تبليغاتX
I REALLY LOVE YOU همنورد خدا همنورد

 

شروع داستان :

ما و کوهنوردي جهان ! 

 

 

در ميان ما تفکر انتقادي جايگاهي ندارد و به ويژه آنان که در موقعيت‌هاي برتر قرار دارند، منتقدان را آدم‌هاي « بي کار » يا مشوش کننده اذهان عمومي مي‌پندارند! اما واقعيت اين است که براي پيشرفت در هر کاري بايد مرتبا به کارهاي خود با ديد انتقادي بنگريم و مجموعه خود را عيب‌يابي کنيم.

 

مديريت پيشين فدراسيون کوهنوردي، هيچ جايگاهي براي نقد حرکت‌هاي کوهنوردي ـ چه آن‌هايي که خود مديرش بود و چه برنامه‌هاي آزاد ـ تعريف نکرده بود و با « اعتماد به نفس » شگفت‌آوري خود را در مسير پيشرفت مي‌دانست. اين پيشرفت‌ها، ‌در يک دوره با لشگرکشي به کوه‌ها و اجراي صعودهاي «سراسري» چند صد يا چند هزارنفره شناخته مي‌شد و در دوره‌اي ديگر، با افزوده شدن يکي يکي به صعودهاي خارج از کشور ... و در همه حال با سوار شدن بر موج کم آگاهي عاميانه، کميت را به جاي کيفيت قالب مي‌کرد.

اکنون که مديريت فدراسيون تغيير کرده و دير يا زود بايد انتخابات آن هم برگزار شود، جا دارد که هر يک از ما کوهنوردان يا کوه‌دوستان، با نگاه انتقادي به گذشته و حال، کمکي کنيم به شکل‌گيري آينده پربارتر.

نه فقط در اجراي برنامه‌هاي کوهنوردي، بلکه در مواردي مانند شيوه‌هاي برخورد با حادثه و مسايل مربوط به محيط‌هاي کوهستان نيز، جامعه کوهنوردي ما (شامل بخش‌هاي دولتي و غير دولتي) فاصله زيادي با معيارهاي جهاني- و حتي متوسط‌هاي جهاني- دارد.

در دوران بيست و چند ساله‌اي که آقاجاني بر فدراسيون کوهنوردي رياست مي‌کرد، هيچ‌گاه ( تاکيد مي‌کنم :هيچ گاه) آقايان از اين صحبت نکردند که در جهان کوهنوردي چه نوع کارهايي «با ارزش» تلقي مي‌شوند و چه کارهايي کم ارزش يا ضد ارزش. و هيچ گاه کوهنوردي‌هاي خودشان را که هيچ- کوهنوردي گروه‌ها و افراد ايراني ديگر را هم، با فعاليت‌هاي خارجيان مقايسه نکردند.

 

فدراسيون آقاجاني به جاي معرفي و تبليغ شيوه‌هاي کوهنوردي کيفي، صعودهاي پر تعداد ر ا با عنوان «سراسري» و به «مناسبت»هاي گوناگون باب کرد و در ميان هيات‌هاي تابع خود، رقابتي را پايه گذاشت که هر کدام مي‌پنداشتند با کشاندن تعداد هر چه بيشتري آدم به کوه در يک برنامه، کار بزرگ‌تري را انجام مي‌دهند. از صعود 1500 نفري به دماوند(شهريور 73) که به آن عنوان «صعود باور نکردني» دادند، تا صعودهاي زمستاني چند صد نفره سال‌هاي اخير، تقريباً هيچ گاه کاري کيفيتاً نو از طريق فدراسيون به انجام نرسيد. در صعودهاي خارجي، فقط در يک مورد (صعود ديواره دميرکازيک ترکيه 1374) کاري نو انجام شد و در تمام موردهاي ديگر، به اجراي صعود از مسيرهاي عادي و به شيوه تجاري (عقد قرارداد با شرکت‌هاي توريستي و استفاده از بيشترين خدمات) بسنده شد.

«شاهکار» صعودهاي خارجي اين چند سال صعود اورست در سال 1377 بوده است، اما براي کشوري که از سال 1334 سابقه کوهنوردي در هيماليا دارد(برادران اميدوار قله نورسينگ) نخستين تلاش در منطقه اورست را به سال 1352 داشته و نخستين هشت هزار متري خود را درسال 1355 صعود کرده رفتن به اورست در قالب« تيم ملي» به شيوه تجاري کار پر ارزشي نيست.

براي مقايسه، نخستين صعودهاي ملي چند کشور ديگر را به اورست ذکر مي‌کنيم تا خواننده دريابد که ديگران، در 40-50 سال پيش هم فقط به اين فکر نمي‌کردند که به هر طريق ممکن به قله اورست دست يابند و با اقدام به کارهاي نو، کيفيت صعود خود را نسبت به پيشينيان ارتقاء مي‌دادند: سوئيسي‌ها در نخستين صعود خود به اورست، اين قله و قله لوتسه را با يک برنامه صعود کردند(1956) که لوتسه براي نخستين بار صعود شد. چيني‌ها نخستين صعود خود را از يال صعود نشده شمالي انجام دادند(1960)، آمريکايي‌ها نخستين برنامه اورست خود را با دو کار نو به انجام رساندند: نخستين صعود يال غربي و نخستين گذر(Traverse )اورست(صعود از يال غربي، فرود از يال جنوب شرقي)(1963).

 

در نخستين صعود اتريشي‌ها به اورست، دو نفر (مسنر و هابلر) توانستند براي نخستين بار اورست را بدون فصل «پس موسم »(Post Monsoon ) انجام شد (1978-نخستين صعود در اين فصل). يوگسلاوها در نخستين برنامه اورست خود، از مسيري نو (از مسير مستقيم يال غربي) به قله رسيدند(1979). لهستاني‌ها در نخستين برنامه اورست خود، قله را در زمستان صعود کردند(1980- نخستين صعود زمستاني اورست) و چند ماه بعد، مسيري نو روي جبهه جنوبي اورست گشودند. شوروي‌ها در نخستين برنامه رسمي خود در هيماليا، از مسيري نو و دشوار (جبهه جنوب غربي ) به قله اورست رسيدند... .

اين چند نمونه نشان مي‌دهد که بلافاصله پس از «فتح» اوليه اورست، صعودهاي «ملي» به سوي کارهاي نو سو گرفته است؛ نه تنها در کشورهايي که وضع اقتصادي خوب و پيشينه کوهنوردي قابل توجه داشته‌اند بلکه حتي در کشورهاي نوآمده در جهان کوهنوردي و ضعيف از نظر اقتصادي مانند لهستان و يوگسلاوي.

 

کم انصافي است اگر تامين بودجه از سوي دولت(مجموعه تريبت بدني و مديريت فدراسيون) را در راه‌اندازي برنامه‌هاي خارج از کشور نديده بگيريم و يا تلاش همکاران فدراسيون و اعضاء تيم‌هاي اعزامي را هيچ انگاريم... اما، در اينجا بحث برسر اين چيزها نيست، صحبت از اين است که جسارت نوآوري کجا است؟ در اين ارتباط، نمي‌توان کوتاهي را فقط متوجه مديريت فدراسيون دانست؛ دوستاني که بسياري‌شان در گروه‌ها و باشگاه‌هاي کوهنوردي سابقه کار داشته و به داخل فدراسيون رفته‌اند و کوهنوردان خوبي که در بيرون از فدراسيون (در صعودهاي داخلي) با توان مالي محدود خود کارهاي نو باارزش انجام داده بودند و به تيم‌هاي ملي دعوت شدند، چه نقشي در ارتقاي کيفي برنامه‌هاي فدراسيون داشتند؟ در واقع : هيچ! اين دوستان تقريباً فقط نقش مهماناني را داشتند که بر سر سفره بودجه دولتي نشستند و «صلاح» را در اين ديدند که دم برنياورند و بر تعداد برنامه‌هاي خارج از کشور خود بيافزايند.

 

در فدراسيون پيشين، سواد براي مطالعه منابع خارجي و سفرهاي خارجي – براي آگاهي يافتن از معيارهاي کار کيفي کم نبود، اما دوستاني که مسئول روابط خارجي بودند، ترجيح دادند که راه بي‌دردسرتر فرمانبرداري صِرف از رئيس و گام‌برداري «مطمئن» در راه تحقق پروژه‌هاي بي‌خطر، پرسرو صدا و کم محتوا را پيش بگيرند و اين آدم‌هاي با سواد حتي به خود زحمت ندادند که مباحث جدي کوهنوردي را در قالب کتاب يا مقاله طرح يا ترجمه کنند و اندک خروجي‌هاي فرهنگي آنان محدود شد به سه کتاب گزارش از برنامه‌هاي خودشان و چند شماره گاهنامه با کيفيت پايين که در آنها هيچ مطلب توليدي و تفکر بر انگيز به چشم نمي خورد.

 

نه فقط در اجراي برنامه‌هاي کوهنوردي، بلکه در مواردي مانند شيوه‌هاي برخورد با حادثه و مسايل مربوط به محيط‌هاي کوهستان نيز، جامعه کوهنوردي ما (شامل بخش‌هاي دولتي و غير دولتي) فاصله زيادي با معيارهاي جهاني- و حتي متوسط‌هاي جهاني- دارد.

 

میراث خبر - عباس محمدی

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:35  توسط حسين رضايی 

http://koohnevesht.blogfa.com

==============================

کلام مربی خوبم ......

 

دانستن و نخواستن كه دانستن !!

 

 

امروز پستي در كوه نوشت منتشر شد با عنوان " ما و كوهنوردي جهان " ، متني انتقادي به قلم عباس محمدي از مديريت قبلي فدراسيون كوهنوردي در خبرگزاري ميراث خبر . ديدگاهي كه اغلب از نشدن ،نتوانستن ، نكردن و خلاصه سطرهايي خاكستري كه از وجود نواقص فني و برنامه اي و آموزشي در مديريت قبلي حكايت و روايت مي كرد  ! آنگونه كه اگر فقط به نشدن هاي اين مكتوب استناد شود ، مديريت نا كارآمدقبلي را نه تنها مستحق نكوهش كه بواسطه سالها اتلاف وقت و انرژي و بيت المال و...  بايد شايسته انتساب سوء مديريت دانست !! ...  اما ، يكي از اهالي فن و قلم و بيان در كوهنوردي كشور كه اتفاقا چند سالي در همان مديريت نكوهيده قبلي دستي بر آتش آن نشدن ها و نكردن ها و نبودن ها داشته در پاسخ به جناب منتقد ( و مطلع ! ) هر چند مختصر اما گويا ( طي كامنتي ) ، از بخشي شدن ها و داشتن ها و توانستن ها و ... در همان دوران چنين آورده اند كه :

 

می دانم‏ !
نمی دانم‏ !
می دانم ولی نمی خواهم بدانم‏ !!!

این جملات بعد از خواندن نقد آقای محمدی به ذهنم خطور کرد.
برای آقای محمدی به پاس زحمات ‏‏فراوانشان در حیطه فرهنگ نوشتاری کوه احترام زیادی قائل هستم ولی گاهی اوقات هنگامیکه نوشته ‏‏ای از ایشان را می خوانم متعجب می مانم که چطور شخصی با وسعت دید و اطلاعات ایشان مطالبی ‏‏را با ریز بینی نقد می کند اما براحتی کلیت آن را نادیده می گیرد.‏
قبول دارم که نقد بیان نظر است و منتقد در حقیقت راهنما . منتقد نقد می کند وظیفه او بیان کاستی ‏‏هاست اما بیان کاستی ها بصورت کامل و نقد آن.‏
با کسب اجازه می خواستم به پاراگراف ماقبل آخر نوشتار ایشان اشاره ای نمایم . بخشی که به ‏‏نوعی به مسئولیت سابقی که در فدراسیون کوهنوردی داشتم بر می گردد.‏
بخش آموزش کمیته کوهنوردی از سال 80 تا مهر 85  توانست طرح درس های آموزشی در رشته ‏‏های سنگنوردی – برف و یخ و غارنوردی را در سه سطح کارآموزی ( شاگرد و مربی ) - پیشرفته – و ‏‏مربیگری درجه سه را در قالب ده عنوان تهیه و بصورت کتاب الکترونیک و سی دی و همچنین بر روی ‏‏سایت فدراسیون کوهنوردی در اختیار کوهنوردان قرار دهد.‏
نگارش آخر این دروس بصورت یک سی دی و در تیراژ 2000 عدد در مهر ماه سالجاری در اردوی ‏‏بازآموزی مربیان درجه دو سنگنوردی توزیع شد. ‏
اگر اعداد و ارقام در
جهت بزرگ نمایی محسوب نشود باید گفت این مجموعه با بیش از 1000 صفحه ‏‏متن و تصویر در نوع خود در تاریخ آموزشی فدراسیون کم نظیر بوده است .‏
کمک و همفکری مدیریت سابق ( رئیس فدراسیون و رئیس کمیته کوهنوردی ) در شکل گیری این ‏‏مجموعه را نمی توان به هیچ وجه نادیده گرفت.‏

از اولین نگارش اولین طرح درس و در مقدمه آن از کل جامعه کوهنوردی بخصوص مربیان درخواست ‏‏همکاری و همفکری شد.درخواستی که پاسخ مکتوب و یا غیر مکتوب بسیار کمی در بر داشت.‏
گردآوری مجموعه پایان نامه های دوره های مربیگری در قالب‏ ‎و در در یک سی دی که بیش از 100 ‏‏عنوان تحقیق در رشته های کوناگون کوهنوردی را در بر می گرفت کار دیگری بود که با همکاری ‏‏دوستان بخش آمار و اطلاعات در کمیته کوهنوردی انجام گرفت .‏
تا جایی که اطلاع دارم این سی دی در اردوی رودبارک توسط آقای داور پور به آقای محمدی ارائه شده ‏است و ‏خود من چند بار از ایشان خواهش نمودم با دید انتقادی مجموعه دروس آموزشی را مورد ‏بررسی قرار ‏دهند و نظر اتشان را منتشر کنند.‏
با توجه به این نکات برای من بسیار جای سئوال دارد که‏‎
‎آیا براستی آقای محمدی از این فعالیت ها ‏‏بی اطلاع هستند یا اینکه از دیدگاه ایشان هیچ یک از فعالیت ها در زمره "فعالیت های جدی ‏‎]‎در‎[‎‏ قالب ‏‏کتاب يا مقاله طرح يا ترجمه " محسوب نمی شود ‏‎.
که اگر نه براستی این امر جای تعجب دارد!!‏
‏ و از ایشان و همه منتقدان انتظار می رود دلیل آن را عیب ‏یابی نمایند مگر نه آن که ‏‎
]‎‏ براي پيشرفت ‏در هر کاري بايد مرتبا به کارهاي خود با ديد انتقادي بنگريم ‏و مجموعه خود را عيب‌يابي کنيم‎[.
و اگر اطلاع دارند اما نمی خواهند بدانند آن بحث دیگری است !!

با احترام
علی پارسایی

 

دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت: ۱۳:۲۸

http://www.parsaei.com/webnevesht.htm

که آقای رضایی در وبلاگ شان قرار دادند ....

نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:53  توسط حسين رضايی 

 

=============================

آنچه به ذهن من آمد ....  در ابتدا به یاد آرش کمانگیر افتادم .....

برف مي بارد
 برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
 رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
 روي تپه روبروي من
 در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
 بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
 غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
 آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
 جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
 همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
 نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
 گاه گاهي
 زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
 قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
 بي تكان گهواره رنگين كمان را
 در كنار بان ددين
يا شب برفي
 پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
 زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
 ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
 چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
 زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
 جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
 آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
 روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
 بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
 روز بدنامي
 روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
 عشق در بيماري دلمردگي بيجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
 مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
 ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
 برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
 آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
 هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
 يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
 آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
 آرزومان كور
 ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
 باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
 باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
 لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
 كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگين كنار در
 كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحري بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
 از سينه بيرون داد
 منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
 فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
 دلم را در ميان دست مي گيرم
 و مي افشارمش در چنگ
 دل اين جام پر از كين پر از خون را
 دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
 كه جام كينه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در اين پيكار
 در اين كار
 دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
 كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
 به چشم آفتاب تازه رس جايم
 مرا نير است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
 رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
 در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
 پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
 به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
 زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
 نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
 به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
 به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
 به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
 و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
 كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
 ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
 همان بايسته آزادگي اين است
 هزاران چشم گويا و لب خاموش
 مرا پيك اميد خويش مي داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
 پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ اي آفتاب اي توشه اميد
 برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
 به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
 شما اي قله هاي سركش خاموش
 كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
 كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
 چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
 غرورم را نگه داريد
 به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
 زمين خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
 نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
 سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
 كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
 طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
 دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
 كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
 پير مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شكاف دامن البرز بالا رفت
 وز پي او
 پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
 باد غوغا
شامگاهان
 راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
 باز گرديدند
 بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
 آري آري جان خود در تير كرد آرش
 كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
 تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
 آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
 بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
 در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
 رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
 نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
 و نياز خويش مي خواهند
 با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
 مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
 مي نمايد راه
 در برون كلبه مي بارد
 برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
 كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
 كودكان ديري است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
 شعله بالا مي رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337

                                                         سیاوش کسرایی

 

برگرفته از : http://mrvs.blogfa.com/post-12.aspx     نشریه ی ممنوعه

 

و بعد به یاد شعر اخوان .....  افتادم

 

زمستان

شاعر: مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت پیش کس یازی،
به اکراه آورد بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
نفس، گر گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک،
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کین است، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، دربگشای!
منم من، میهمان هرشبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست!
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم،
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد.
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما خورده است این یادگار سیلی سرخ زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت سپهر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.

 

 

===============================

 

و کلام خود را اینگونه بیان نمودم .....

 

آري آري زندگي زيباست
 زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
 ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست  .....  ( آرش کمانگیر )

سلام ..... خاموشی گناه ماست .... یادم می آد از روزی که به کوه اومدم اولین نغمه در گوشم  آرش کمانگیر بود .... آنچه کنون در پی می آید شاگردی است که در روز امتحان می خواهد آنچه را که تا بحال آموخته به اسانید خود بیان نماید و شاگرد همیشه امید به لطف استاد دارد ..... 

بنا به رشته تحصیلی ام سالهاست  که  اقتصاد کشورهای در حال پیشرفت و همچنین توسعه یافته را بررسی و مطالعه می نمایم ..... در خلال این سالها به  نکات ظریفی برخورد نمودم که احساس می کنم با بحث حاضر مرتبط است .....  همیشه اینکه چرا مالزی ، توانست در دوره ای ده ساله تحول عظیمی در اقتصاد و ارتقاء سطح زندگی مردم خود ایجاد کند برایم سوال بوده و هست و اینکه چگونه مدل های اقتصادی آنان را در کشور خود پیاده نماییم .....  ..... در کنفرانسی  که توسط دولتمردانشان در ژانویه ۲۰۰۷ برگزار گردید  ، یکی از رموز به روشنی بیان شد .....  اینان به مثلی اعتقاد دارند که در گویش خود ما شاید بتوان گفت  " نیمی از قرص نان بهتر از هیچی است "  یا همان  " کاچی  بعض هیچی " ..... این جمله بظاهر ساده باعث تحولات بزرگ در این کشور شده است ....

 اینان با وحود همه  نه شنیدن ها ... انتقاد ها و این بد است و آن بد است ...

( یاد اون کاراکتر کارتون گالیور افتادم که همیشه میگفت  : من میدونم  ، نمیشه .... "   )  اما توسعه خود را آغاز کردند  ... تا جایی که امروز با وحود جمعیت چند مذهبی  و قومیتی و بالغ  بر بیست میلیون نفر ، توانسته اند موفق گردند ..... 

 دیگر مثلی که سر لوحه کارشان بوده اینست که  " شهر رم ، یک شبه ساخته نشد .... "  ...  آری مالزی شهری به نام پوتراجایا را که کنون پایتحت حکومتی شان شده است را با این شعار ساختند .... یک شهر با الهام از یک مثل ....... و شهر به کمال ساخته شد ....     و حال حکایت آخر  .....

گویند عاقلی از کنار روستایی در بعد ازظهر روزی گرم در یکی از روستاهای چین می گذشت ... پیرمردی را دید .... در زمین کشاورزی خود ..... زمین بسیار کوچک و در انتهای آن کوهی قرار داشت .... عاقل پیرمرد را دید که بعد لز پایان کار روزانه به انتهای زمین رفته و شروع به کندن کوه نمود .... عاقل روزها پیرمرد را دید که در پایان کار روزانه به کندن کوه مشغول می گردد .... روزی حس کنجکاوی عاقل اورا واداشت تا علت این کار را سوال کند .  به نزد پیرمرد رفت و پرسید که چرا شما بعد از پایان کار هر روز به خانه بر نگشته و ساعاتی را به کندن کوه می پردازید . پیرمرد بی مقدمه گفت : می خواهم زمین کشاورزی خو د را گسترش دهم تا محصول بیشتری بدست آورم ....  عاقل که از پاسخ پیر مرد حیرت زده شده بود باز پرسید : آخه با سن و سال شما ..... بعید می دونم تا پایان عمر تغییری در محصول تان بوجود آید .... و پیر آن پاسخی را داد که چینی ها کنون نسل به نسل به فزرندان خود بازگو کرده اند ....   " اگر فرزندان و نوه های من این راه را ادامه دهند برای نسل های بعدی مان حاصلی خواهد بود "

و این کلام امروز من است .....

 من نه از مخالفان و نه از موافقان فدراسون بوده ام ... همیشه سعی کردم بی طرفانه با اتکا به اندک دانش و ادراک خود قضایا را تحلیل نمایم .... اگر به سیر پیشرفت در کوهنوردی  در ایران بنگرید و منصفانه بررسی کنید می بینید  که فدراسیون هرچند نه با نمره بالا اما نمره قبولی را در دوره تصدی کارگزاران سابق خود گرفته است .....  به برنامه های اجرا شده ....  تجهیزات  ارایه شده و یا همین تعداد کوهنوردهای امروزی بنگرید ....  آرام آرام پایه هایی بنا نهاده شده .... به تعداد وبلاگ های کوه امروز بنگرید .... در تهران ... شهرستانها ..... از خارج از ایران ... همه و همه بنوعی نا خواسته به ارتقاء کوهنوردی و سنگنوردی و سایر رشته های مرتبط  کمک کرده و می کنند .... شما امروز براحتی  وبنوعی رایگان می توانید اطلاعات ، اخبار و آخرین تکنولوژی های روز دنیا در این رشته ورزشی را بدست آورید ... بسیاری از دوستان زحمت ترجمه و اشاعه متون روز این رشته را تقبل کرده و همه روزه شاهد بروز کردن وبلاگ هایشان و پربارتر شدن آن هستیم ..... پس منصفانه نگاه کنید .... همین جزوات فدراسیون را که  آقای پارسایی اشاره نموده اند بارها و بارها مرور کردم ....  بعنوان یک شاگرد تا دانش گذشته خود را فراموش نکرده و به آن بیفزایم  ... براستی این ها همان شهر رم در یک شب ساخته نشد ،  است .... شما به کادر فنی فدارسیون در آن سالها بنگیرید ... افراد انتخاب شده ممکن است بهترین نبودند  اما همینکه  وارد میدان شدند و آستین بالا زدند آنان را بهترین نموده است .... و برای هر کاری که آغاز می گردد باید دنباله رو ها یی نیز وجود داشته باشد .... این جزوات استارت حرکتی بزرگ و تحولی عظیم برای کوهنوردی و سنگنوردی این کشور است ....  و براستی برای هر آغازی بهترین مرحله جوانان و نو کوهپیمایان هستند که هدف کمیته آموزش فدراسیون بوده است ... و مسوولیت جوانان  است تا این اصول را بدرستی فراگرفته و هم بکار گیرند ....  و رسالت مهمتر به دوش مربیان گرامی است که با کوله بار دانش خود جوانان را بهره مند نمایند .... و یکی از اولین گامها استفاده هماهنگ از جزوات فدراسیون است ... که اگر انتقادی به آن است می تواند با گفتگو با دست اندرکاران و نه ایجاد دلسردی در دیگران  و شاگردان ،  برطرف گردد.

بنظر من ، صرف انتقاد کردن راه به جایی نبرده و تنها به کدورت ها و بعضآ موانعی برای توسعه های بعدی  منتهی می گردد .... اگر من انتقادی می کنم     باید ... و باید     پیشنهادی نیز ضمیمه آن ارایه نمایم ...  که این نظر من است و این دلایل ام .....

به عملکرد فدراسیون که می نگرم ، می اندیشم که کوهنوردان واقعی بایستی آن ها را از دید کاملا بی طرفانه مورد انتقاد و تشویق قرار دهند ....  و مهم اینکه نه در جامعه عوام -  همانند  " خبرگزاری میراث فرهنگی "  که مخاطب عام  دارد .. بلکه در محافل رسمی کوهنوردی و یا حداقل  همین وبلاگ های کوهنوردی ....  که بیان این موضوعات در جامعه تنها به بدبینی به رشته ای که شاید از بهترین ها باشد ، خواهد انجامید ....

سخن آخر اینکه ، یادم نرود ... یادمان نرود که پیشکسوتان راه درستی را آغاز نمودند و حال جوانان که کوله بر بسته اند تا راه شما پیشکسوتان را بپیمایند به همدلی و راهنمایی شما احتیاج دارند ...... یادش بخیر آن شب ها که نوای رادیو این بود ......       " اتحاد  ..... اتحاد  ... رمز پیروزی است ....    "    بار دیگر چشم ها را بشوییم و بی مزد و منتی به آنچه که سالها به آن عشق ورزیده ایم و با آن زندگی کرده ایم باز گردیم و به احترام دوستانمان  که در کوه  از دست داده ایم ،   با هم اندکی مهربان تر و متحد تر  باشیم ....

و پایان کلام .....  

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.... ( اخوان ثالث )

================================