را سفت در دست خویش گیرم تا تمام خستگی هایت را بدر کنم و تنها بدانی که فراتر از مرزهای بدن و جسم ..... بودن را خواستم ارام تجربه کنم .... اما هر انزمان که دیدم انرژی های پس زننده را ... باز راه نیامده را به عقب پیمودم تا مبادا خاطره ای تلخ در تو زنده گردد ..... سال نو به سرعت می رسه ..... زیرا اونهایی که خواهان اومدنش هستند بیش از آنانی هستند که در اقلیت خویش علاقه ای بدان ندارند ..... سال نکویی را در پیش داشته باشی ..... کاش می شد شادی ات را باز ببینم ... خندانی ات را .. اعتماد بنفس بالایت را ...... شاید دعای امسال ام .. که نه حتما گوشه ای ز ان برای تویی خواهد بود که هدفی و شاید اهدافی را که می خواهی بدان ها برسی.... رسیدنی جدا ناشدنی اینبار ... که تصمیم و خواسته روشن خود ات بوده باشد .... به کسانی می اندیشم که ره امروز تو را دیروز رفته اند .... نمی دانم هنوز به آرزوی چندین پیش خود برقرار هستند یا نه ..... اما همینکه بدان ها دست یافتند براشان و برامان شادی یی رابهمراه اورده است ..... بانو سالی نو و براستی با چیزها و کارهای نو را در پیش روی داشته باشی ..... به هر انچه می خواهی و به صلاح توست برسی ..... اندکی دورتر از خوشبختی خود شاید روزی سایه ای را دیدی ..... یادی زسایه ها گاهی نکوست ... ان سایه من ام .....!!!! روز ات نو .. دل ات جوان و جسم ات سالم بادا ...... بانو ....
29 اسفندماه 1387
امشب آخرین پنجشنبه سال است .... امسال دوستی من رو به یاد شما اورده .... تنهایی هایش .... پیراهن سیاه سالیان سال به تن کرده اش ... مرا به یاد شما انداخت .... شمایی که در یک روز تف کرده تابستان .... خداحافظی گفته دنیای زندگی خود را عوض کردید ..... اشک باز امان ام برید ...... بعدا برایت مینویسم که دوستت دارم ......
تمام انرژی خود را در واپسین ساعات شب پنجشنبه جمع کردم تا برای تو بنویسم ...... امسال نیز در پنهانی گریستن های خود به نام تو و یاد تو هستم ... رب می داند که در نبود تو چه ها کردم و اندیشه هایم تا به کجاها به پیش رفته اند ... می داند که در درد موندن و بعد عبور در من رخ داده است .....
رخ دادن عبوری بزرگ به سوی پیشوازی های دل خود ... می اندیشم یا رب العالمین ..... یادم می اد روزی که فریاد برآوردن و گفتن که همه از تو راضی بودند ... که همه تور ا دوست داشتنند ... چقدر ادم برای نبودنت تو گریستند ... یادت می آد ووو بودی و... دیدی خرد شدن هایم و اما ما اما دوباره تو خود مرا خواندی تا بلند شوم .... تا بیدار شوم تا به درایم تا بدانم که تو تنها در جسم خاکی کنار ما نیستی ....
آنروز تمام مردم فریاد الله اکبر سر دادند انروز تمام مردم آن خیابان ... آن کوچه های تنگ پایین شهر تو را می شناختند
انروز تمام مردم تور ا دوست داشتند ... و من تازه این راز را آنروز فهمیدم ......
تمام کوچه ها عکس تو بر دیوار بود ... یاد تو ...به نیکی بود ... همه می گفتند خدایش بیامرزد ... نمی شناختمشان اما دانستم مرد بزرگی بوده ای ... دیر دانستم شاید کوچک بودم تا بدانم اما امروز که مردی برای خود شده ام ...می دانم تو مرا ووو عاشق بودی ... توما در آغوش گرم خویش می گرفتی ... نوازشمان می کردی .. دورادور عاشقمان بودی ... تو همه ما را دوست داشتی
ای نازنین ... ای جانان .. امشب و هر سال 1387 ... دور از بهشت تو جایی که برای آخرین با ر با تو وداع کردم هستم
می دانم بهشت هستی و... نامه ات را خود خدا بمن داد گفت پسرک او حالش خوب است او نکوست کنون نوبت توست برپاخیز ...پیرهن سیاه از تن بدر آور . و به میدان شو ... به کناره نشستن رسم امروز نیست ... مرد می خواهد این گذار و گداز ...
الهی در این شب زیبا دوراز خاک وطن به او بگو ... کنار مزار زیبایش شمع عاشقی هایم افروخته ام ... بدو بگوی ای زیبای جانانه ام تا ابد تا ببینمت در بهشت دوستت دارم ... بدو بگویی بعد رفتن اش شناختمش ووو اما شکر که دانستم مرد بزرگی بود ...
به او بگو من... بزرگ شده .. داره مرد میشه ... به عهدش وفا کرد ... چون شیر بود مراقب انانی که باید می بود ... دردوری فیزیکی از هم در دوری جسم هامان وو روح ام با اوست ... در این شب زیبا تنها نیست تناسخ من نیز انجاست وو هر دوشان دست در دست یکدیگر دست در دست یکدیگر مهمان تو هستند با رب .. مراقب عزیزان من باش.... مراقب آن دو زیبای من باش... در بهشت جاودانه ات ...
در کنار رودهای روان در شوری دل انگیز عید را فردا جشن می گیرید .. من نیز فردا را با شمع با سکوت با نوای رب در خانه خویش می آغازم .............. میخواهم امسال تا پایان آن عاشفانه به زیستن خویش ادامه دهم وووو میخواهم بدانی خدایا عاشق تو بودن شیرین ترین هاست
خدایا در این شب و هر شام که فردا اینروز فردای من است .. دل شیدایی ام را بگذار اینبار آرام نباشد ...
بگذار امشب با گریه آرام شوم تا در سال بعد سبکبار به پیش روم .. الهی امشب نوای قرآن صدای ساز ... دل اشوب من ... همه و همه را بگذار بمانند تا سحر که بیدار شوم خودرا سبک بیابم
رخساره خیس از اشک خویش را می شویم و می آیم تا بگویم :
سال نو پیشاپیش مبارک هر دو تان بادا ....... سال نو به شادی و پایندگی و موفقیت .. آمین .


در این شب که تمام دل من در پیش تو اسیر است ... می خواهم باز کنم دهان خسته خویش را و جمله های ناگفته خویش را به تو عرضه دارم ..... می اندیشم که در نبود کنار تو .. در نبود بودن با تو .. در نبودن خوانده شدن توسط تو .... چه بر سر دل عاشق من خواهد آمد ..... خواهد آمد بر سر دل من آنچه نتوانم به تو بگویم ... می خواهم در کنار تو آرام بودن هایم را بدست آرم ..... آشوب کنونی ام را می خواهم به تو و با تو تقدیم کنم .... می خواهم در پیش روی تو زانو بزنم و دستان تمنادار خویش را به سوی تو دراز کنم و بگویم از ته قلب فراتر از آنچه امروز دارم تو را دوست دارم ..... می خواهم در این شب زیبا عاشقانه تو را دوست داشته باشم .... امشب اشک من و شمع همچون یکدیگر خواهد بود .... با یکدیگر به یکدیگر .... تا دنیایی تازه را تجربه کنیم ..... می خواهم با تو بگویم که در این دنیا چیزهایی هست به ارزش تو ..... نمی رسند به معرفت تو ..... به نیاز ناگفته من امروز کسی نه نمی گوید اما هنوز جرات گفتن اش را نیافته ام ...... می دانی که امشب تمام شاپره ها مهمان من هستند .... می دانی که امشب به مهمانی خدا می خواهم بروم ... میدانی که امشب خدا با ماست .... می دانی که مردم این شهر هم فهمیده اند که عاشق هستم .... فهمیده اند هپروتی هستم ..... و عاشق تو یگانه ام ..... اینجا نیزدانشته اند که من همون پسر کوچولوی عاشق تو هستم ..... بنده ای خالص اما پرانرژی برای کشف نادانسته ها ..... نا خوانده ها.... می دانم که تو رب مرا می شناسی .....
در این شب ها مرا بیش از پیش دریاب ......
.
.
اینجا هم چهارشنبه سوری است .....
اما من عاشق دل ام و می خوام تا که امشب رو به مهمانی آسمون ها برم ....
میخوام تا سحر ساز بزنم و بعد بیاری سحر ام رو با خود و خدا خویش تقسیم کنم ....
خدایا امشب آتش درون من شعله ور است و امشب تا به خود خودت یا رب سخن ها دارم .....
الهی می خواهم تا به سحر به درون خویش برم ..... و در آن جا بمانم و یاد روزهای شادی بیفتم که می تونست کنار تو باشه و تمومی نداشته باشه ..... می خواستم در تو غرق شوم تا درآن انتها خود را بیابم .... الهی من و ما در کنار همه دوست داشتن ها مون .... همیشه خط ممتدی داشته ایم برای عاشقی .....
دوستت دارم
خدایا
.
.
شب زیبایی رو داشته باشم با عاشقی های خودم در خونه ...شمع روشن خواهم کرد و عاشقانه خواهم گریست ....

نفس بریده .......
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به
تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با
نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و
بغض و اه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو
روزگار من تیره و تاره حالا
یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر
قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
فرزاد فرزین:
به تو گفتم قبل رفتنت اگه
نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم
و پر می زنم تو اسمون بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با
نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و
بغض و اه و عکس پاره تو و من بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو
روزگار من تیره و تاره حالا
یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر
قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
محسن
چاووشی:
مگه بهت نگفته بودم بی تو
روزگار من تیره و تاره حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر
قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه
این نفس بریده
مگه
بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
فرزاد فرزین:
حالا یادگار من بعد سفر
کردن تو طناب داره
محسن چاووشی:
دیگه جون نداره دستام اخر
قصه رسیده عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
.....
( محسن چاوشی )
» آهنگ ساز : محسن چاوشی
» تنظیم : شهاب اکبری
» خواننده : محسن چاوشی
» آلبوم : متاسفم
» آهنگ : نفس بریده
حرفهای دل شیدایی - 7 مارس 2009
باز شیدایی شده ... چیکارش کنم ...میره بی اونکه بمن بگه کتاب های خلیل جبران خلیل رو می خونه ..... میره کتاب های شعر مریم حیدر زاده رو می خونه ... خوب میگم بابا جون تو که ازاون کو ها دوری .. باباجون تو که کوله ات رو گذاشتی تو ایران و خودت رو آوردی ... دیگه نباید گله کنی ... میترسم دوباره بزنه به اشک و اشک و نتونم مهارش کنم ... میگم بابا جون زندگی همینه دیگه ... خودت رو اذیت نکن اما .. اما نه .. دیگه اروم نمی شه ... دیگه اروم نمیشه ... چیکارش کنم خدایا ... آروم شدنی نیست و.... داشت کتاب های خلیل جبران خلیل رو می خوند ...... دوباره دیشب شیدایی شده بود .و.و. تا صبح باز بیدار بود ... نمی خواست بخوابه ... اشوبی درونش در جریان بود ... گفتن با خودت اینطوری نکن اما رضایت نداد ..... می گفت آروم شدنی نیستم و..... همین الان نمی تونه رو صندلی بشینه ... تازگی ها دیگه از برون به درون رفته ... خدایا ... چه رازی در بودن پسر کوچولو دور از کوه و دشت و صحرا و بهار و زمستان نهفته است ..... خدایا تو که بر هر دردی محرمی .... تو که امید امروز و فردای ما هستی ...... بگذار باز به راه بزنه ... هنوز راه تمام نشده و جایی که امروز هستم اون مقصد نهایی و اون جایی که باید باشم نیست ... الهی ادامه راه را از تو خواستارم .. از تو میخوام که راه درست و راهی که سریعتر به نهایت برسه را به من نشون بدی ... بنظرت تا الانش کافی نبوده هر اونچه که کشیده ام و هرچه که قرار بوده که در امروز بندگی دنیال خود بدام برسم رو ///// الهی مگه میشه اینهمه را هرو برم و هنوز نوبت مرجله بعد اش نرسیده باشه ...اینبار دیگه داره دل ام هم باز میره و میره .. نیاز امروز من تنها به حرف زدن با خود توست خدایا .... میخوام برم یه جای آروم .. دور از آدم بزرگا و بیندیشم ..... کودکانه به خودم ورابطه ام با تو ... به وچودی خودم ..به تناسخ ام و به تو و من ...... خدایا اون بودن ها . اون اومدن ها اون گشتن ها و غرق شدن ها .. تماما برای تو و وجود تو بوده است ...... خدایا ای گرداننده دل ها ..... من و ما را دریاب ..... دل شیدایی های من را دریاب ..... آرام ام کن همانگونه که در تمام شیدایی هام .... اروم ام کردی ..... پاسخ سوالات ام را بده تا بدانم همچون همیشه پاسخی برای بیشمار سوالات ام دارم ... بدانم که انچه برذهن من جاری ست .. تو خواسته ای ..... یارب تو خواسته ای که من این سوالات را مطرح کنم تا خود تو پاسخ من را بدهی ..... الهی سوالی ساده دارم ..... سلام ...... همین !!! ..... تو دانی در هر سلام ام بیشمار حرف را نیز در پی ان دارم ..... الهی داشتم می اندیشیدم که آیا تا کی می توانم در برابر آنچه دل ام میخواهد ساکت بمانم .. بمانم و بدانم که کلام من را در پرتو یاری تو نور ورنگ یافته است ...... الهی سکوت من نیز سرشار از ناگفته هاست .... ناگفته های بسیار در دیاری که تنها گفتن و گفتن ... رفتن و رفتن ما را شایسته می نماید ..... در دیار ............. درسبزی داغ استوا ....... در خود می دانم که داغی یی از عشق تو در جریان است ... الهی در اتاق خالی یی که می نشینم بیشمار چیزهای نادیده را می بینم ... ایا این نشانی ست مرا ؟ ایا لحظه دیدار نزدیک می گردد ..... ایا می شود نخراشیده صورت گفت دوستت دارم .... میشه دل و دست ام نلزره و بگم امده ام تا دوباره حدیث عشق فراتر از مرزهای جسم را با تو تجربه کنم ..... میشه بگم ... گل ام ..... عزیزم امروز من در جایگاه ویژه ای نشسته ام تا تمام انرژی خود را در حمایت از تو به روی صحنه بریزم تا اجرایی ناب رو همچون همیشه داشته باشی .... میخوام فردا رو بپرواز در بیام ..... پروازی آرام به سوی جایی که شاید قرار نبود جسم خاکی اونجا باشه و تنها قرار بود روح بدانجا بدرآید ...... الهی من و ما را دریاب ..... پروازی شاد را برایم رقم بزن .... دوستت دارم خدایا ... بسیار و در همه جا ...... تا هیشه آرام کنار تو ... حالق یگانه .....
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد،
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
داشتم فکر می کردم که چرا
گاهی ما آدما قدر چیزی رو که الان کنارش هستیم رو نمی دونیم .... اولین چیزی که تو ذهن ام
اومد این بود که بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تاناگه زیکدیگر نمانیم
.....
یاد روزهایی که برای
تعطیلی آخر هفته رسید ن و کوه و دشت رفتن روی دیوار اتاق ام خط می کشیدم بخیر .... یادش بخیر که الان زمان زیادی دارم .. شوق
دارم اما کوه ها بسی دورتر از
اونی هستند که بشه بهشون رسید ... شاید این دوری فیزیکی باشه اما هست .... مثل اینکه ادم وقتی
نمیره کوه یه مدتی یادش میره که کم کم نبودنش در کنار آدم روحیه آدم رو خسته می
کنه .....
من که از وقتی کوه رفتن ام رو
شروع کردم .... یواش یواش به سمت تنهایی
رفتم کشیده شدم .. اونقدر
منتظر این و اون شدم و نیومدند و برنامه ام رو بهم ریختند که آخرش گفتم تنها با دل خویش برم ....
کوه رفتن وقتی برای ما بصورت عادت
در می آد کم کم مثل زندگی شهری توی اون
هم دچار روز مرگی میشیم ... اون لذت رو کم کم از دست می ده .. دیگه شیدا نمیشه ادم وقتی بکوه میره و
دیگه حقیقت رو نمیبینه .
روزهایی میرسه که ادم از
روی عشق .. همون عشق قدیمی اش به راه کوه می زنه .. اونروزهاست که سخاوت تمام و کمال کوه رو میشه
دید .. میشه دید که چطوری اغوش باز می کنه و ما را به سوی خودش با دلفریبی تمام
دعوت می کنه ....
همیشه زیباترین خاطرات و
تصاویر کوهستان توسط کسانی برداشته شده که عشق شون رو با خودشون
برده بودند در کوه ....
راز بزرگ از دست دادن
لحظات شیرین .. اینه که یادمون میره عشق مون رو هم با خودمون
بکوه ببریم ......
تنها با جسم خاکی .. از روی
عادت شاید .. یا اصرار برای تجربه ای تو کردن یا تجدید خاطره ای تازه .....
این است راه ما ....
راه رفته .. برنگشته و یا کمرنگ شده مان .....
هورا .. فیلم BARAKA
رو دانلود کردم ......... معرکه است
.....
موسیقی اش خونه ام ور لرزه درآورده بود
........ سماع در میان تن ها ... با
تنهایان ......
در هر صحنه ای ... نو دیدن رو دیدن ...
حرفی تازه برای گفتن و یا تنها سکوت
کردن و شنیدن آنچه تاکنون شنیده نشده
بوده ....
با سایه ها از تو می گفتم .....

و با تو روشن می شد وجودم ......

در سبزه ها دست پرورده خود را پنهان می کردم .....

و در تابلو ها ساعت ها می خواستم خیره گردم ....

و به شیطنت های پسرانه نظاره کنم .....

تا کس نداند عاشق بودن در مهرماه و مردن به فروردین ... من را نشانی بوده است .....
http://sonycybershot.persianblog.ir/post/18/

بالاخره با اینکه می خواستم حالا حالا ها نیاد اومد ...... انگار
طرفدارهای اومدنش بیشتر از من و مایی بود که ولنتاین بوی زیبایی
نداشت و کهنه بودن خاطرات دیروز مان را بهمراه داشت .....
می خواستم امروز رو نگهش دارم و بعد یکشنبه بیاد 15 فوریه .....
اما نشد ..... باید پذیرفت که عشق حاکم دنیاست ...... عاشق باش
دوباره پسر تا همراه انانی که به ره عشق شده اند تو نیز جاری
گردی ... جاری شدن برای زنده شدن ..... برای بودن ... و
دوباره دوست داشتن همان یار قدیمی ... بیش از پیش تا اخر آخرش
........
Valentine's Day or Saint Valentine's Day is an occasion celebrated on February 14 by many people throughout the world. In the West, it is the traditional day on which lovers express their love for each other by sending Valentine's cards, presenting flowers, or offering confectionery. The holiday is named after two among the numerous Early Christian martyrs namedValentine. The day became associated with romantic love in the circle of Geoffrey Chaucer in the High Middle Ages, when the tradition of courtly love flourished.
http://www.4shared.com/file/87448904/e4a194e1/Aref_-_01_Bogzar_Ze_Man_Ey_Ashena.html
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگرگذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت رانمیگیرد
.
دوستت دارم بانوی گل ام ......
.
.
چه اشکال داره آدم سکوتش سرشار از ناگفته ها نباشه .......
از ترس گفتن دوستت دارم باشه .
.
بگویم دوستت دارم و بعد انقدر بدوم تا دور از تو گریه آرامم کند
.
.
یا بمانم خیره در چشمانت و تنها شعری نو را بسرایم ......
دل بری های تو .... نمایان گر عشقی بود که در دل من نشسته بود .....
فراموش ناشدنی هستند و هرروز هم نو تر می شوند .....
همنورد همیشه یار و دل دارم دوستت دارم تا مرگ ... و بعد از ان ......
دوباره دل هوای دوستی را کرده که هنوز در من جاری است .... ای دوست مرا در کنار حویش پذیرا باش ...
حرفهای دل شیدایی .......................
در دین آنان آمده است که نظافت و پاکیزگی نشانی از ایمان است ..... ایمان به چی ؟ کدام ایمان که در تکاپوی دیدار یم زیباروی از کف میرود و حتی کنترل خواسته ایمان پذیرای خود را نیز ندارند.... دانستم باز آنچه وعده داده شده بوده بسی متفاوت از اینی است که کنون برامان رقم خورده .....
الهی در اوج چه ایمان باشد و چه نباشد .... آدم بودنم رابه من بازگردان ..... بی دین و دست و پا بندی ..... برای ره پرواز را در پیش گرفتن .......
آمین




حرفهای دل شیدایی 11 ژانویه 2009 2 بهمن 1387
توانایی رشد کردن .......
آدمی را نیاز به رشد کردن در سر است . آدمی را نیاز بزرگ شدن ، بلند شدن ، دیدن بالاتر ها در سر است .
آدمی را در هر برهه ای از زمان نیاز به بودن است ... گاهی هم نشان دادن که هستم .... آدمی را نیازی است ناشناخته و ناگفته .....
آدمی را بالابودن در سر است ..... آدمی را ناشناخته هایی است که می خواهد بزرگ شود و شاید گاهی نداند چرا ، اما می خواهد.....
..... اگر من را نیز نیاز به رشد کردن در سر است شاید نشانی از آدم بودنم هم هست !!!
.... اگر من را نیز نیاز بزرگ شدن ، بلند شدن ، دیدن بالاتر ها در سر است .... شاید من نیز آدم باشم .......
اگر من را نیز در هر برهه ای از زمان نیاز به بودن است ، و نشان دادن که هستم ... شاید آدم گشته ام .... اگر مرا نیز نیاز دانستن نادانسته هاست و کنجکاوی های کودکانه ام شاید نشان آدمیت من است !!!
دیروز پرنده ای تنها را دیدن همچون موج سواری بر باد .... می چرخید و آواز می خواند ...... خود را پرنده دیدم در حال پرواز ......در چرخش روزگار گاهی سبک می شدم .... و گاهی آگاه تر ..... الهی من را بال پروازی بود تا که بپرواز در آیم ...... می دانستم که هرگام بایستی به پیش باشد و نه به پس ......می دانستم بایستی به بالا باشد و نه به فرود ...... به خداباشد وخود ......
درجنگل زندگی که انبوه آدمیان به هرزه علفهایی در پایشان خزیده می زی یند .....هنوز نهالی خواهم باشم ..... اگرچه نور به سختی می رسد اما دیدن جوان ساقه های زخم خورده ام ... آماده ام میکند برای بزرگ شدن ، رشد کردن و سایه شدن برای جوان تر ها .......... آیا می توانم نهالی سرحال بمانم؟ ریشه هایم جوان مانده و در سطح ..... تا آب لطیف بنوشد ....
در باغ زندگی خود ... گل های تازه را می بینم ..... سلام می کنمشان و پیشنهاد دوستی می دهم .... نه برای خود .... برای خودشان تا در صورت تنهای من غم دوری از دلداده را ببینند و بدانند
" زندگی رسم خوشایندی ست ........... به ترنم بهار ، داغی تابستان ، به خزان پاییز و سردی زمستان "
............... الهی باغ زندگی مان می خواهد سبز بماند اما .... خزان بالاست امید پایین دست را ..... به ناامیدی مبدل کرده است ....... دین فروشان به باغ سبز ما هجوم آورده اند و درختان بلند را قطع و مسموم کرده اند .... می خواهند تاریکی ابرها را برآنها نیز که خشکیده شده اند تحمیل کنند..... دیدمشان تبر بر دوش می آمدند .... و می خواستند ما را با خود ببرند ....می خواستند تنها بروند به سوی اهداف سیاه خود .... سیاهی خودشان از ذات ناپاک شان منشا گرفته بود ......
الهی ما را دریاب در خزان دل ها ..... جوان مان گردان .....
آمین
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
... اندیشه هایم باز پرگشوده اند...... دیوار ها دوباره فرو ریخته اند ودل می اندیشید ..... آیا من نیز رها می کنم و به غزه میروم؟ آیا من نیز چراغی را که به خانه رواست به مسجد می کشم ......آیا من نیز قیام حسین (ع) را شهادت و جانبازی می نامم؟ آیا من نیز می روم ..... کورمیگردم .....چشم خود را بر خیانت دین فروشان می بند م...... یادم میروم رسول ام گفت ... نادان ام اگر از روزگار خویش بی اطلاعم ...... آیا من نیز خیابان خواب ها را رها میکنم تا به ثمره عیاشی های و دنیا خواهی های نصرا.. ها بروم .......آیا من نیز دینفروشان دیار خود را رها میکنم و به غزه می روم؟ اگرحسین بود امروز چه میکرد؟ اگر علی بود امروز چه می کرد؟ حال که من هستم ...مولا ... چه کنم ؟ ..... آسمان می بارد ...نه باران ... اشک ... نه برای کودک غزه ..... برای احمق بودن من .....!!! که باغ قلهک را عامل جنگ غزه می دانم ... ونمیدانم دیروز مرد دوم ملت ام در سیستان به پیشواز یهودیی یی رفته بود !!!!!
کودک زیبای ایرانی هم خون من ... آیا تو می اندیشی من تورا به آن کودک غزه میدهم ؟!

ای زن زیبای ایرانی آیا می اندیشی من تورا به فریب حزب ا.. می دهم ؟

نه نه نه نه نه نه نه
من آن کاری را می کنم که دل ام گفت بکن.......
با تو می مانم ای کودک خیابان خواب ایرانی ام ........با تو می مانم ای زن ستمدیده ایرانی ام ...... با تو می مانم ای مرد فریب خورده در سهمگین طوفان بهمن ۵۷ ..........با تو می مانم ... چون ایرانی ام ... چون ایرانی ام و نام ایران ام را در پاکی دوری از دین فروشان همه جا نجوا میکنم...
ای ایران دوستت دارم ..... پاک باشی از دامن فریبندگان ومزدوران و دین فروشان ...
آمین

روز آخرامسال هم رسید ...سریع با خبرهای خوش و هم غریب و شاید نیز اندکی تلخ ...
سال را چشم انتظار تو بودم .... تا بیایی ... هنوز می مانم تا بخواهی یکبار دیگر بودن مان را .....

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنمبگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
حقیره لایق تو نیست
.
.
.
در دیری ست که پای تو بر آ ن نهاده شده است..... قلب ام جای پای تورا .... بوی دامن ات را هرگز فراموش نکرده ..... تا بازگردی بیدار می مانم .........
حرفهای دل شيدايی عيد قربان 2008 کولا لامپور دوشنبه 8 دسامبر 2008
انديشه هاي من را توازنی نيامده که آغازم کند.
در دياری ديگر خود را مي بينم هر شام که بر بالين تنهايی خود ميخوابم فردا باز همانجاي ديشب جسم خود را مي بينم ... باران مي بارد و ما تا سلامی دوباره با هم خدا بهمراه رو گفته ايم...
خاطرات چتر سياه دو نفری من و تو در نياز باران براي باريدن و آرام شدن پيش چشمانم رقص بی پایانی را آغاز کرده...
کجايی باران زيبا که خاطرات ديروز من را بشوری و فردا را ديرتر از تصور پرنده های دور برايم آوری...
درياچه دور تمام قطرات باران را با سخاوت تمام پذيرا شده است... به کمال پذيرا بودن نشانی از به تکامل رسيدن تمام موجودات و هم تشنگی من براي وسعت رسيدن است...
خالق زيبايی تو باد را بارانی همدوش نهاديش تا بر صورت من که لمس نوازشی کودکانه آتشفشان احساستش خواهد شد، بوسه يی معرکه گذارد...
ميخواهم بالهاي خودم را باز کنم... ضعف اونها تا جرأت پريدن من خاطرات کودکی وجودم بوده....
دلم طاقت نميآره ... داره مي پره بيرون ... چتری ناشناس بر ميدارم و به راهی ميزنم که صداي باران تنها راهنماي من است... ميدانم دل داره به من ناشناسی حس پرواز رو منتقل ميکنه... ميدونم که سخته اين همه اشوب رو تا شب ببرم تا بداند که هنوز جايی امن و دلخسته برايش دارم...
باران تمام شد، شايدم رفت تا دل نازک ديگه ای رو به پرده اشک بيازمايد و بنازاند... . با آنکه ابر ها رفته بودند اما باز ميآمدند تا بدانم باران من را پایانی نيست... ميخواستم به خدا بنويسم ديدم خود قلم و خود کاغذ من است! ...
امروز دل اينجا نيست ... به بال کبوتران خود را بسته است و پريده... ای وای ... ميدونم کجاست اما نکنه تو برام دوباره نفرستيش... تازه شده انديشه های خاکی بودنم ... دل هواي جايی دارد که بوده... کاش مردم دلم ميدانست جايی که هست خود بودن عاشقانه او را تمنا ميکند... آرام ترين لحظه دلم را کودکی خواهد ديد که بطن مجالی را در من يافته...
بگذار با تو صادق باشم ... نه بگذار خودم باشم... ديشب در جايی بودم که سکوت بود و سکون... آره سکوت جالبی رو ميديدم... دلم ميخواست به چشمانم اعتماد کنه و کرد ... بوي بهار در تندی تخميری دوری از تو به پاييز بدل شده بود و ...
ميدونی چی شده ؟ باز باران گرفته و دلم ميخواد گريه تمام ناشدنی يی را سر دهد... چه کار کنم خدا آفريده من...به جاده ميزنم... موسيقی ،عکس برداری، آواز ... شراب کهنه دل عاشق... آيا آرام ميشم...
ميخواهم هر واژه را فرياد کنم.. امشب کجا برم که فريادهام ديوانه نکنندم... خدایا نفسهام به شماره افتادند و با قلبم مسابقه تپش گذشته اند... خدا يا دونسته دورانی رو در گذراندنم که آخرش آغازه دوباره شد.... الهه من خدايا ، خلسه من را در برسان... خدايا عيد قربان فرداست و امروز...
چه دارم بيارم که نشان بدم به دوست داشته شدن از سوي تو تشنه هستم... آيا حج من در سرزمين اعراب آغاز ميشه يا هر جا عاشق بشم تو حج و من حاجی هستم ..... به نام تو ... عاشق ات هستم ....
دوست دارم تو رو لوس ات کنم
یواشکی بوس ات کنم
چاقو بیارم قاچ ات کنم
با این لبام ماچ ات کنم !!!!!

روز پنجشنبه 27
نوامبر برای آنچه درون من فریاد می زند .... به دیداری ره یافتم ... با من عکسها ... سخن ها را داشتند ... و تنها
ارام آرام ام میکرد ...... اندیشه به فرهنگ ..... ریشه ... بودن ... ملیت ...
افتخار .... و تنها و تنها ... بودن برای بودن .....
.
.
.
.
داشتم فکر می کردم
اینها هر تکه پاره ای که پیدا کنند و فکر کنند عتیقه است را بر میدارند اهدا می
کنند به موزه ملی شون ....
اما من چی؟!!! ممکنه هر کدوم ما تو خونه هامون هزاران عتیقه
داشته باشیم ..... اماترجیح میدیم تو دکور خونه مون نگهشون داریم ..... و تنها سالی یکبار دم عید غبار روبی کنیمشون .... یا تنها پارچه ای سفید رویش بکشیم که خاک نشینه
!!!1 اما این مالایی ها ......
آیا میشه تو یک
روزی از سال از مردم خواست تا اشیاء عتیقه شون رو بیارند به موزه ها اهدا کنند ...
و به نام همون فرد و با تشکر ازش در موزه در معرض دید عموم قرار بگیره و نگهداری
بشه ...... !!!!
نمی دونم شاید بخاطر
بی اعتمادی یی ست که وجود داره ...... کی
می اد به حکومتی اعتماد کنه که اشیاء عتیقه شون رو میفروشه و کسب درآمد می کنه
........ اعتماد شاید بین من و انان
تفاوتی ست که عتیقه هایم را در جایی امن تنها نگهدارم و بعد به نسل بعدی و بعدی
....... به همین منوال منتقل کنم .....
آنچه به خود من از پسین ها رسیده است ...
کاش شجاعت می یافتم تا اندکی از آنان را به دیگران اهدا کنم ...... توانایی سخاوت مند بودن و یا حتی تظاهر به آن !!!!!!
عکسها در اینجا
http://sonycybershot.persianblog.ir/post/9
تاریخ مصرف یک دوست
سلام ، دوست دارم الان از تاریخ مصرف دار بودن دوستی ها بنویسم..... داستان دل شیدایی من .. تفکراتی است که در اوقات شیرین ماه رمضان .. درول اون خلوت های دلخواسته...به اندیشیدن وبهار گشتن ...در من بوجود آمده ..... دانی خدایا .... برای دوستی ها در این دنیای سراسرسر فساد تاریخ مصرف می گذارند ... تا که سودی بدیشان در رسد .... به تو خندند ...به تو سلام کنند و زنگ بزنند ...ایمیل .. نامه نویسند .... اس ام اس ....و برایت وقت گذارند ... تا که کار خویش به انجام رسانند و نقصان خود با تو به کمال رسانند اگرچه کوتاه باشد ...... و باز در پس آن نقصان آورند....این کاری ست که رب با توهم کنند ... چون به درد و بیماری افتند یاد تو کنند ...خرج دهند ...التماس ..شب بیداری .....نمازهای هزار رکعتی .... ریا ریا ریا ..... و چون مراد خود گیرند یادی از تو نکنند و خود را حق پندارند .... الهی این مردمان را که بینم.... تازه دیدم ...بعد آنکه چشم سر بستم و چشم دل گشودم ...به خود گویم..آیا من را نیزتوان بهره جویی از انسانی را هست ؟ آیا رب توانم برای منفعت خویش هر آن نقشی بازی کنم تا سود برم و دیگران اندیشندم دوست ایشانم ..... الهی اگر اینان را حرامزاده نامم آیا به حرام زادگان پیشین توهینی کرده ام ؟ خدایا اینان را کجا و من رااز کجا ...... آیا می توانم خدایا ... نه نمی خواهم که حتی توانم .... اگرخواهم سودجویی دیگر انسان نیستم ... پست تر از هر پستی خواهم شد ای خدایا ..... خدایا من و مارا دریاب .....
می اندیشم که هر لحظه دیداری با کسی خود را باید آرایشی متفاوت کنم و پوستینی تازه برتن ...و نقشی نو ایفا کنم ........ که اگرگنم پس ماموریت اصلی بودن و کنار ایشان هم زندگی کردن من را چه شد ....... الهی آیا اینست آن چیزی که دنبال آن هستم ..... نه ..... این نبوده و نیست ... خدایا به آدرس بظاهر دوستان در ایمیل ها که مینگشتم ... به نامه هاشان که تماما خواسته و خواسته بود... و بهره جویی ... داغ کرده بودم ... اشک هم به دیری فهمیدن این موضوع مرا سبک نمی کرد ... خواب بودم سالیان شیدایی در کوه و گذر از خودبرای رسیدن به خدا ...... تاریخ مصرف من برای بسیاری شان گذشته اکنون ...که خبری از من نمی گیرند و ایمیل هام بی پاسخ مانده اند.... و اس ام اس هام ...خاموش ..... آری خدایا به دفتر خاطرات خویش که بر میگردم باز وباز دروغ هاشا ن که نه تزویر شان را بینم ..... الهی ...حرامزادگان را چرایی بودنشان در کنار و جانب چیست .... های حرامیان ....در زندگی هاتان سیاهی باد ... که نیرنگ نفهمیده ودروغ و خیانت امروز و هرروزتان ...در باتلاقی فرو رفتن است که براستی همه تان را لایق است ...... خدایا اینان برای همسران خود تا کی تاریخ مصرف گذاشته اند ..دیدمشان که در پیری و ناتوانی رهایشان می کنند ... همی همسرانی نیز شاید دارند که برایشان تاریخ مصرف گذاشته اند ... خود کرده را تدبیر نیست ..... الهی .... سوالات ذهنم پایانی ندارد ... نیافتم در غربت دل خویش کسی که مرا فهمد ... حرفم را فهمد ...درد فریاد زده نشده من... نه نمی گویم متفاوت .. اماخود داده توست ..... به جهان خواهم از دیدی نگرم که اینهمه خیانت به یکباره مرا آزار ندهند ..... الهی در هر دوستی تاریخ مصرف نهاده اند .... الهی دوستی من و تو را پایانش بدست توست ... کوه هانیز مرا بدون تاریخ مصرف دوست داشتند .. هنوز هم دارند ... الهی ... اینروزهاکه هنوز هم روزهایی سخت سخت و شب های اشک و بیداری در پیش دارم ...دلم به دنبال دوست صادق و تعریف آن است ... که نایاب است ..... ناباب دوستان و دغلبازان وحرامزدگان فراوان چون احشام ...... خدایا آن اندرون دوباره مرا به درون می خواند ... تنها در میان تن ها باز شدن ... راهی ساده برای یافتن فرصت تفکر دوباره است ..... چرا خدایا این گونه مردمان با هم دوستند... چه احمقانه با یکدیگر چون انگل به سازش ر سیده اند ..... همدیگر را در آ ب نمک می گذارند .. خود را در آب نمک می گذارند تا بوی گندشان همه جا را بر ندارد ...و در روز نیاز باز با هم سلام .. ایمیل .. اس ام اس و باز همان داستان ... چه حرام به دنیا آمدگانی ...... کودکانی از دامان حرام برآمده که باز حرام از اینان خواهد رفتن به جامعه ..... خدایا پایان آن را هست آیا ؟ مرا چه باید کردن که نه خواهم دروغ ..نه خواهم سود جویی ...نه خواهم خودفروشی . تن فروشی ..... و یا مانند آنان فاحشگان سال نو بودن ..... آیا خلوت ... انزوا ...سکوت ...تهاجم ...نابودی شان ... یا خود... کدام وکدام راه همیشگی برای اصلاح نسلی است حرام زاده که حرامزادگان را وعده آمدن به دنیا دیر یا زود هم داده اند ...... به خلوت خود می روم....با بی نهایت سوال بی جواب ...با چشم دل به راه خود ادامه می دهم .... خدایا ..... نزدیکی خودت ....دیدارمان ...سبکی .... مثل شازده کوچولو...سبک ..آرام... خودم و خودت..... .آمین
پنجشنبه 11 مهر 1387 ....................... 2 اکتبر 2008
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز ۱۴ سپتامبر دقیقا یکسال از اومدن تو میگذره .... و بیش از پیش دوستت دارم ....
در دامن تو رشد یافتم ... و توانایی روی پا ایستادن و راه رفتن را یافتم ...... به من دادی هر آنچه امروز انتظار امدن دوباره ات را کشیدن دارم را .....
توان گفتن دوستت دارم ... عاشقتم را باز بر لبان ام جاری ساختن را دادی تا بگویم
تا همیشه ابد عاشقت بوده و دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند.
Love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد.
Love is like a flower which blossoms whit trust
عشق يعني ترس از دست دادن تو.
Love is afraid of losing you
پاسخ ، عشق است سوال هر چه که باشد.
No matter what the question is love is the answer
وقتي هيچ چيزجزعشق نداشته باشيدآن وقت خواهيدفهميدکه عشق براي همه چيزکافيست.
When you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند.
Love is the one thing that still stands when all else has fallen
عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون آن خواهيم مرد.
Love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد.
Love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all time
صحبتی بود ...سوالاتی در دل شیدایی ام ..... پاسخ شان را خود او رسانید ...شاید تنها نظری باشد در توان من ما او ...اما بازگویی آن را رسالتی والاتر حس فراکنده بود .....
... خدایا چرا ادمیان تنها به فکر شکم و .... شکم هستند ؟هدفی دیگر نبود خلقت من و ما را .... اشرف مخلوقات مان را چه شد؟
.
.
ادمی را لذت انی داشتن در سر است ... هر چه بهتر باشه بیشترو حریص تر می خواهی ....
... عزیزی می گفت : نیاز آدما به سطح آگاهی شون بستگی داره ... آدما سطح اگاهی بالاتر ..نیازهای بالاتری دارند ....
میگفت نحوه اگاهی ادما با خداوند معیار سطح اگاهی شون است.....
.
.
.ذهن پرسید : چرا آدما فقط وقتی با یکی کارداریم از لغات جانم عزیزم ...استفاده می کنیم ویا به سراغش می رویم یا بهش توجه ویژه می کنیم .....؟
.
.
برخی وابسته با رفتارهای اجتماعی می دانندش ...تربیت واخواسته از کودکی هر شخص ...یا تقلید کورکورانه و غلط از دیگران ....گاهی اون شخص می اندیشد که من خرم .... چون فهم ندارم ... اما گاهی اگاهانه شخص به جانم ها لبیک میگه که شاید باعمل صالح اون شخص را هدایت کند ... ...
میگفت : اونها که اینجوری به تو نزدیک می شوند بنده خدا هستند .... از من درخواست کمک کرده وروح جهان مرا وادار به حرکت و پذیرفتن دست جویای کمک او میکند ..... اگر اون شخص انرژی منفی میده من بیام بهش انرژی مثبت بدم که در اول حس اون رو خنثی کنم و بعد با بیشتر انرژی مثبت دادن عملا این حس کمک و نوع دوستی روبه اونهم منتقل کنم ....
.
.
در اون لحظات می اندیشیدم به هزینه فرصت از دست رفته. . زمانی که می تونست به کارهای خوب برسه ..... تا کمک به آدمی گمراه .... شایدم زیرا رسالت کمک به در راه ماندگان را نیز توانیم داشته باشیم ....
.
.
.
عزیزی میگفت : روابط دو جور است بطور کلی ... یا بده بستانی است .... کارمیک ... حتی بین زن و شوهر هم هست ...بنوعی باج دهی است .... و یا روابط همیشگی است ... صمیمی و خالص است .... بدون ریا .... تحسین باعث شخصیت میشه ....
.
.
.
سوال دیگری که ذهن ام رو درمی نوردید درباره اینترنت ... چت و دوست یابی بود ... اینکه چقدر از این ها به نتایجی قابل بیان و دارای ارزش منتهی میشه ؟
من پیش خودم میگفتم کسی که می اد تو اینترنت و درخواست چت میذاره ... شاید در یک مراجعه برای بیش از پنجاه نفر هم بتونه بگه "دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم" چون هزینه ای ارزان داره تنها گفتن ورفتن نشستن تا دیدن نتایج .....
بعد شاید 5 نفر از این ادما پاسخ مثبت بدهند .... و ( یاد فیلم سکس و فلسفه – محسن مخملباف افتادم که نتونسته بود اون یکی رو از بین 4 نفری که در چهار فصل مختلف سال باهاشون آشنا شده بود پیدا کنه ..... یا داستان شازده کوچولو افتادم .... آدم بزرگا چند هزار تا گل رو بر میدارند تو یک گلستان میکارند و آخرش هم اون یکی روکه میخوان بینشون پیدا نمی کنند .... این آدم بزرگا راستی راستی که خیی عجیبند ...) جالبه که میره هر پنج تا رو هم می بینه اما باز در خلال همین مدت برای صدها نفر دیگه ممکنه پیغام "دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم" را بگذاره !!!!!!!
میگفت: دنیایی عجیبه .... میشه راحت توش دروغ گفت ..... هر جور آدمی به دنیای اون وارد میشه .....شرط ورودی نداره .....
.
.
عزیزی میگفت: در چت می تونی اونچه در دنیای حقیقی نداری رو داشته باشی .... ... اونچه دلت میخواسته داشته باشی ....اونچه می خواستی باشی رو اینجا بهت می دهند....میخواستی دکتر بشی نشدی ..خودت رو دکتر معرفی کنی .... پولدار ...روشنفکر ...
... عزیز میگفت : اگر در حد مجازی بمونه دوام داره .... اما وقتی وارد دنیای واقعی که میشه خراب میشه ....
... آدمایی که از دنیای مجازی می آیند هرگز موفق نمی شوند همسر پیدا کنند .... چون 2 تا آدم در دنیای مجازی با اون حرفها ... نقاب بر صورت ...آنچه میخواسته اند باشند عاشق هم شده اند .....گویی کور می شوند ... و شاید بودنشان در ازدواج یکی دوسالی بیشتر دوام نداره .... چون دو آدم متفاوت حالا در دنیای واقعی و نه مجازی چت کنار هم هستند .....
می اندیشیدم به دوستی های چند تایی ...موقتی ..... فریب ها .... گناهان کبیر .... اشتباهات غیر قابل بازگشت.....
توهم ... انحراف ...اعتیاد... فرار ... فنا ...... تمام .
چه بهتر بود شاید که از دنیای مجازی به جهان واقعی نمی آمدند ..... و یا در همون دنیای مجازی با چهره اصلی خود وارد می شدند ....
روزگار غریبی است .....
...
من نا لایق به تو دل بستم
سکوت خویش را بهانه ای بر تفکر نمودم ....
تفکر باز شد خوراک شب و روز من ....
اندیشه به او ....
خدایا دوباره صدای پای بهار می آید ...
THE TIME CHANGED ....
THE LOVE ...
THE LIKE ....
THE LIFE ...
خدایا تمام تغییرات
طوفانی دیگر را در من بوجود اورده
.
.
.ساحل ارام عشق من اکنون کجاست ...
ارام ام میکنه صداش ..
نفس کشیدن هاش ....
با ضربان قلبش بالا مبرفتم ....
پایین
.
.
الهی ملکه قلب من است ..
دوستش دارم تا همیشه .....
.
.
تناقضی آشکار در پیش است ....
بین بودن ... خواستن و نخواستن ...
می گذرم از تاریخ پشت سر گذاشته شده مان ....
نمی دان م ایا تاریخی بوده یا نه ....
خاطرات شیرین یکی یکی در من مرور میشه و سعی دارم
چیزی از سیاهی ها به یاد نیارم ....
الهی ما مقربان ات را دریاب ....
خدایا آیا جمال تو دوباره بر ما خواهدبود...
غبار سیاهی همه جا را در بر گرفته است ...
خدایا سیاهی ها را از ما بدور نگهدار ...
الهی ... در گذر از دیروز به امروز اتفاقات زیادی افتاده است ...
برخی پیش بینی شده بودند و برخی نه ...
آنان که مستقیم تاراج بردند شانس هامان را نمیدانم چگونه با تو مطرح سازم ....
تاراج اعراب .... تاراج نادینان
دینداران بی دین
نادانان دینی ....
الهی چه شد ؟
بردند ... کسی چیزی نیاورد تنها و تنها بردند ....
آنقدر که حتی به جزیی ترین ها هم رحم نکردند ...
خون آشامان مسلمان نما ...
چرا آمد ... کاش آنروز را نمی آفریدی .....
بیدینی به دیار ما آمد ....
خفتگی این جوانان را چکونه بیداریشان دهی ؟...
چون جوانه ای سر خواهد بر آوردن ..اعدام ... مرگ ... تمام ....
آیا این رسم ما بود ....
نوشته شده سرنوشت تیره ما ....
الهی بیداری مان ده ....
همه خوابان را بیدار کن ....
گام به گام به سمت امروز می آیم .... تا ببینم چه امده است بر سر دیار یاران و خوبان و عاشقان الهی ....
خدایا ... صدایم را بشنو ....
اینروزها خستگی عشق بی عاشقی .... دوباره به سراغم آمده ....
گذر از برزخی به نام بودن .... یا نبودن ....
خلسه ای دوباره روح ام میطلبد ...
آرامشی که دیروز داشتم ... امروز با تفکر بیشتر به واقعیت پیرامون کمرنگ شده است ...
آیا تنها نشستن و اندیشیدن ثمره روزهای شیرین جوانی بود .... که به واقعیت اندیشی و کشف سررشته امروزمان گذشت ....
خدایا ... دیروز حرف خود را داشت و امروز ثمره خواسته دیروزمان است ....
دوری از او ...نزدیکی به تو ...
شاید جای خالی یک فرشته ناجی ..اینگونه ام کرد ...
تناسخ ام وارد مرحله ای تازه شده است ...
چیزی تا دوره چهل سالگی و تحول آن نمانده شاید ...
تا ببینمش ... بشناسمش .... هردومان تحولی خواسته را آغاز خواهیم کرد ....
الهی ..امشب دست به دعا ... رو به آسمان ... نه به این دلیل که اونحایی به این دلیل که ازبالا مرا نظاره می کنی ....
از تو میخواهم .... درها را بگشایی برای منتظران آن گشایش ...
الهی ایمان به گشایش دارم ....
آمین ....
سیر توان کرد....
دیده توان گشود.. اغوش نیزهم....
گوش ها را بازنمودم....ترانه صدای پرندگان بود ...
آفرینش زیباتر می نمود .....
گستره عشق را چه میزان است .....
در این شب های تنهایی خویش .... در اندیشه های دور خود به نزدیکی به
ایینه ها می اندیشم ...
درپیش روی اینه از همیشه به خود نزدیک تربوده ام ...
صادق تر ..
بی شیله پیله
.
.
دریا وار اواز تنهای خویش را سر میدادم ....
از کجا امدم.... چرا ....کجا شاید بروم ......
.
.
.
من دردمشترک ام ....مرا فریاد کن .....

گویی مبعث امسال با اون رابطه ای تازه برام داشت .....
داره ....
توی اینترنت دنبال کلیپ های تصویری و اشعارش هستم .....
ارشیو خودم کامل نیست ....
غرق در او ... مبعث واشعارش.....
.
.

ادامه مطلب
سلام بهار جاودانه ، یگانه ومهربان همنوردم .....
امیدوارم که حالت خوب باشه ؟
متجاوزان دیار روشن ایران را چه حال است .....
دینداران بی دین....
دین فروشان ...
فریفتگان آنچه وعده داده شده ....
شنیدم که برخلاف همه چیز ، " جان" ارزان شده... مرده ها برای مردن چیزی نپرداخته اند .....
راستی یک چیز تازه کشف کردم...... اشرار... دزدان ... قاچاقچیان همه شون تحصیلات دانشگاهی دارند ....
آخه پای چوبه دار دیدمشون .... همه شون دست بقلم داشتند و کتاباشون اگر از اوین ورجایی شهر بیاد بیرون پرفروش ترین کتاب ها میشه..... ها ها خیلی با حاله ..... خیلی هاشون اخراجی های دانشگاه هستند .... یا روزنامه نگاران جوان ....
روزگار غریبی است نازنین .... بیداری را چه شد .... بیداری در من رسیده ....
از تو چه پنهون گاهی آرزو می کنم تا دوباره بخواب برم ..... نبینم خیانت دین دار نما ها به خاک پاک ایران... که سالهاست زیر سم اعراب نجس شده ..... را .... آه خدایا .. به نام تو ... به کام اونا .... تا کی .... آیا به نام تو شمشیر نا حق برداشتن و بریدن سر پاکان .... فروفرستاده شده بود ؟ آیا قرار بود دینی بیاد که بجای درمان بیمار او را به چوب ببندند .... ندیدم در آفرینش ات جایی جز در اشرف مخلوقات که بیمار را بخورند .... له کنند .... تفاله اش رو هم پس بیندازند ....
خدایا تو بهترینی ... کفرروبر دار .... تمام کن .... تو خود آفریدی ... عذابش را چرا ؟ ..... اگر موعودی راستی راستی هستند ... بفرمایند ..... اول هم خود بنده را بردارند . .. شادی مرگ بهتر از عذاب بودن و سوختن در دنیای است که همون روهم دادیم به بهای حوری و جوی .....بهشت ......
همنورد ... کم کم زنگارها داره میره کنار .... شماره عینک ام تغییر کرده .. عینک واقع بینی زده ام.... و هر روز بیشتر گویی می بینم .....هنوز عشق همان قدیمی یه است وبیشترو بیشتر هم شده است ....
یگانه ام ... دوستت دارم.... عزیزم سیاهی اونجا اذیت ات نکنه قشنگم .... با دورویی ها ودروغ مردمان چگونه می سازی ؟ .... معنوی .. بالا بالای من ..... در پایین دست من رو هم هنوزمی بینی یا نه ؟ .... مهربون من .... دلتنگ بودن دوباره ... راه برگشت تاریک و تنگ تر از قبل .... فساد بی دینان ... ادعاهای دروغ .... تحریف خود .... خدا ..... روزنه ها یکی یکی بسته ... و نطفه ها خفه می شوند ... جلادان اینک بر گذرگاه ها مستقر.... و خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.....
.... خدا باماست ......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه سال گذشت .... یادمان سال ١٣٨٤ .... ٣١ خردادماه......سفر به دیاری ناشناخته .... مالزی..... الهی پای درراه سفری گذاشتم...ادامه تحصیل .... راهی نو.... نوری ...فراهم شدن شرایطی بهتر ...همنوردی ..... یکی شدن .... یگانگی .....
21 JUNE 2005 آغاز سفر مالزی .... بیدار بامدادان ٦ صبح .... شروع چیدن چمدانی که بیش از ٥٠ کیلو بار را در خود باید جای دهد!!!١
استرس زیادی داشتن.... اشک...کنار همنورد ......
خرس کوچولوی خروپفی هدیه همنورد ..... ٥:٤٥ عصر خدانگهداری پاره تن ام .... همنورد.....١٢ شب پرواز ....فردا روز ١٤:١٥ مالزی...... سلام سبزی..... طبیعت نو .... آدمیان جدید ....
به این سالها که می اندیشم.... به انچه در قبال اکنون دارها داده ام .... احساس رضایت دارم .... سختی های زیادی را پشت سر گذاشتیم .... از بیماری ..دوری.... دلتنگی.... کوه نرفتن و تن بر باد نسپردن ها ...تا نبود همه شیرینی کنار همنورد بودن ها و در عوض زندگی مستقل از یکدیگر.... درس خواندنی متفاوت .... تفکرات در خلوت سبزی دانشگاه .... و اندیشه به خویش را بدست آوردم ..آوردیم .... ....
الهی در دروازه ورود به چهارمین سال هستم ...
آرزوی سالی نکو ...کنارهمنورد که درس اش راآغاز نموده را دارم ...
سلامتی خانواده هامون ..... خودمون .... و همه کسانی که دوستشون دارم ......
زندگی آرام ..... همنودی دوباره ..... اندیشه های نو....
منتظر بهار می مانم .....
آمین ......![]()
خیلی زمانه کنار تو را ندارم
دلم برات تنگ شده
جات خالی ست در خونه ام
خونه سرده ...خیلی سرده
بیا گرما رو به خونه خودت بیار
آیا سر انجام عشق الهی این است .....
نه
بیا قدر بدانیم آنچه در سالیان نه چندان دور داشتیم و هنوز هم داریم
منتظر اومدنت هستم
بیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
بیابیا
بیا
سلام
ترا بخدا همنور بیا
دلم خیلی تنگ شده
انتظار سخته ....
کنار هم بودنمان را چه شد؟
بیا یگانه من تو هستی..... تا مرگ ام
دوستت دارم همنورد زیبایم
خواب بیداری فردای مردم دیارم را می بینم .... خوابی شیرین برایت بازگو می کنم ...در خواب دیدم که به بیداری رسیده ام ... شعور بی شعوران رشد نموده .... علاوه بر الاغها ... انسان نماهای الاغ نیز یونجه را می فهمند ...
خواب میدیدم " شعور" واژه فراموش شده امروزمان دوباره به همه وارد شده ... چه خواب شیرینی بود ..
دغلبازان دغلبازی نمی کردند ... الهی در هر دیاری که می گشتم صداقت بود ...
بر بال قالیچه ای به پرواز درآمده بودم که خدا داند آن چه اوج بود ... الهی یاری ام کن ...
یا حق و حقیقت در یاب مرا و مارا ... الهی تو یکنواختی مردمانی که ایرانی نیستند را می بینی -
اینان فرزندان نا مشروع مغول و اعراب هستند ... عرب وحشی - ملخ خوار --
که حتی اسلام هم نتونست به راه راست هدایت کندشان ....
الهی چه غریبانه دیاری ست ....
خواب می دیدم مردم صادق شده اند - آه - چه خوابی -می دیدم دختران و پسران دیارم به آن والامقامی رسیده اند که هویت ایرانی شان را به عریانی اندامشان ارزان نمی فروشند ...
خواب می دیدم همه مان میهن پاک مان را یاری میکنیم ...
حکومت فاسد دینی رفته بود ...
دین نداشتیم اما آزاده بودیم .... هویت داشتیم ...
میدانستیم چه بوده و هستیم ...بچه های دیارم داستان سهراب ، حافظ ، سعدی ، کلیله و دمنه ، ... داستانهای اصیل ایرانی را می خواندند ...
همه جا موسیقی سنتی از آجرهای خانه ها به گوش می رسید .....
هر صدایی طنین و نظم داشت ....
هیچکس در تفکر تسخیر و تصاحب دیگری نبود - فقر نبود - فحشا نبود -
دین نبود - فخر نبود - خدا بود و من بودم و تو و مردمانی که صورتهای نورانی داشتند ...
صاف و بی شیله پیله بودند
کودکانم داستان صداقت شازده کوچولو را سرلوحه زندگی آینده شان کرده بودند ....
عشق بود ... عشق .... نه دورویی ... نه تجاوز .. نه خون ....الهی ما را در پناه خویش داشته باش ....
آمین
سال نو سلام
خوش آمدی
خوش خبر باشی .....
۳۶۵ روز دوستی مان آغاز شده .....
یا رب من و ما را در سال نو همچنان در سایه الطاف خود نگهدار..... آمین![]()
![]()
ادامه مطلب
فرشته ای در راه است
۱۸:۴۵ ....... ۲ ژانویه ۲۰۰۸ ... میزبان فرشته ای آسمانی هستم ....
مادر خوش آمدی ......

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..... الهی خواب شیرینی بود .... لباس بلند سپید بر تن داشتم .... محاسنی مشکی چون شب ... بلند .... موهای سپید بلند .... تضاد شب و روز در صورتم طنین شده بود .... میدویدم ..... با پای برهنه .... چاهی پر آب سلامم میکرد ... الهی دوستت دارم .... آب سرد چاه .... سوار بر قالیچه خویش ... پرواز ... همه چیز را میدیدم .... هیچ دزدی یی نبود .... هیچ تجاوزی .... دختران شهرم آزاد .... با یاعلی علی ... یا حق یا حق .... به یکدیگر سلام می نمودند .... سلام .... درود .... بدرود .... حق ... یا رب .... صداقت بود ....
برفراز توچال سپیدی برف بود اما نه سرد .... برف بود اما نه یخ ..... برف که شاید نه ..... پنبه بود ! ... هیچ باید و نباید ... بگو ...نگو .... بکن .... بشین .... پاشو ... نبود ... مردمان دیار قرآن به فارسی می خواندند .... فارسی سلیس ... وای چقدر کلمات او زیبا شده بود .... مردم حافظ برای یکدیگر می خواندند ...نیازی به حدیث پیامبر نبود ... با حافظ / سعدی / مولانا ..... زیست می کردیم ....
ای خدای مهربانم - پروردگارم - دوستت دارم ... دیار نامردان و نامردمان نبود .... دینی نبود که فخر فروشان بدان ناز کنند .... الهی ما را دریاب .... خانه عشق بود کشور عزیزم ایران .... درختان سرسبز - کویری نبود و همه شان را مردمان عاشق با عشق سبزه زار کرده بودند .... وای سبز سبز بود ایران ....
خدایا میشه یکروز با همان قالیچه دیشب ام به دیارم پرواز کنم و پیاده شوم ..... برای ملتی که عاشقشان هستم ، مهر و محبت بیاورم ..... دانشی که شاید اگر اندوخته است در دیاری روم و جسمم.....
انرژی های الهی با من بود ... قدرتی خارق العاده در خویش احساس میکردم .... الهی شکرت .... پرامید به فردا در دیار امروزم پیاده شدم ....
.
.
.
صبح که بیدار شدم سرشار انرژی بودم ... پرانرژی .... به فردایی اندیشیدم که فرزندان من - ما - میهن ایران ...دیار خویش را بدست توانای خویش بسازند ......
آمین .......
.
.

تمام جملات از اوست که بر ماست !!!!!
you love the spring and i , the autumn.
you take some steps forward and i some steps backward.
we'll meet each other in the summer.
....
.
.
we born to live
we live to love
we love to suffer
we suffer to die ....
.
.
absence into love , what wind into fire.
it extinguishes the small and en kindles the great.
.
.
* چفدر دزدیدن نگاه
از چشمان تو
لذت بخش است .
گویی
تیله ای
از چشمم به دلم می افتد.
.
* تاریک است
پناهم ده
پناهگاهی ام نیست
تا نفسی تازه کنم
از سوز شلاق این باد بد دهن.
.
* صخره
دردی ست که زمین می زاید
تا به آب های شور دریا
مرهمش گذارد
صخره دردی ست بزرگ
که از خشمی فرو خورده می روید
از این دوست
که چشمان صخره ای دارم .
.
.
من و تیر برق دردمان یکی است
:شب که می شود
سرمان تاریک
دلمان پرنور
صبح که می شود
سرمان سنگین
دلمان خاموش.
.
.
* دست کودکی ام را رها نکنی
که یک چنار ، نشانه ی خوبی برای رسیدن به خانه نیست
تنها یک درخت را نشان کرده ام
های چنار!
ما گم شده ایم.
دست تنهایی ام را رها نکنی
که یک نگاه ، نشانه خوبی برای رسیدن به بانو نیست
تنها یک نگاه را
نشان کرده ام.
.
.
find happiness in nature
in the beauty of a mountain
in the serenity of the sea
find happiness in friendship
in the fun of doing things together
in the sharing and understanding
find happiness in your family
in the stability of knowing
that someone cares
in the strength of love and Honesty
find happiness in yourself
in your mind and body
in your values and achievements
find happiness in
every thing
You
Do.....
.
.
* For Happy Life.....
believe in your self
But don't be overconfident;
Be satisfied
But know that you can always improve;
Accept love graciously
and always be ready to give more ;
Be modest in victory and success
and courageous in defeat;
Give comfort and security to others
and you will always receive it in return;
Be glad .... just for being
the wonderful person that you are.
.
.
* If one day you feel like crying .... Call me ....
I don't promise you that ... I will make you laugh but I can Cry with you .
If one day you want to runaway ... Don't be afraid to call me .
I don't promise to ask you to stop.
But i can run with you.
If one day you don't want to listen to anybody
Call me and ...
I promise to be very quite.
But if one day you call and there is no answer.
Come fast to see me .... Perhaps I need you...
* Give laugh to all but smile to one .....
Give love to all but heart to one.
.
.
.
* The best and most beautiful
things in the world
cannot be seen
or even touched.
They must be felt
with the heart.
.
.
*Life is not a problem
to be solved.
but a reality
to be experienced.
.
.
* All things are possible to him that believeth.
برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد.
.
.
* Life is not a problem
to be solved.
But a reality
to be experienced.
.
.
* If you can't be a highway,
then just be a trail.
If you can't be the sun,
be a star.
it isn't by size that you
win or you fail -
Be the best of whatever you are!
.
.
* Everything will be fine .... you ' ll see.
what do what we can.
and we do it with what we 've got inside of us.
even if you may forget it some times ,
I'm here to remind you
that you are a very special person.
I have so much faith in you.
And I know that you 'll be able to
do the things you want and need to do.
And if you - ever -ever - need me ...
I 'll be here for you.
.
.
* آموختن آسان نیست ....
خستگی هر آن در کمین است .
آزرده می شوی ، احساس شکست می کنی.
شک می کنی که رها کنی و بگذری ،
می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده.
اما نه ....
تو بازنده نیستی که ،
یک مبارزی
پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.
باید آزرده شویم تا بتوانیم روزی توانمند باشیم.
اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ،
در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.
.
.
* در زندگی .....
زندگی سرشار از شور است ،
پاره ای از آن باش .
زندگی آمیخته به تلاش است ،
با آن آغاز کن.
زندگی با اندوه همراه است.
درد از آن بزدای.
زندگی با شادی همراه است ،
احساسش کن ، دریابش و تقسیم اش کن.
زندگی بسته به آرمانهایی است ،
بکوش تا به والاترینشان برسی .
زندگی مقصدی را می جوید .
کاشف آن باش.
.
.
* روزگار بهتری از راه می رسد ....
کمی شکیبا باش ...
و نا آن زمان ....
خود را باور بدار
هماره هوشیار،
بکوش تا دورنمای هر چیزی را در نظر اوری .
مهمترین ها را به یاد بشپار.
فراموش نکن که دیگری نگران توست.
در جستجوی بهتر باشو
بیاموز درسهای اموختنی را .
با تکیه بر توانایی ، لبخند ، خرد و خوش بینی
به سوی گنجینه های درون راه بگشا.
اینهاست.
پاره های یگانه وجودت.
آری روزگار بهتری از راه می رسد.
.
.
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد
نه به چیزی که به آن می نگری .....

بگذر ز من ای آشنا . . .
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخوانم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
ادامه مطلب
در روزی بارانی ..... گویند ..... پسری به دنیا چشم گشود ... ۱۸ آبان .....

فردا را تولدی مختصر خواهم داشت ..... الهی سلام ..... جوانی سلام ---- دلم برای کوهها و تولد دوباره گرفتن در پاک ترین جاها کوه حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی حسابی تنگ شده است .........
متولد سال مار

ماه عقرب

خدا به داد برسه !!!!! ![]()
اینم چند تا آهنگ برای خودم : ![]()
.
. ( ادامه مطلب )
.
![]()
![]()
![]()
![]()
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند
از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است تانسیم عطش در بن برگی بدود
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عکسهای تولد هم برسه به دستم .... بدقولی نشه .... آپلود میشه ........
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

برای کار پذیرش تحصیلی و یه جورایی تلاشی برای شاید گرفتن چراغ سبزی از دانشگاه ملی سنگاپور ، بامداد ۶ نشده بعد حدود ۴ ساعت خواب بیدار شدم و کوله رو از شب قبل چیده بودم که مدارک تحصیلی ... رو هم همراه داشته باشم ..... اذان صبح به گوش می رسید ...... نیایشی به او .... دعای سفر ..... حرکت از خونه ..... الهی به امید تو ..... فردامان را روشن ساز .......
ادامه مطلب
لینک اسپانسر اصلی - فرید - پارس تراول - http://www.malaysiaparstravel.com/andy.html
http://www.malaysiaparstravel.com/index.html
سایت خود اندی ..... http://www.andymusic.com/
آهنگ فرودگاه اش معرکه .... بود ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب
خواب های آدمی را باد ترانه ای می خواند ... انتظار رسیدن ساحل امن تنها در پارو زدنی امیدوارانه متجلی خواهد شد ..... الهی ما مقربان تو هستیم ....... الهی پارو میزنم تا فردایی روشن..... ساحلی خلوت در رسد .....

نوشتن پروپوزال دوره دکتری هم حکایتی است .....
نام رشته معلوم شده : Investment Analysis and Portfolio Management
مونده نوشتن یک پروپوزال خوب .... وووف ..... البته الان شارژ روحی ام بالاست و یکمی کار باعث شده به کارهام نرسم .... چه باید گفت ... چه باید کرد ..... درست می شه .... الهی به امید یاری ات .....
.
.
.

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام, مستم
باز می لرزد,دلم, دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم دست !
و آبرویم را نریزی دل !
لحظه دیدار نزدیک است


فارغ التحصیل شدم ......... شنبه ۲۵ آگوست ۲۰۰۶ - ۳ شهریور ۱۳۸۶ - Msc Finance
![]()
سخت از اونکه فکرش رو بکنم ... تنهای تنها .... در سکوتی به دور از خانواده و اویی که باید می بود تا این شادی را با هم جشن بگیریم ..... الهی مرا و ما را دریاب .....

در سرمای سالن فارغ التحصیلی ... جای خالی اونا که دوستشان داشتم و دارم .... آیا امروز هم ستاره هایی در میان است .... تمام شد ...دوره فوق لیسانس هم تمام شد ... توانی دوباره ...سلامی به دوره دکتری .... آیا برگشتی به دیارم خواهد بود ..... نمی دانم ... هنوز زود است ... شاید خیلی خیلی زود است .... شایدم دیگر اجازه ورودی نباشد .... آیا باید از کفر دوری جست یا به مبارزه او به پا خواست ...کفری که به نام دین ارایه می شود .... چه توان گفت .....
الهی آرامش مان را در پیروزی و سعادت مردمان پاک ایران قرار ده .... دست ظالمان را از میهن عزیزم پاک دار ... و بگذار در آرامش مان بدور از دین و دینداری و دین فروشی ...در پاک بودنی ناب زندگی مان را داشته باشیم .... آمین ....









